roman سفر به ديار عشق (22)
با لبخند نگاش ميكنمو ميگم: اگه مزاحمم برم؟
مامان: ســــروش
بابا: سروش بشين اينقدر مادرت رو حرص نده
با لبخند رو به روي بابا ميشينم
بابا: شنيدي چي شد يا دوباره بگم؟
-شنيدم
بابا: يه عذرخواهي به آلاگل و خونوادش بدهكاري
به زمين خيره ميشمو چيزي نميگم
مامان حرف بابا رو ادامه ميده: من و پدرت امروز از جانب خودمون از خونواده ي آلاگل عذرخواهي كرديم... هر چند باهامون سرسنگين بودن ولي حق داشتن... بهتره تو هم براي معذرت خواهي پيش قدم بشي.... هم به خاطر بهم زدن نامزدي هم بخاطر رفتاراي بدي كه با آلاگل داشتي
بابا: البته نه الان كه همه به خونت تشنه هستن... مخصوصا آيت و دخترخاله ي آلاگل كه اگه دستشون به تو برسه زندت نميذارن
-شما دارين زيادي شلوغش ميكنيد
مامان: اونجا نبودي رفتار دخترخاله ي آلاگل رو ببيني
-رابطه ي من با آلاگل ربطي به دخترخالش نداره
سها وسط حرفم ميپره و ميگه: كدوم دختر خالش؟
مادر: اسمش رو يادم نيست... مهلا هم چيز زيادي در موردشون نگفته بود فقط خيلي وقت پيش بهم گفته بود آلاگل و دختر خالش خيلي با هم صميمي بودن ولي چند سال پيش مهديه خواهر مهلا با شوهر و بچه هاش زندگيشون رو ميفروشند و براي هميشه از ايران ميرن... اينجوري بين آلاگل و دخترخالش هم جدايي ميفته... اصلا از دختره خوشم نيومد برعكس آلاگل اصلا آداب معاشرت بلد نيست
بابا: توقعت خيلي بالاست ساراجان... بالاخره دختر خاله ي آلاگله... خودت كه شنيدي آرش آخرش چي گفت... گفت مثله دو تا خواهر براي همديگه عزيز هستن پس نبايد انتظار برخورد بهتري رو ميداشتيم
مامان: بيچاره مهلا... چقدر از كار آخرش خجالت كشيدم بخاطر رفتار اون دختر از ما عذرخواهي كرد... با اينكه از دست ما ناراحت بود ولي باز اظهار شرمندگي كرد
بابا آهي ميكشه و با لحن گرفته اي ميگه: من هم واقعا از رفتارش شرمنده شدم... آرش و مهلا خيلي بزرگواري كردن كه هيچي بهمون نگفتن... حتي آرش بابت رفتار آيت هم از من عذرخواهي كردو گفت باز جاي شكرش باقيه كه آقا سروش قبل از ازدواج به بي علاقگي خودش نسبت به آلاگل پي برد
سكوت بدي تو سالن حكم فرما ميشه
بعد از چند لحظه سكوت مامان چند تا سرفه ي مصلحتي ميكنه و زهراخانم رو براي چيدن ميز شام صدا ميكنه
بابا هم كه قيافه ي ماتم زده ي من رو ميبينه حرف رو عوض ميكنه
بابا: سروش نميخواي كارت رو از سر بگيري؟
با بي حوصلگي جواب ميدم
-فعلا حوصله ي شركت و كار و اين حرفا رو ندارم
بابا: اينجوري هم كه نميشه
بي مقدمه ميپرسم: از منصور و دار و دسته اش خبري نشده؟
بابا به نشونه ي نه سري تكون ميده
-معلوم نيست اين پليسا دارن چه غلطي ميكنند
مامان: سروش دوباره خودت رو تو دردسرنندازي... من ديگه تحمل يه ضربه ي ديگه رو ندارما
سري تكون ميدمو هيچي نميگم
بعد از چند دقيقه با صدايزهرا خانم همگي به خودمون ميايم
زهرا: خانم شام آماده ست
مامان: ميتوني بري
زهرا: بله خانم
مامان: بلند شين بريم يه چيز بخوريم... با اينجا نشستن و ماتم گرفتن كه مشكلي حل نميشه
دلم عجيب گرفته.... قاتلين ترنم راست راست دارن تو خيابون ميگرن و اونوقت من توي رختخواب گرم و نرمم دراز كشيدم و غذاهاي رنگا ورنگ ميخورم
آهي ميكشمو از جام بلند ميشم... باز خدا رو شكر كه آلاگل سالمه تحمل يه مصيبت ديگه رو نداشتم
بقيه هم بلند ميشن و همگي به سمت آشپزخونه ميريم... پشت ميز روي يكي از صندلي ها ميشينمو يه خورده غذا براي خودم ميكشم... مامان طبق معمول به زهرا خانم سفارش كرده كه غذاي مورد علاقه ي من رو درست كنه... خورشت كرفس.... ولي من هيچ اشتهايي ندارم... ده دقيقه اي ميگذره ولي من به زور چند قاشق رو ميخورم... مامان و بابا نگاهي به هم ميندازن
مامان: سروش مگه خورشت كرفس دوست نداري؟
چون جدا از خونوادم زندگي ميكنم هر بار كه نهار يا شام ميمونم مامان سفارش غذاهايي رو به زهرا خانم ميده كه من دوست دارم
- چرا
همونجور كه با غذام بازي ميكنم ادامه ميدم: خوبه
مامان: پس چرا نميخوري؟
-ممنون ميل ندارم... سيرم
با تموم شدن حرفم از پشت ميز بلند ميشمو در برابر چشمهاي بهت زده ي خونوادم راهيه اتاق ميشم... همين كه وارد اتاق ميشم خودم رو به تخت ميرسونمو طاق باز روي تخت دراز ميكشم
زير لب زمزمه ميكنم: ميبيني آخرين آرزوي من چه كم حرف است...«تو»
آهي ميكشم... آخرين اس ام اسي بود كه ترنم 4 سال پيش برام فرستاد... لبخند تلخي رو لبام ميشينه... چشمام رو ميبندمو به اين فكر ميكنم چه دير فهميدم كه آرزوهامون مشترك بود
-------------------
فصل بيست و چهارم
با تكون هاي دستي چشمام رو به زحمت باز ميكنم
اشكان: سروش بيدار شو مگه با طاهر قرار نداري؟... ديرت شدا از من گفتن بود بعد نگي چرا بيدارم نكردي
به سرعت روي تخت ميشينم و به ساعت نگاه ميكنم... ساعت هنوز هشته.. با خشم بالش رو برميدارمو به طرفش پرت ميكنم كه بالش رو روي هوا ميگيره
-بميري اشكان... هنوز دو ساعت تا قرار مونده
اشكان: گفتم زودتر بيدار بشي تا خودت رو براي فحش شنيدن و كتك خوردن آماده كني
-چه غلطي كردم گفتم تو هم باهام بياي
اشكان: اتفاقا تنها كار درستي كه تو اين چند وقته انجام دادي همين بود
دوباره رو تخت دراز ميكشم و به سقف خيره ميشم
يه هفته از اون روزا ميگذره... يه هفته كه به اندازه ي يه قرن برام گذشته... تو اين هفته هيچ اتفاق خاصي نيفتاده فقط آلاگل از بيمارستان مرخص شد و اينجور كه از زبون بابا شنيدم حالش خوبه... هنوز بهش سر نزدم... چرا دروغ... ميترسم... واقعا ميترسم برم يهش سر بزنم دوباره كنه بازي دربياره...
