newfilms

newfilms

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
رمان روي خط صفر(13)

رمان روي خط صفر(13)

تصوير زهرا را كه روي صفحه ي نمايشگر آيفون ديد، واقعا ماند در كار اين دختر... اصلا فكرش را نمي كرد بعد از برخورد آن روزش، باز هم سر و كله اش آن طرف ها پيدا شود... از نظر خودش كه آن روز به اندازه ي كافي بد رفتاري كرده بود... آن هم جلوي بهزاد... ولي باز هم آمده بود... دخترك چه فكري پيش خودش كرده بود...؟! يك آن تمام وجود اميرارسلان را خشم فرا گرفت... زنگ آيفون دوباره به صدا درآمد... نمي خواست در را باز كند... اما بعد پشيمان شد و دكمه را فشرد... شايد دفعه ي پيش به اندازه ي كافي محكم برخورد نكرده بود... درب آپارتمان را باز كرد و خودش از جلوي در كنار رفت و روي مبل نشست... ستاره از روي زمين بلند شد و ايستاد... _ كيه...؟! اميرارسلان جوابي نداشت... فكرش درگير حرف هايي بود كه بايد به زهرا مي زد... بايد جوري حرف مي زد كه ديگر اين طرف ها آفتابي نشود... لحظاتي بعد صداي تق تق ضعيفي آمد... _ بيا تو... قامت زهرا در چهارچوب در نمايان شد... باز هم در فرم سورمه اي مدرسه...باز هم پوشيده در چادر ملي اش... _ سلام... اميرارسلان بدون آن كه بخواهد به خودش زحمت بلند شدن و يا استقبال كردن را بدهد، تند و آمرانه گفت: _ در رو ببند... زهرا در را بست... ستاره بي صدا روي مبل كنار اميرارسلان نشست... مي دانست اوضاع اميرارسلان آرامش قبل از طوفان است... مي دانست كه فعلا بايد سكوت كند...اميرارسلان نگاهي به طرف ستاره انداخت... _ مي ري خونه تون...؟! نگاه ستاره دلخور شد... قرار بود آن روز را تا شب با اميرارسلان باشد...اميرارسلان سعي كرد از دلش در بياورد... _ حالا برو... شب بيا مي ريم با ماشين دور مي زنيم... خوبه...؟! حالا بهتر شد... با باجي كه اميرارسلان داد، ستاره هم راضي شد و به طرف در رفت... صداي بسته شدن درب آپارتمان كه آمد، اميرارسلان به طرف زهرا برگشت... _ چرا دوباره اومدي اين جا...؟! زهرا چند قدمي جلوتر آمد... _ من... من... اميرارسلان از جايش بلند شد...نگاه خشمگين اش را به زهرا دوخت... _ تو چي...؟!ها...؟!تو چي...؟! زهرا آب دهانش را فرو داد... _ من فقط مي خوام كمكت كنم... همين... اميرارسلان پوزخندي زد... _ كمك...؟! تو يه الف بچه مي خواي به من كمك كني...؟! خنديد... عصبي... آشفته...و فرياد زد... _ اصلا كي به ات گفته من كمك مي خوام...؟! هان...؟! كي گفته...؟! زهرا آرام زمزمه كرد... _ نيازي نيست كسي بگه...خيلي وقته مي بينم به كمك نياز داري... صداي اميرارسلان فروكش كرد... _ اگه من ازت كمك نخوام چي...؟! چند قدمي جلوتر رفت... حالا درست رو به روي زهرا ايستاده بود... _ من خواهرت رو كشتم زهرا... بفهم... مامان بابات منو قاتل هدي مي دونن... زهرا نگاهش كرد... _ فقط اونا...؟! چهره ي اميرارسلان دلخور شد... _ باشه... درست مي گي... همه منو قاتل خواهرت مي دونن... حتي پدر مادر خودم... ولي برام عجيبه كه تو چرا منو قاتل نمي دوني...؟! تو چرا از من متنفر نيستي...؟! زهرا لبخند محوي زد... _ منظورم اونا نبود پسرعمو... منظور من خودت بود... تو خودت، بعد از اين همه سال هنوز خودت رو مقصر مي دوني... كمي مكث كرد... _ براي اين كه من تو رو مقصر نمي دونم... براي اين كه من مي دونم كه تو تقصيري نداشتي... اين رو هم مي دونم كه هدي هم مقصر نبود... حداقل نه به اون اندازه اي كه تو فكر مي كني و اين همه سال ازش متنفري... اميرارسلان سري تكان داد... _ بس كن زهرا... بس كن لعنتي... و صدايش دوباره اوج گرفت... _ تو چي مي دوني از زندگي من...؟!چي مي دوني...؟! تو چه مي دوني كه خواهرت با من چي كار كرد كه يه كاره پاشدي اومدي اينجا كه مثلا به من كمك كني...؟! اگه من كمك نخوام كي رو بايد ببينم...؟! اگه ازت خواهش كنم بري و ديگه فراموش كني اميرارسلاني هم هست، مثل بقيه چي...؟! بابا من چقدر بايد از دست شماها بكشم... دست از سر من برداريد... هشت ساله كه رهاتون كردم... فراموشتون كردم... شما هم منو رها كنيد... زهرا زيپ كيفش را باز كرد و از توي اش دفتري درآورد... دفتر را به طرف اميرارسلان گرفت... _ اين دفتر خاطرات هدي ست...از دوره ي دبيرستانش تا وقتي ازدواج كردين... كمي مكث كرد... _ تا قبل از مردنش... اميرارسلان مات و مبهوت به دفتر نگاه مي كرد... چرا هيچ وقت نديده بود كه هدي چيزي بنويسد...؟! زهرا با بغض ادامه داد... _ بعد از مردنش، تو تا يه هفته به اون خونه نرفتي... اميرارسلان خيلي خوب آن روزهاي سياه را به خاطر داشت... روزهايي كه سرريز بود از حس تنفر... از غم... از سرخوردگي... و حتي خواري و حقارت...! تا يك هفته بعد از مردن هدي خودش را گم و گور كرده بود... رفت به شمال... تمام كارش آن بود كه توي ساحل بنشيند و به صداي امواج گوش فرا دهد و نگاهش را به دور دست ها بدوزد و تنها از خودش بپرسد، چرا...؟! _ وقتي با مامان رفته بوديم تا وسائلش رو جمع كنيم، تهِ كمد لباساش پيداش كردم... به كسي نگفتم... برِش داشتم... همه شو خوندم... اشك هايش جاري شد... _ ازت مي خوام بخونيش... بخونش... شايد از نفرتت به اون كم بشه... اميرارسلان دستش را براي گرفتن دفتر دراز نكرد... به چشمان زهرا نگاه كرد... چشماني كه لنگه ي چشمان هدي بود... _ تو به خاطر من اين جا نيستي... مي خواي خواهرت رو تبرئه كني... دست زهرا كه كتاب را در دست داشت آويزان شد... _ شايد... شايد مي خوام بار گناهاي خواهرم رو كم كنم... ولي اين رو مي دونم هر چي كمتر متنفر باشي، راحت تر زندگي مي كني... شايد اگه يه سري چيزا رو بدوني كمي، فقط كمي نسبت به گذشته... اميرارسلان حرفش را بريد... _ ممنونم از اين كه به فكر من هستي اما خواهش مي كنم نباش... متنفر باش... از من به تو نصيحت... وقتي متنفر باشي، راحت تر مي توني همه چيز رو بريزي دور... مثل زباله... پسرعموت رو بريز دور زهرا... اين علاقه ي تو هيچ عاقبتي نداره... زهرا لبخند تلخي زد... دفتر را روي مبل گذاشت... به طرف در به راه افتاد... در را باز كرد اما به طرف اميرارسلان برگشت... _ از بچگي برام بهترين پسرعموي دنيا بودي... هميشه دوستِت داشتم... خيلي برام سخت بود كه توي اين سال ها نفرت پدر مادرم رو نسبت به تو ببينم... اونم پدر من كه مي دونم چقدر دوستِت داشت...الانم داره...مطمئنم... اما... اما مجبوره متنفر باشه... مجبوره تو رو مقصر بدونه كه بتونه زندگي اش رو ادامه بده... بتونه نفس بكشه... چونكه اگه غير از اين باشه، از شدت عذاب وجدان يه لحظه بيشتر هم نمي تونه نفس بكشه...