با پرت شدن يه چيزي روي صورتم به خودم ميام... باز اين پسره مسخره بازياش رو شروع كرد... باليش رو كه اشكان روي صورتم پرت كرد برميدارمو زير سرم ميذارم
-اشكان خواهشا يه امروز رو آدم باش باور كن الان حوصله ي خودم رو ندارم
اشكان: آخه كار سختيه... آدم باشم اون هم نه يه ثانيه نه دو ثانيه بلكه يــــــك روز... حرفشم نزن كه راه نداره
-اشـــكان
صداش رو نازك ميكنه و با لحن بامزه اي ميگه:واه... واه... چرا صداتو برام بلند ميكني... مظلوم گير آوردي
-اشكان گم ميشي بيرون يا بيرونت كنم
ميخواد چيزي بگه كه روي تخت نيم خيز ميشمو اشكان هم با خنده پا به فرار ميذاره و در رو پشت سرش ميبنده... دوباره خودم رو روي تخت پرت ميكنمو به اين هفته فكر ميكنم... بابا كه هر چقدر اصرار كرد نتونست راضيم كنه به شركت برگردم... حتي حوصله ي دستور دادن و حرف زدن ندارم
چه برسه بخوام به كاراي شركت سر و سامون بدم... سيم كارت ترنم رو هم به گوشيه سياوش زدم... حدسم درست بود يكي از شماره هاي سيو نشده براي دكتر بود... بقيه ي شماره ها يا به اسم خيره شده بودن يا مربوط به تماسهاي كاريه ترنم بودن.... با ماندانا هم بارها و بارها تماس گرفتم ولي وقتي ميفهميد من هستم اول همه ي عقده هاش رو سر من خالي ميكرد و كلي فحش نثارم ميكرد بعد هم بدون توجه به حرفام تماس رو قطع ميكرد واقعا نميدونم چه پدركشتگي با من داره طوري با من حرف ميزد انگار مرتكب قتل شدم... با طاهر قرار گذاشتم كه امروز به خونه ي ماندانا بريم بايد تكليفم رو با اين دختره ي زبون دراز روشن كنم... اشكان هم كه از كل ماجرا باخبره از ديشب اومده تو خونه ي من بدبخت بسط نشسته و قراره باهام بياد
زير لب زمزمه ميكنم: ايكاش حداقل يه راهي برام باز بشه... بعد از يك هفته به هيچي نرسيدم.. با همه ي شماره هاي غريبه ي گوشيش تماس گرفتم هيچي دستگيرم نشد... ماندانا هم كه كمكم نكرد... خونواده ي بنفشه هم كه كلا خونشون رو عوض كردن... طاهر هم از اونا بيخبره... دكتر هم كه مسافرت بود... از همه طرف بدشانسي آوردم...
صداي اشكان رو ميشنوم كه با داد ميگه: سروش بيا يه چيزي كوفت كن تا براي كتك خوردن جون داشته باشي
خندم ميگيره... اين پسره هم پاك خل و چل شده
روي تخت ميشينم و خميازه اي ميكشم...
اشكان: پسر كجايي بيا صبحونمون يخ كرد
-پسره ي ديوونه
كش و قوسي به بدنم ميدمو ا روي تخت بلند ميشم... به سمت دستشويي ميرم و بعد از شستن صورتم از دستشويي خارج ميشم... بعد از عوض كردن لباسام گوشيم رو از عسلي كنار تخت برميدارمو داخل جيبم ميذارم... چند روز پيش يه سيم كارت خريدمو شماره اش رو به اشكان و طاهر و خونوادم دادم از اين لحاظ هم خيالم راحته... بعد از برداشتن سوئيچ ماشين از اتاقم خارج ميشمو به سمت آشپزخونه ميزم
با ديدن اشكان كه تند تند داره صبحونه ميخوره چشمام گرد ميشن
-خفه نشي
با شنيدن صداي من دست پاچه ميشه لقمه تو گلوش ميپره
با تاسف سري تكون ميدمو چند بار محكم به پشتش ميكوبم... همونجور كه سرفه ميكنه دستش رو بالا مياره به معنيه اين كه بسه ولي من به تلافي ايت و آزاراش چند بار ديگه محكم به پشتش ميكوبمو بعد پشت ميز ميشينم... چند جرعه چايي ميخوره و چپ چپ نگام ميكنه
اشكان: قاتل... جاني.... اين چه كاري بود كه كردي؟... نزديك بود به كشتنم بدي
اون همونجور حرف ميزنه و من با كمال خونسردي چند لقمه ي گوچيك ميخورم
اشكان: اگه ميمردم تو جوابه عشق منو ميدادي
...
اشكان: نفسم خودش نفست رو ميگرفت آدم كش
...
اشكان: هي...
...
اشكان: هوي... با تواما
-من صبحونم رو بخورم ميرم... حالا اگه ميخواي با من بياي بهتره بري آماده بشي
با لبخند خبيثانه اي ميگم: ولي اگه ميخواي بموني خونه و به پخت و پزت برسي............
با خشم ميگه: نه دادا... اشتباه گرفتي...
ميخندمو ميگم: ولي خونه داري عجيب بهت مياد
اشكان: اين شغل شريف شايسته ي خودته
-ولي اين صبحونه كه يه چيز ديگه نشون ميده
اشكان: بچه پررو
-آفرين اشكان... عجب صبحونه ايه... راستي نهار هم بلدي درست كني؟
اشكان: ســـروش
-باشه بابا... چه مرگته... حقوق هم بهت ميدم
اشكان: تو اول حقوق همين صبحونه رو بده
-صبحونه كه اشانتيون محسوب ميشه... اگه همينجور به كارت ادامه بدي آيندت تضمين شده ست...
همونجور كه از پشت ميز بلند ميشه ميگه:لازم نكرده جنابعالي نگران آينده ي من باشي شما نگران كتكايي باش كه فراره از ماندانا خانم نوش جان كني
اخمام در هم ميره
-من عمرا از زن جماعت كتك بخورم... گم شو برو لباست رو عوض كن بايد بريم
اشكان: خواهيم ديد داداش... خواهيم ديد
با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج ميشه... سري به نشونه ي تاسف تكون ميدمو مشغول خوردن ادامه ي صبحونم ميشم... چون ميل زيادي به غذا ندارم يه ليوان آب پرتقال رو لاجرعه سر ميكشمو همون جا پشت ميز منتظر اشكان ميشم
-------------
روي ميز اشكال متفاوت ميكشمو به دوست ترنم فكر ميكنم... طاهر ميگفت چند بار براش زنگ زده جواب نداده آخرين بار هم كه براش زنگ زد يه نفر گفت اين خط واگذار شده...
با تكون هاي دستي به خودم ميام... سرمو برميگردونم و اشكان رو ميبينم كه با شدت تكونم ميده
-چه مرگته؟... چيكار داري ميكني؟
دست از تكون دادنم بر ميداره و نفسي از سر آسودگي ميكشه
با تعجب نگاش ميكنم
وقتي تعجبمو ميبينه ميگه: طبق معمول تو هپروت سير ميكردي... نميشه دو دقيقه تنهات گذاشت
با حرص از پشت ميز بلند ميشم
-حرف اضافه نزن... راه بيفت
اشكان: باشه بابا... چرا ميزني؟
بي توجه به حرف اشكان ازخونه خارج ميشمو راه پاركينگ رو در پيش ميگيرم... اشكان هم خودش رو به من ميرسونه و ديگه حرفي نميزنه..
وقتي به ماشين ميرسم سريع سوار ميشمو ماشين رو روشن ميكنم.. با سوار شدن اشكان به سرعت ماشين رو از پاركينگ خارج ميكنمو به سمت مقصد ميرونم
اشكان: آرومتر... اينجور كه تو ميروني زنده به مقصد نميرسيم
بي توجه به حرفش ميگم: اشكان اونجا حرف اضافه نميزنيا
اشكان: چرا مثله پدربزرگا نصيحت ميكني
-نصيحت نميكنم دارم بهت هشدار ميدم كه اگه از اون خزعبلاتي كه تحويل من ميدي تحويل بقيه هم بدي با دستاي خودم ميكشمت
اشكان: اوه... اوه... چه خشن
-اشكان باهات شوخي ندارما... دارم جدي ميگم اگه بخواي حرف بيخود بزني حسابت رو ميرسم
اشكان: برو بابا... من كي حرف بيخو.............
-اشـــكان
اشكان: جان اشكان
نفسمو با حرص بيرون ميدمو تا رسيدن به مقصد باهاش حرف نميزنم
نزديكاي خونه ي ماندانا با طاهر قرار گذاشتم با ديدن ماشين طاهر سريع ترمز ميكنم از اونجايي كه اشكان كمربند نبسته سرش محكم به شيشه برخورد ميكنه و دادش بلند ميشه
اشكان: مرتيكه اين چه وضع رانندگيه
بدون اينكه جوابشو بدم ماشينو خاموش ميكنم و از ماشين پياده ميشم... طاهر هم با ديدن من از ماشين پياده ميشه و به طرفم مياد
طاهر:بالاخره اومدي؟
سري تكون ميدم
-آره... خيلي وقته رسيدي؟
طاهر: نه بابا... ده دقيقه اي ميشه
-خوبه
اشكان هم تو همين لحظه از ماشين پياده ميشه
طاهر با ديدن اشكان متعجب نگام ميكنه
-مثله كنه بهم چسبيد مجبور شدم بيارمش... مثله سياوش برام عزيزه... بهترين دوستمه از همه چيز خبر داره
اشكان با لبخند ميگه: حالا بده باديگاردت شدم
طاهر: اما.....