بارها و بارها شده بود كه دلم مي خواست اين دفتر رو بدم به شون... اما هر بار گفتم حتما خودت دليلي براي اين سكوتت داري... حتما دليلي داري كه هيچ وقت سعي نكردي خودتو تبرئه كني... هيچ وقت سعي نكردي در برابر حرف هاشون از خودت دفاع كني... هميشه سكوت كردي...حتي در برابر پدر و مادر خودت... آهي كشيد... به چشمان پسرعمو خيره شد... _ من هميشه تو رو مثل برادرم دوست داشتم و دارم... با صداي بسته شدن درب، تازه به خودش آمد... و فكر كرد چه حكمتي بود كه او بايد درباره ي احساس هر دو خواهر اشتباه مي كرد...؟! هر دوي شان او را مثل برادر نداشته شان دوست داشتند و او، در مورد احساس هر دو اشتباه كرده بود... پس از گذشت سال ها، اين بار در مورد احساس زهرا، اشتباه كرد... * * * * * * *
با آن كه اَسما در شرايط روحي خوبي نبود و به شدت افسرده شده بود، اما اميرارسلان هم چنان به دنبال كارهاي طلاق بود و اميدوار بود تا زمان دادگاه، اَسما به خودش بيايد... فردا تولد ستاره بود... تولد نُه سالگي اش... دلش به درد مي آمد وقتي فكر مي كرد به آن كه نكند اين آخرين تولدي باشد كه ستاره كوچك به خودش مي بيند...؟! اما سعي مي كرد اين فكر را از سرش بيرون كند... بيشتر سعي مي كرد به اين فكر كند كه چه طور ستاره را حسابي ذوق زده كند...دلش مي خواست تولدش بهترين تولد باشد... پوران خانم قرار بود تولد مفصلي براي ستاره بگيرد... از آن تولدهاي به ياد ماندني... و عجيب بود كه اميرارسلان مي ديد كه اين چند روز، پوران خانم حسابي جان گرفته بود و چشمانش از خوشي برق مي زد... آن قدر كه گاهي وقت ها فكر مي كرد نكند مورد مناسب براي ستاره پيدا شده است...؟! اما پوران خانم حرفي نمي زد... امروز آخرين امتحان شقايق بود...سرش خلوت مي شد و اميرارسلان مي توانست روي كمكش حساب كند... تلفن را برداشت شماره ي شقايق را گرفت...بعد از چند بوق صداي شاد و سر حال شقايق در گوشي پيچيد... _بله...؟! _ سلام... خوبي...؟! _ سلام... چه عجب... آقاي كم پيدا... اميرارسلان خنديد... _ طعنه نزن ديگه... گفتم توي امتحانات كمتر مزاحمت بشم... شقايق هم خنديد... _ الان دقيقا منظورت چي بود...؟! تو مزاحم من نشي يا من مزاحم تو نشم توي امتحانات...؟! _ چه فرقي مي كنه... اصلش اين بود كه توي درسا مزاحم هم نشيم... اگرچه من انقدر درگير بودم و شب و روز فكرم مشغول بود، نفهميدم چي كار كردم امتحانا رو... انقدر درگير بودم كه اگه تو هم مزاحم من مي شدي، همچين توفيري نمي كرد توي اصل قضيه... _ اِي بدجنس... حالا من مزاحمم ديگه...؟! اميرارسلان خنديد... _ اين چه حرفيه...؟! اي كاش همه ي مزاحما انقدر خانم و هنرمند و ... آمد بگويد زيبا و مهربان كه حرفش را خورد... _ و...؟!!! اميرارسلان ماند كه چه بگويد... دلش را به دريا زد و حرفش را تكميل كرد... _ خوشگل و مهربون...بودن...! اثري از شوخي در لحنش ديده نمي شد در هنگام اَداي آن كلمات... آن طرف خط، سكوت برقرار شد... تنها صداي نفس هاي هر دوي شان شنيده مي شد... _ ولي مي دوني اين خانم هنرمند خوشگلِ مهربون، خيلي عصباني مي شه اگه بياد و ببينه توي اين مدت اصلا تمرين نكردي و حتي يادت نيست كه ويلون رو چطوري بگيري...؟! اميرارسلان سرخوشانه خنديد... _ باور كن عذرم موجه بود... _ وارد نيست... _ خب جريمه كن... ولي عصباني نشو... من معلم اَخمو نمي خوام... _ در موردش فكر مي كنم... چطور تو سرِ كلاس اونقدر عصا قورت داده بودي ايرادي نداشت، ولي من نمي تونم يه بار عصباني بشم ...؟! اميرارسلان با شيطنتي كه در كلامش موج مي زد گفت: _ خوبه اونقدر عصا قورت داده بودم و نتيجه اش شد اين... اگه نبودم چي مي شد...؟! شقايق از اين حرف دو پلوي اميرارسلان سر ذوق آمد...