اشكان نگاهي به طاهر ميندازه و ميگه: اشكانم... قبلنا چند باري باهات حرف زده بودم يادت نيست
طاهر متفكر به اشكان نگاه ميكنه
اشكان: همون كه سه چهار بار تلفني در مورد هك ايميلا از من پرسيده بودي
لبخندي رو لباي طاهر ميشينه... سرشو به آرومي تكون ميده
طاهر: آها... يادم اومد
دستش رو جلو مياره و ميگه: از آشنايي باهات خيلي خيلي خوشبختم
اشكان: منم همينطور
طاهر: با همه ي اينا دليلي نداشت خودت رو به زحمت بندازي
اشكان: سروش داداشمه... براي داداشم هر كاي ميكنم... تو اين شرايط ت و سروش زيادي احساساتي برخورد ميكنيد فكر كنم وجود من به عنوان يه غريبه كمك بزرگي براتون باشه
طاهر سري تكون ميده و هيچي نميگه
-طاهر كدوم خونه هست؟
طاهر: اون آپارتمانه
-بريم ببينيم چي ميشه
طاهر: سروش زياد تند برخورد نكن... بارداره... ميترسم مشكلي براش پيش بياد
بي حوصله سرمو تكون ميدمو ديگه اجازه ي صحبت به هيچكدومشون رو نميدم... به سرعت به سمت آپارتماني كه طاهر اشاره كرد ميرم... همينكه به جلوي آپارتمان ميرسم دستمو بي اراده بالا ميارم تا زنگ رو فشار بدم... اما دو تا زنگ وجود داره... نگاهي به طاهر ميندازم
-كدوم زنگو فشار بدم
طاهر: اولي براي آپارتمان امير و مانداناست دومي براي آپارتمانه مهرانه
دستمو ميوام به سمت زنگ اولي ببرم كه اشكان اجازه نميده و با خونسردي زنگ دومي رو فشار ميده
-اشكان چيكار ميكني؟
اشكان: كاري كه شماها بايد از اول انجام ميدادين
-اشكان
صداي مرد غريبه اي رو از پشت آيفون ميشنوم
مرد: بله
اشكان :بدون توجه به من و طاهر ميگه: آقا اگه ميشه چند لحظه بياين جلوي در كار واجبي باهاتون دارم
مرد: شما؟
اشكان: آشنا ميشين
مرد: چند لحظه صبر كنيد
طاهر: آقا اشكان چيكار دارين ميكنيد؟
اشكان: اولا آقا رو فاكتور بگير و با من راحت باش... همون اشكان صدام كن... دوما مگه نميبيني ماندانا اضي نيست شماها رو ببينه پس بايد اول اطرافيانش رو قانع كنيد تا اونا بتونند راضيش كنند
طاهر: اما....
اشكان دستش رو روي شونه ي طاهر ميذاره و به آرومي ميگه: طاهر به من اطمينان كن
طاهر لبخندي ميزنه... توي همين لحظه در باز ميشه و پسري جلوي در ظاهر ميشه
----------------
طاهر: آقا اشكان چيكار دارين ميكنيد؟
اشكان: اولا آقا رو فاكتور بگير و با من راحت باش... همون اشكان صدام كن... دوما مگه نميبيني ماندانا اضي نيست شماها رو ببينه پس بايد اول اطرافيانش رو قانع كنيد تا اونا بتونند راضيش كنند
طاهر: اما....
اشكان دستش رو روي شونه ي طاهر ميذاره و به آرومي ميگه: طاهر به من اطمينان كن
طاهر لبخندي ميزنه... توي همين لحظه در باز ميشه و پسري جلوي در ظاهر ميشه
پسر ميخواد چيزي بگه كه با ديدن طاهر حرف تو دهنش ميمونه
اشكان: ببخش...
پسر بي توجه به اشكان ميگه: باز هم اين طرفا پيدات شد
طاهر: آقا مهران باور كنيد اگه مجبور نبودم نميومدم
مهران: نميخوام باور كنم آقا... نميخوام... داشتين بچه ي خواهرم رو به كشتن ميدادين... دكتر گفته اگه يه بار ديگه شك عصبي بهش وارد بشه ممكنه بچه اش رو از دست بده
اشكان: آقا ما اومدم حرف.....
مهران وسط حرف اشكان ميپره: ولي من حرفي با شماها ندارم
اخمام تو هم ميره تا همين الان هم زيادي ساكت موندم... ميخوام چيزي بگم كه اشكان ميفهمه و بهم اشاره ميكنه ساكت باشم... با اخمايي در هم به زحمت خودم رو كنترل ميكنم... اشكان به سمت مهران ميره و اون رو با خودش به گوشه اي ميكشه... شروع به حرف زدن ميكنه.. مهران اولش با اخم و سردي يه چيزايي ميگه ولي بعد از چند لحظه مكث با تاسف به من و طاهر نگاه ميكنه و سري تكون ميده
طاهر: دوستت چي داره به مهران ميگه
-نميدونم ولي حس ميكنم حرفاش هر چي كه هست داره روي مهران اثر مياره
طاهر: آره
بعد از چند دقيقه مهران و اشكان شونه به شونه ي هم به طرف ما ميان... صداي مهران رو ميشنوم كه ميگه: از همين حالا ميگم هيچ قولي نميدم فقط سعيم رو ميكنم
اشكان: همين هم براي شروع خوبه... فقط باهاش حرف بزن شايد راضي شد
مهران: هر چند چشمم آب نميخوره ماندانا كله شقتر از اين حرفاست ولي باهاش حرف ميزنم... چند دقيقه اي منتظر بمونيد ببينم چيكار ميتونم كنم اول بايد با امير حرف بزنم
اشكان سري تكون ميده و به سمت من و طاهر مياد مهران هم بي توجه به ما به داخل ميره
-چي بهش گفتي؟
اشكان: در مورد ترنم.. اينجور كه فهميدم ماندانا همه چيز رو در مورد زندگيه ترنم بهش گفته بود من هم بهش گفتم ما فهميديم كه ترنم بيگناهه و ميخوايم ثابت كنيم... يادتون باشه در حضور ماندانا حرفي از اون فيلمي كه پيدا كردين نزنيد خيلي روي ترنم تعصب داره... ميترسم يه چيزي بگيد بعد بگه شماها هنوز باورش ندارين
طاهر آهي ميكشه و با لبخند تلخي ميگه: خجالت آوره... يه غريبه اين همه روي خواهرم تعصب داره اونوقت منه بي غيرت تمام اين سالها هيچ كاري براش نكردم... حالا كه افتاده گوشه ي قبرستون در به در دنبال اثبات بيگناهيش هستم
دلم عجيب از اين حرف طاهر ميسوزه... بهش حق ميدم... من هم به ماندانا غبطه ميخورم... مگه ميشه تمام اين سالها يه لحظه هم به ترنم شك نكرده باشه... من كه عشقش بودم باورش نكردم بعد ماندانا يه دوست معمولي چطور ميتونه اين همه به ترنم وفادار بمونه... حتي بعد از مرگ ترنم هم براي ترنم دل بسوزونه
اشكان: طاهر همه چيز درست ميشه
طاهر: نه اشكان جان... ديگه هيچي درست نميشه..
به سمت ديوار ميرمو به ديوار تكيه ميدم
طاهر: حتي اگه بيگناهي ترنم هم ثابت بشه باز ترنم زنده نميشه... تو اين هفته خيلي رو حرفاي سروش فكر كردم... به نظر من هم يكي از نزديك ترينها اين كار رو كرده ميتونم قسم بخورم 4 سال پيش وقتي كه ترانه مرد ترنم عاشق بود.. ولي نه عاشق سياوش بلكه عاشقه سروش... فقط ميتونم بگم يكي از علاقه ي اوليه ي ترنم نسبت به سياوش خبر داشت و اين طور با زندگيه همه ي ما بازي كرد
زيرلب زمزمه ميكنم: ايكاش ميبخشيدمش.. ايكاش بهش فرصت حرف زدن ميدادم
حق با طاهره.. حتي اگه بيگناهي ترنم رو هم ثابت كنيم باز هم ترنم زنده نميشه... عشق من رفت.. براي هميشه...
تو همين موقع يه مرد ديگه كه حدس ميزنم اميره جلوي در ظاهر ميشه و با ديدن طاهر ميگه: انتظار ديدن دوبارت رو داشتم
طاهر: امير بذار باهاش حرف بزنم
امير: حالش زياد خوب نيست ولي خوب ميشناسمش بخاطر ترنم حاضره جونش رو هم بده
واقعا چرا... چرا حاضره از جونش مايه بذاره
-چرا؟
تازه متوجه ي من و اشكان ميشه
لبخند تلخي رو لباش ميشينه
امير: بايد سروش باشي
فقط نگاش ميكنم چيزي نميگم
امير: نديده هم ميشناختمت... ترنم زياد ازت ميگفت ولي با همه ي اينا خيلي دوست داشتم از نزديك ببينمت
بهت زده بهش خيره ميشم و هيچي نميگم... نه اينكه نخوام نگم... نه... اصلا زبونم نميچرخه... نميدونم چرا؟... واقعا نميدونم چرا
-----------------
امير: تعجب نكن... همه زندگيش بودي... هر وقت كه براي ماندانا زنگ ميزد از هر ده تا كلمه نه تاش سروش بود...
آهي ميكشه و ادامه ميده: در مورد علاقه ي ماندانا هم به ترنم بايد بگم ترنم فوق العاده بود واقعا يه دوست واقعي براي من و ماندانا بود... اين همه علاقه براي يه دوست اونقدرا هم تعجب آور نيست... ما اون رو دوستمون نميدونستيم ترنم براي من و ماندانا يه خواهر بود....بارها و بارها اصرار كرديم كه با ما بياد
طاهر با تعجب ميگه: كجا؟
امير: كاندانا
-چـــي؟
پوزخندي ميزنه
امير:گفتم كاندانا... آره گفتم بارها و بارها بهش اصرار كرديم با ما به كانادا بياد اما قبول نكرد... به خاطر خونوادش... به خاطر عشقش... ميگفت اگه بيام ممكنه همين پيوند هم ازبين بره
باورم نميشه
امير: تا لحظه ي آخر هم منتظر سروش بود
به من نگاه ميكنه و تو چشمام زل ميزنه
امير: منتظرت بود... هميشه ي هميشه... حتي اون روز آخر هم كه ديدمش عشق تو چشماش بيداد ميكرد... هر چند اون روز خيلي چيزا رو ميشد از تو چشماش خوند... عشق... سرخوردگي... حقارت... شكستگي... چشماش پر بودن... پر از غم... پر از درد... عجب دلي داشت ترنم....
سري تكون ميده و ميگه: عجب دلي داشت اون دختر بيچاره... واقعا مثله خواهرم برام عزيز بود... وقتي ماندانا ماجراي زندگيش رو برام گفت براي اولين بار توي زندگيم پرپر شدن احساس يه نفر رو با تمام وجودم لمس كردم... لمس احساس ترنم خيلي آسون بود... چون رفته رفته شادابيش رو ازش گرفتين.. شيطنت كلامش خيلي زود از بين رفت... نگاهش خيلي زودتر از اونچه كه فكر ميكردم رنگ باخت... وقتي براي ماندانا زنگ ميزد و با عشق از سروش و خونوادش حرف ميزد من و ماندانا اشك تو چشمامون جمع ميشد... واقعا برامون جاي تعجب داشت با اون همه بي محلي با اون هم بدرفتاري چطور هنوز هم با عشق حرف ميزنه.... از علاقه ي ماندانا تعجب نكنيد ترنم مظهر عشق و محبت بود به دوستاش به خونوادش به غريبه به آشنا محبت ميكردو انتظار هيچ چيزي رو در قبال محبتش نداشت... همين مهربوني و سادگيش هم بود كه توجه ي من و ماندانا رو جلب كرد... ماندانا دوستاي زيادي داشت ولي ترنم يه چيز ديگه بود... من اجازه نميدم ماندانا با هر كسي دوست بشه ولي براي ترنم احترام زيادي قائل بودم... مطمئن بودم دروغه.. همه ي اون حرفا در مورد ترنم دروغ بود