و ناخودآگاه كشيده ولي آرام گفت: _ اميييررر...! و بلافاصله لبش را گاز گرفت...و نمي دانست دلِ آن سوي خط چه طور لرزيد با آن امير گفتنش... امير گفتن شقايق عجيب بر دل اميرارسلان نشست...همين هم شايد باعث شد، ناخودآگاه و بدون هيچ مكثي بگويد: _ جانم...؟! تپش هاي قلب شقايق بالا رفت... آن قدر كه حس مي كرد اميرارسلان هر آن از آن طرف خط ممكن است صدايش را بشنود... هر دو سكوت كرده بودند و تنها صداي نامنظم نفس هاي شان بود كه سكوت توي گوشي را مي شكست... بعد از چند لحظه، اميرارسلان سكوت را شكست... _ شقايق...؟! و شقايق چقدر جلوي خودش را گرفت تا نگويد جانم... و چقدر عاشق آهنگ اسمش بود وقتي كه از دهان اميرارسلان در مي آمد... وقتي با آن صداي بَم... محكم... و مردانه اش... كوتاه و مقطع مي گفت شقايق... و آن زمان بود كه انگار تازه از آهنگ اسمش خوشش مي آمد... صدا زدن اسمش را از زبان هيچ كس، به اندازه ي اميرارسلان دوست نداشت... _ اون جايي...؟! شقايق آب دهانش را فرو داد... و تنها توانست بگويد... _ اوهوم... اميرارسلان نفسش را بيرون داد... _ يه كاري برام مي كني...؟! و شقايق دلش مي خواست بگويد البته... هر كاري كه باشد... تو جان بخواه، مرد عبوس و اَخمالوي من...! * * * * * * *پوران خانم از اميرارسلان خواسته بود آن روز حسابي ستاره را سرگرم كند تا او فرصت كافي داشته باشد براي آماده كردن تزيينات و بادكنك ها... مي خواست ستاره را سورپرايز كند... وقتي شقايق و ستاره از خريد برگشتند، ستاره از خوشي روي پاهايش بند نبود... لباسش را از همان جا توي مغازه پوشيده بود و ديگر درَش نياورده بود... اميرارسلان در را كامل باز نكرده بود كه ستاره خودش را داخل انداخته بود... مي خنديد...بلند بلند... ذوق مي كرد... به لباسش سفيد و توري اش دست مي كشيد و از اميرارسلان مي خواست كه نگاهش كند و ببيند چقدر قشنگ است...فنر زير دامنش را نشان مي داد و از اميرارسلان مي خواست تا ببيند لباسش يك لباس عروس تمام عيار است... شقايق و اميرارسلان تنها به حركات و ذوق زدن هايش مي خنديدند... لحظاتي بعد شقايق دست ستاره را گرفت و با خودش به اتاق اميرارسلان برد و گفت هنوز هم كمي با ستاره كار دارد... اميرارسلان به شدت احساس سرخوشي مي كرد و باز هم فكر كرد چه مي شد اگر شقايق همسرش بود و ستاره دخترش...؟! ساعتي بعد وقتي ستاره به همراه شقايق از اتاق خارج شدند، اميرارسلان نمي دانست كدام شان را اول نگاه كند و با ديدن كدام شان ذوق زده شود... در آخر هم نيروي كودكانه و ذوق زدگي ستاره پيروز شد و او جلوي ستاره زانو زد تا هم قدش شود... _ ببين چه خوشگل شده وروجك... ستاره سرخوشانه خنديد... اميرارسلان به موهاي صاف شده اش نگاه كرد و تاج كوچكي كه روي سرش بود... نگاهش بر گونه هاي سرخ و لب هاي سرخش كه افتاد... خنده اش گرفت... با دو انگشت بيني اش را گرفت و كشيد... _ شيطونك... چشمم روشن... حالا سرخاب سفيدابم مي كني...؟! ستاره با ناز پشت چشمي نازك كرد و گفت: _ پس چي...؟! من امشب عروسم... شقايق جون گفت...