به طاهر نگاه ميكنه و ميگه: بارها خودم همراه ماندانا جلوي در خونه تون اومديم يادته؟... يادته طاهر؟... اما شماها چيكار كردين حتي به حرفاي ما هم گوش ندادين... من تا قبل از اينكه اين اتفاقات براي ترنم بيفته آشنايي زيادي با ترنم نداشتم فقط به آشنايي جزئي كه نشون دهنده ي اين بود كه ترنم دوست خوبي براي مانداناست اما وقتي اين اتفاقات افتاد و من از زبون ماندانا اون حرفا رو شنيدم تو رفتار ترنم دقيق شدم... بارها و بارها تو چشماش زل زدم تا حرف نگاش رو بخونم ولي هيچ چيز تو چشماش نديدم به جز حقيقت... حرف نگاش با حرف زبونش يكي بود... وقتي با ترس و استرس از از دست دادن سروش حرف ميزد ميشد بيگناهيش رو از توي چشماش خوند... من به راحتي همه ي اينا رو تشخيص ميدادمولي حيف كه هيچكدومتون نخواستين بشنوين
به سختي تكيه مو از ديوار ميگيرم... بغض بدي تو گلوم ميشينه... نگام به طاهر ميفته... چشماش سرخه سرخه... معلومه خيلي داره جلوي خودش رو ميگيره كه اشك نريزه... كه بغض نكنه... كه نشكنه... كه از اين داغون تر نشه... مثله من كه دارم همه ي سعيم رو ميكنم كه از بيشتر خورد نشم
دستاي اشكان رو روي شونم احساس ميكنم
به آرومي زمزمه ميكنه:هيس... سروش آروم باش
خيلي سخته آروم بودن... ولي من ميتونم... بايد بتونم... بغضم رو قورت ميدم... به سختي دست اشكان رو كنار ميزنمو ميگم: آرومم
امير كه انگار تازه متوجه ي حال خراب من و طاهر ميشه
سري با تاسف تكون ميده و از جلوي در كنار ميره... راه رو براي ما باز ميكنه و ميگه: بياين داخل... تو اين هفته خيلي روي ماندانا كار كردم... نه به خاطر شماها... فقط و فقط به خاطر ترنم... بايد به همه ثابت بشه كه اون دختر تمام اين سالها بيگناه متهم شده بود... ماندانا هم زودتر از اين منتظر شما بود... فقط يادتون باشه رفتار تندي نشون ندين... ماندانا از مرگ ترنم خيلي ناراحته ممكنه يه چيزي بگه كه باب ميلتون نباشه... همين الان هم كه قبول كرده باهاتون حرف بزنه فقط به خاطر ترنمه... پس خواهشا برخورد تندي باهاش نداشته باشين... اين روزا به خاطر شرايط روحي و جسميش خيلي عصبي ميشه كه همه ي اين عصبانيتا براش مثل سم ميمونه
طاهر سري تكون ميده و وارد ميشه... من هم و اشكان هم بعد از طاهر وارد خونه ميشيم... دلم بدجور گرفته... حرفاي امير بدجور داغونم كرد... نميدونم چرا هر لحظه كه ميگره حال و روزم بدتر ميشه
-------------
اشكان پشت سرش در رو ميبنده و بعد هم همگي پشت سر امير راه ميفتيمو به داخل خونه ميريم... همين كه داخل ساختمون ميشم صداي گريه ي دختري رو ميشنوم كه حدس ميزنم ماندانا بايد باشه
دختر: مهران اونا باعث مرگ ترنم شدن
مهران: خواهري آروم باش... مگه نميخواي بيگناهي ترنم ثابت بشه
با كلمه ي خواهر كه مهران براي اون دختر به كار ميبره مطمئن ميشم كه صدايي كه شنيدم صداي ماندانا بود... قبلا چند باري ديده بودمش ولي الان چيز زيادي ازش يادم نيست... با صداي ماندانا به خودم ميام
ماندانا: مهران تو چه ساده اي... من كه ميدونم باز اين احمقا هيچ غلطي نم...........
با وارد شدن ما به سالن حرف تو دهن ماندانا ميمونه
طاهر و اشكان سلام ميكنند... من هم بعد از مكثي نسبتا طولاني يه سلام زير لبي ميكنم... بهم خيره شده.... نگاهش پر از كينه و نفرته... نميدونم چرا؟... حس ميكنم دوست داره با دستاي خودش خفه ام كنه.... حتي نگاهش به طاهر هم اين همه كينه رو به همراه نداره
امير: ماندانا، عزيزم يادته كه بهم چه قولي دادي؟
ماندانا پوزخندي ميزنه و ميگه: نگران نباش... نگران نباش امير... آرومم... قولم هنوز يادم نرفته... نبايد اين آدما رو از خونه ام بيرون كنم
تمام مدتي كه حرف ميزد نگاهش به من بود... يه نگاه پر از خشم... پر از كينه... پر از دشمني... پر از نفرت
بي توجه به نگاه و لحن تلخش به سمت مبلا حركت ميكنم... يه مبل يه نفره رو واسه نشستن انتخاب ميكنمو به آرومي ميشينم
اشكان و طاهر هم به سمت مبلا ميان و كنار هم ميشينند...امير هم در برابر جواب ماندانا چيزي نميگه و به سمت آشپزخونه ميره
بعد از چند دقيقه سكوت بالاخره ماندانا همونطور كه پوزخندش رو حفظ ميكنه با لحني بي نهايت سرد ميگه: چي ميخواين بدونيد
بدون لحظه اي مكث ميگم: همه چيز رو
پوزخندش پررنگ تر ميشه
ماندانا: جالبه... واقعا جالبه... آقاي سروش راستين جلوي من نشسته و ميخواد همه چيز رو در مورد ترنم بدونه
اخمام تو هم ميره
ماندانا: راستي از نامزدتون چه خبر؟
دستام مشت ميشه....
ماندانا: ترنم ميگفت قراره چند ماه ديگه عروسي كنيد فكر نميكنيد الان بايد مشغول خريد عروسيتون باشين
مهران: مانـــدانا
رگ گردنم متورم ميشه و با اخم ميگم: فكر نميكنم زندگي خصوصي من به شما ربطي داشته باشه
ماندانا: من هم فكر نميكنم مسائل مربوط به ترنم به شما ربطي داشته باشه
-ترنم در گذشته نامزد من بود
ماندانا: خوبه خودتون هم داريد ميگيد بود
خيلي دارم خودم رو كنترل ميكنم كه يه چيزي بهش نگم
-من اينجا نيومدم كه با شما بحث كنم
ماندانا: من هم علاقه ي چنداني براي بحث با شما نميبينم
از شدت خشم به نفس نفس افتادم
-پس بهتره زودتر در مورد ترنم بگي تا بيشتر از اين مجبور به تحمل همديگه نباشيم
ماندانا: من موندم ترنم عاشق چيه تو شده بود كه بعد از 4 سال هم نتونست فراموشت كنه... تو يه موجود نفرت انگيزي كه حتي لايق بخشيدن هم نيستي.. هيچوقت به خاطر بلايي كه سر ترنم آوردي نميبخشمت
نميدونم در مورد چي حرف ميزنه... لعنتي بدجور داره عصبانيم ميكنه
با صداي تقريبا بلندي ميگم
-من به بخشش جنابعالي احتياجي ندارم
تو همين موقع امير وارد سالن ميشه و جلوي هر كدوم ما يه ليوان شربت ميذاره... بعد از تموم شدن كارش كنار ماندانا ميشينه و به آرومي زيرگوشش چيزي زمزمه ميكنه
اشكي از گوشه ي چشم ماندانا سرازير ميشه
ماندانا با بغض ميگه: خيلي سخته امير... خيلي...
امير به آرومي ماندانا رو بغل ميكنه و نوازشش ميكنه و ميگه: اينجوري داغون ميشي خانمي... نكن با خودت... ترنم هم به اين همه ناراحتيه تو راضي نيست
ماندانا: امير دلم براش يه ذره شده... دلم ميخواد الان كنارم باشه
تو تك تك كلماتش محبت و علاقه نسبت به ترنم موج ميزنه... دستش رو روي شكمش ميذاره و به آرومي ميگه: عاشق بچه ها بود... شاي چون خودش هم مثله بچه ها پاك بود... معصوم و مهربون... دلتنگ مهربونياش هستم
امير: خانمي پس كمكش كن... نذار بعد از مرگش هم همه اون رو يه گناهكار بدونند
ماندانا: امير تو كه ميدوني اين آقاي به اصطلاح عاشق پيشه چه بلايي ميخواست سر ترنم بياره... يادته گفتي اگه اون لحظه اونجا بودي خودت گردنشو ميشكستي... خودت دستشو خورد ميكردي به خاطر كاري كه با ترنم كرد و بخاطر كارايي كه ميخواست بكنه... كاري كه برادراي ترنم بايد ميكردن و نكردن
-----------------
بعد با دست به طاهر اشاره ميكنه و ميگه: اين آقا اون شب اونجا بود و هيچ غلطي نكرد... امير ميفهمي؟... هيچ غلطي نكرد... من اگه جاي ترنم بودم به خاطر داشتن چنين خونواده اي خودم رو حلق آويز ميكردم
امير: هــيس... خانمي... آروم باش
نميدونم از چي حرف ميزنه... با تعجب نگاش ميكنم... طاهر هم متعجب به ماندانا نگاه ميكنه... هر چند از عصبانيت رگ گردنش متورم شده... ميدونم اون هم مثله من خودخوري ميكنه
ماندانا: چه جوري امير... ترنم مرده و قبل از مرگش كلي عذاب كشيده
طاهر ديگه طاقت نمياره و با لحن خشني ميگه: ما اينجا هستيم تا بتونيم كسايي رو كه مايه ي عذاب ترنم شدن گير بندازيم اما جنابعالي.........
ماندنا با خشم از بغل امير بيرون ميادو با خشونت ميگه: واقعا ميخواين گيرشون بندازين
طاهر با ناراحتي سري تكون ميده و صداي گرفته اي ادامه ميده: مطمئن باش
پوزخند ماندانا بدجور رو اعصابمه... با دست به من اشاره ميكنه و ميگه: اين مرد مايه ي عذاب ترنم شده بود
بهت زده بهش خيره ميشم
ماندانا بي توجه به نگاه خيره ي من ادامه ميده:اون ميخواست اون شب ته اون باغ لعنتي به ترنم تجاوز كنه خب تو چيكار كردي؟
نوك انگشتام يخ زده... باورم نميشه ترنم همه ي اون ماجراها رو براي ماندانا تعريف كرده... نگاهم به امير و مهران ميفته تو چشماشون تاسف رو ميبينم
ماندانا با نفرت نگام ميكنه و ميگه: اومدي تو خونه ي من نشستي و ميخواي در مورد گذشته ي كي بدوني
از جاش بلند ميشه و با داد ميگه: هان؟... در مورد كي؟... مگه نميگفتي ترنم خائنه؟
نفسم به سختي بالا مياد
امير بازوشو ميگيره و اون رو مجبور ميكنه بشينه
ماندانا:آقاي مهرپرور در برابر كار سروش چيكار كردي... هان؟
طاهر هيچي نميگه
ماندانا با نيشخند ميگه: لازم به گفتن نيست خودم ميگم هيچ غلطب نكردي... فقط ترنم رو مقصر دونستي...
مهران:م........
نميذاره مهران حرف بزنه خودش ادامه ميده: دليلش هم روشنه چون ديواري كوتاه تر از ترنم پيدا نكردي... همه ي دق و دليت رو سر ترنم بدبخت خالي كردي... اون شب ترنم پر از ترس بود... تنهاي تنها... بعد از اون همه ترسو لرز به خاطرتجاوز اين آقا
با دست به من اشاره ميكنه و بعد هم با تاسف سري تكون ميده
ماندانا: از عكس العمل تو و خونوادت ميترسيد... پس تو هم مايه ي عذابش ببودي... تو اون مادرت كه ترنم تا آخرين لحظه بهش بي حرمتي نكرد... مادري كه حق مادري رو به جا نياورد...