گفت قراره بريم جشن ... اميرارسلان به شقايق نگاه كرد كه توي آن كت و دامن كِرِم رنگ ماكسي ... با موهاي سشوار شده و آرايش مليحش، بيشتر از هر زمان ديگري خواستني شده بود... با صداي ستاره چشمش را از شقايق گرفت... _ ولي... من چه عروسي هستم كه داماد ندارم...؟! دست شقايق را كشيد... _ هان شقايق جون...؟! اميرارسلان بلند خنديد... شقايق هم... اميرارسلان ايستاد... رو به روي شقايق... _ حرف حساب جواب نداره... حالا كه به اش گفتي عروسه، يه دامادم براش پيدا كن...! ستاره ميان نظربازي شان پريد و دست اميرارسلان را كشيد... _ ارسلان... تو بشو داماد...! چشمان اميرارسلان گِرد شد... چه مي گفت آن فسقلي... _ يعني چي...؟! اين چه حرفيه...؟! ستاره لب برچيد... _ خب يه كت شلوار بپوش... چي مي شه مگه...؟! اميرارسلان يك آن به خودش آمد... گاهي وقت ها فراموش مي كرد كه ستاره دختر كوچكي بيشتر نيست... گاهي وقت ها فكر مي كرد شايد به دليل حساسيت هاي زيادي بود كه اوايل پوران خانم نشان مي داد... باعث شده بود او هم نسبت به همه چيز حساس شود... لبخندي زد... آن شب، شبِ ستاره بود... هر چه او مي گفت بايد انجام مي شد...! _ باشه... كدوم كت و شلوار...؟! ستاره دستانش را بر هم كوبيد و در حالي كه به طرف اتاق مي دويد گفت مي رود و انتخاب مي كند... و اميرارسلان فكر كرد خدا به خير كند اگر اين بار هم ستاره بخواهد كراواتش را ببندد و موهايش را درست كند... نگاهش را از جاي خالي ستاره گرفت و به شقايق دوخت... _ تو هم خيلي خوشگل شدي... خانم معلم...! گونه هاي شقايق داغ شد و سرش را به زير انداخت... و اميرارسلان دلش مي خواست بگويد سرت را به زير نيانداز... سرت را بلند كن تا رنگ به رنگ شدن هايت را ببينم...تا خجالت زدگي ها و داغ شدن هايت را ببينم... اين رنگ به رنگ شدن ها همه نشاني از احساس بود... احساساتي كه تمام وجود اميرارسلان تشنه ي بلعيدن شان بود... دستش رفت به طرف موهاي شقايق، تا از اطراف صورتش كنار شان بزند كه با صداي بلند ستاره كه از توي اتاق تقريبا داد زد، پيدا كردم، در نيمه ي راه ماند... نفسش را پُر صدا بيرون داد و به طرف اتاق به راه افتاد... * * * * * * *در خانه كه باز شد و ستاره با آن همه ميهمان رو به رو شد و بادكنك هاي رنگي و كيك شكلاتي بزرگ و ... از شدت ذوق زدگي روي پاهايش بند نشد...و اميرارسلان و شقايق را فراموش كرد، به طرف ميهمان ها و دوستانش دويد تا لباس عروسش را به شان نشان دهد... اميرارسلان ماند و شقايق... وقتي شانه به شانه ي هم حركت كردند... وقتي اميرارسلان ناخودآگاه بازويش را در اختيار شقايق قرار داد و شقايق دستش را به دور بازويش حلقه كرد، اميرارسلان هم احساس كرد مثل ستاره روي ابرهاست... به خصوص وقتي بيشتر ميمهانان، آن ها را زن و شوهر و يا نامزد مي ناميدند... پوران خانم آن شب از خوشحالي روي پا بند نبود... آقا فرهاد هم برعكس هر باري كه اميرارسلان ديده بودش، اخم هايش در هم نبود...اخم هايش كه درهم نبود، هيچ... مي خنديد... خوشحال بود...و حتي اميرارسلان مي ديد كه گه گاه، ستاره را در آغوش مي گرفت و بوسه اي بر گونه اش مي كاشت... در آن بين ستاره هم از ابراز احساسات پدرش شگفت زده شده بود و متعجب... آن قدر كه اميرارسلان فكر كرد از شدت تعجب فراموش كرده بود خوشحال شود...! همه ي اين ها، نشانه هاي خوبي بود براي اميرارسلان... نشانه هايي كه مي گفت خبري خوش در راه است...! موزيك پخش شد و ستاره شقايق را بلند كرد تا با هم برقصند... شقايق نمي خواست يا خجالت مي كشيد، اميرارسلان نمي دانست، اما او هم پا به پاي ستاره آن قدر اصرار كرد كه بالاخره شقايق بلند شد... و چه زيبا مي خراميد از ديد اميرارسلان... شايد از نظر ديگران رقص شقايق هيچ چيز خاصي نداشت... شايد از نظر ديگران شقايق در رقصيدن ماهر كه نبود هيچ، بسيار هم مبتدي مي نمود... اما همان لبخندش در هنگام رقصيدن... همان رنگ چشمان عسلي اش كه داد مي زد آن شب شقايق خوشحال است... همان موهاي بلندش كه با كوچكترين تكان سرش، به اين طرف و آن طرف مي ريختند، كافي بود براي آن كه اميرارسلان محو رقصيدن و خراميدن شقايق شود... ناخودآگاه دستي به گره ي كراواتش برد... گره اي كه آن شب ستاره باز هم به اصرار مي خواست خودش ببندد، اما باز هم نمي توانست و شقايق كه ديده بود اميرارسلان دارد كلافه مي شود، از ستاره خواسته بود تا به او ياد بدهد تا او هم بتواند گره ي كراوات ببندد...! و وقتي شقايق به اميرارسلان نزديك شده بودتا گره ي كراوات را ببندد، وقتي نفس هاي داغ شقايق بر روي گردن اميرارسلان نشست، اميرارسلان براي صدمين بار شايد در آن شب، احساس كرد از شدت داغي در حال ذوب شدن است... و صداي ستاره را نمي شنيد كه مثلا داشت براي شقايق توضيح مي داد بايد چه كار كند و شقايق وانمود مي كرد كه دارد گوش مي دهد در حالي كه كار خودش را مي كرد... و اميرارسلان در آن موقع نمي دانست كه شقايق هم كلافه شده است از هرم داغ نفس هاي اميرارسلان كه بر روي صورتش مي نشست... آن قدر محو رقصيدن شقايق بود كه نفهميد ستاره كِي آمد و دستش را كشيد تا برقصد... كاري كه هيچ گاه در عمرش انجام نداده بود... اما ستاره كوتاه نمي آمد و به شدت اصرار مي كرد... در آخر هم اميرارسلان با يادآوري آن كه آن شب، شب ستاره است، رضايت داد و بلند شد...لحظاتي بعد اما، وقتي ستاره از شدت خنده دستش را بر دلش گرفته بود و مي خنديد به رقصيدن ناشيانه ي اميرارسلان، اميرارسلاني كه تنها آن وسط ايستاده بود مثل يك چوب خشك و تنها دست مي زد... و اگر مي خواست خيلي فعال باشد، بشكن هاي ريز مي زد... مي خواست برگردد سر جايش كه اين بار شقايق دستش را گرفت و سعي مي كرد نگه اش دارد... آن شب اميرارسلان براي اولين بار در عمرش مثلا رقصيد...! و ستاره و شقايق هم تا مي توانستند خنديدند...و عجيب بود براي اميرارسلان كه مي ديد ناراحت نمي شود از مورد تمسخر قرار گرفتنش از طرف آن دو...و خودش هم به همراه شان مي خنديد... آن شب وقتي ستاره مي خواست شمع هايش را فوت كند، اميرارسلان چشم هايش را بست و به جاي ستاره آرزو كرد... آرزو كرد كه ستاره هرچه زودتر خوب شود... آرزو كرد كه سال بعد هم برايش تولد بگيرند... و سال هاي بعدترش... آرزو كرد كه ستاره يك روز لباس عروس واقعي بپوشد... اگرچه توي همان لباس عروس كودكانه هم مدام كنار اميرارسلان مي ايستاد و عكس مي گرفت و مي گفت او عروس آن شب است و اميرارسلان داماد است و همه مي خنديدند... كادوها كه باز شد، ستاره از ديدن كادوي اميرارسلان كه از طرف خودش و شقايق خريده بود، بيشتر از همه ذوق زده شد... تلسكوپ جمع و جوري كه اميرارسلان برايش خريده بود و گفت، حالا ديگر مي تواند هر زمان كه بخواهد ستاره ها را ببيند...