همونجور كه صورتش از اشكاي بي امونش خيس شده ادامه ميده: حالا اومدين اينجا كه چي بشه... كه كيا رو پيدا كنيد؟... دنبال قاتل ميگردين؟... دنبال عامل نابوديه ترنم ميگردين؟... دنبال دليل مرگ ترنم ميگردين؟... اين همه راه لازم نبود... توي خونه ي خودتون هم آينه پيدا ميشد... كافي بود ميرفتين جلوش مينشستين و به خودتون زل ميزدين... شماهايي كه هر روز هر روز هر روز مهر هرزگي رو به پيشونيش چسبوندين شماها قاتلين...دليل مرگش شماها هستين... شماهايي كه باورش نكردين... روياشو ازش گرفتين... آرزوهاشو زير پاهاتون له كردين
امير: ماندانا تو رو خدا آروم بگير
ماندانا با صداي بلند زير گريه ميزنه و ميگه: ميخوام ولي نميتونم... تك تك جمله هاي ترنم تو ذهنم تكرار ميشن... امير نميدوني چه سخته... نميدوني... وقتي با حسرت از عشقش ميگفت... از التماساش... از اون شب... از اون برادراي بي غيرتش كه به جاي اينكه سروش رو شماتت كنند اون رو خار و ذليل كردن... از نامادريش كه براش حكم مادر رو داشت
نگاهي به طاهر ميندازم...از شدت ناراحتي سرخ شده... هيچي نميگه... معلومه فشار زيادي روشه...
ولي ماندانا بي توجه به حال من و طاهر ادامه ميده: نه امير... تو نميفهمي ترنم چه جوري از تيكه تيكه شدن قلبش حرف ميزد... كسايي كه ترنم رو كشتن اون دزدا نبودن قاتلاي اصلي الان رو به روي من نشستن و تازه دنبال اثبات بيگناهي ترنم ميگردن... اون بدبخت تا زنده بود محتاج كمك بود حالا كه رفت ديگه چه فايده اي داره
نگاي پراز نفرتشو به من و طاهر ميدوزه و ميگه: همين آقاي برادر كه جلوي در خونه ي من براي شنيدن گذشته ي ترنم بسط نشسته نخواست حرفاي ترنم رو بشنوه... آره امير نخواست و بدبختي اينجاست ترنم بارها و بارها التماس كرد كه بشنويد كه به حرف من گوش كنيد... اما هيچكس نشنيد هيچكس گوش نكرد... مگه من چي ميخوام بگم...
با داد رو به طاهر ميگه: آخه لعنتي حرفاي من همون حرفاي ترنمه... تو حرفه من غريبه رو باور داري بعد حرف ترنم كه از گوشت و خون خودت بود رو باور نداشتي
سرم داره منفجر ميشه... حرفاي ماندانا... دلسوزي امير... التماساي ترنم... نگاه هاي مهران بدجور داغونم ميكنند
ماندانا همينجور ميگه و ميگه... در هم و برهم از گذشته از حال... از 4 سال پيش... از همه ي اتفاقاتي كه ما در عين دونستن نميدونستيم... از ترساي ترنم... از سختي هاي ترنم... از اشك هاي ترنم... از غصه هاي ترنم... از تلاش ترنم براي اثبات بي گناهيش.... از همه چيز ميگه با همه ي درد و نجي كه براي خودش داره دست از گفتن نميكشه و من شكستن طاهر رو لحظه به بحظه با چشم هاي خودم ميبينم و خورد شدن خودم رو با تك تك سلولهاي بدنم احساس ميكنم... ماندانا با بي رحمانه ترين كلمات خودخواهي ما رو به رخمون ميكشه و ما رو داغون تر از گذشته ميكنه... نگراني رو تو چشماي اشكان، امير و حتي مهران ميبينم... ولي ماندانا مراعات نميكنه اصلا براش مهم نيست با همه ي اشتباهات گذشته مون ما هم داغداريم...
صداش رو ميشنوم كه با هق هق ميگه: حق با ترنم بود جمله ي قشنگي رو كه وصف حال و روزش بود روز آخر به خورد من داد و رفت ... اون روز نفهميدم چي گفت... اون روز دركش نميكردم... مثله خيلي از روزا... درسته خيلي وقتا سعي ميكردم دركش كنم ولي بيشتر وقتا موفق نميشدم... به قول ترنم بعضي حرفا رو نميشه گفت بايد خورد...ولي بعضي حرفا رو نه ميشه گفت ،نه ميشه خورد ..ميمونه سردلت..ميشه دلتنگي ميشه بغض..ميشه سكوت!!
وضع ترنم همين بود... تك تك لحظه هاش همين طور گذشت... چه سخت بود پر از حرف باشي و هيچكس حرفات رو نشنوه...
جمله ي آخر ماندانا بدجور دلم رو ميسوزونه
ماندانا: ترنم توي اين دنيا فقط و فقط عذاب كشيد... شايد مرگ بهترين راه نجاتش بود
ديگه تحملش رو ندارم... با حالي خراب از جام بلند ميشمو بدون توجه به اشكان كه صدام ميكنه با سرعت از سالن و بعد از خونه خارج ميشم... سريع خودم رو به ماشينم ميرسونم ميشم... دستام عجيب ميلرزن... قلبم تند ميزنه... سرم از شدت درد داره منفجر ميشه با حالي داغون سوار ماشين ميشمو اون رو روشن ميكنم... اشكان تو همين لحظه از خونه خارج ميشه ولي من به سرعت از كنارش رد ميشم و به سمت مقصد نامعلومي كه خودم هم ازش بي خبرم ميرونم
----------------
۲
فقط وقتي به خودم ميام كه كنار قبر ترنم نشستم و به سنگ قبرش زل زدم نميدونم چقدر طول كشيد... چه جوري خودم رو به اينجا رسوندم... فقط ميدونم با حرفاي تلخ ماندانا شكستم و بعد از شكستن فقط و فق دنبال يه مرهم ميگشتم و هيچ مرهمي بهتر از ترنم پيدا نكردم... نميدونم چه جوري خودم رو به اين گور سرد رسوندم فقط ميدونم وقتي اسم ترنم رو ديدم فهميدم اينجام... جايي كه ترنم براي هميشه ي هميشه موندگار شده
با دستهاي لرزون سنگ قبر ترنم رو لمس ميكنم
لبخند تلخي رو لبم ميشينه
ب roman سفر به ديار عشق (22) roman سفر به ديار عشق (22)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|