هر كجا كه باشند... باز شدن كادوها كه تمام شد... پوران خانم همه را ساكت كرد تا خبري بدهد...اميرارسلان حس مي كرد همان خبر خوشي ست كه انتظارش را داشته... وقتي پوران خانم اعلام كرد كه يك مورد مناسب براي ستاره پيدا شده، خانه از صداي سوت و دست و جيغ رو به انفجار بود... اميرارسلان دلش مي خواست از خوشي فرياد بزند... شقايق بلند بلند مي خنديد و آن قدر هيجان زده شده بود كه حواسش نبود چقدر دارد بازوي اميرارسلان را در دست مي فشارد و اميرارسلان علي رغم دردي كه در بازويش پيچيده بود، هيچ نمي گفت... و فكر كرد هرچه كه از دوست رسد نكوست...! آقا فرهاد ستاره را در آغوش كشيده بود و مي بوسيد... و چشمان اميرارسلان در آن بين به نگاه دلخور ستاره افتاد كه به او نگاه مي كرد... توي آن جمع فقط اميرارسلان بود كه نگاه دلخور ستاره را مي ديد و لب هاي برچيده اش را... و صداي ستاره در گوشش پيچيد كه با گريه گفته بود" من قلب يكي ديگه رو نمي خوام..." دل اميرارسلان لرزيد... * * * * * * *اَسما با نگاه سرد و يخ زده اش و در سكوت چشم دوخته بود به اميرارسلان كه يك كارتن كتاب را آورده بود بالا به اتاقش و داشت جلوي چشمان بي فروغ او، كتاب ها را توي قفسه ها مي چيد... كارش كه تمام شد ايستاد... به صورت خسته و رنجور خواهرش لبخندي زد و پاسخي نگرفت... كمي جلو رفت و كنارش روي تخت نشست... _ خواهري...؟! اَسما نگاهش كرد... و چقدر دل اميرارسلان به درد آمد از ديدن رنگ و روي زرد و چشمان گود رفته اش... براي هزارمين بار در دلش به نادر لعنت فرستاد... دستش را جلو برد و طره اي از موها را كه توي پيشاني ريخته بود، كنار زد... _ نمي خواي با من حرف بزني...؟! با من قهري...؟! چانه ي كوچك اَسما لرزيد... اشك در چشمانش حلقه زد... به حرف آمد... اما با صداي گرفته و خش دار... صدايي كه زبري اش روح اميرارسلان را مي خراشيد انگار... _ مگه مي شه با تو قهر كرد...؟! اميرارسلان لبخند مهرباني زد.. از جايش بلند شد و برسي را از روي ميز توالت برداشت و اين بار پشت سر اَسما روي تخت نشست... اَسما زانوانش را در بغل گرفته بود... وقتي اميرارسلان شروع كرد به كشيدن برس ميان موهايش، سرش را بر زانوانش تكيه داد و چشمانش را بست... اميرارسلان آرام و با حوصله، برس را از بالا به پايين موهاي اَسما مي كشيد... _ پس با موهات قهر كردي كه حتي حاضر نيستي يه شونه به شون بزني...؟! لحظاتي بعد صداي گرفته و بغض آلود اَسما را شنيد كه گفت: _ شونه بزنم كه چي بشه...؟! حالا موها صاف شده بودند و ديگر ژوليده نبودند... اميرارسلان شانه را كنار گذاشت و دستانش را از پشت به دور اَسما حلقه كرد... اَسما سرش را از روي زانوها بلند كرد و به سينه ي برادر تكيه داد...چانه ي اميرارسلان بر روي موهاي اَسما قرار گرفت...اَسما چشمانش را بست و اشكش بر روي دست برادر افتاد افتاد... _ قربون اشكات برم من آبجي كوچولو... و همان كافي بود تا گريه هاي اَسما شدت بگيرد... شانه هاي كوچكش مي لرزيد و هِق هِق هايش اوج گرفت... اميرارسلان همان طور در آغوشش نگه اش داشته بود... بدون هيچ تكاني... بدون هيچ حرفي...و اَسما با خيال راحت مي گريست... بعد از مرخص شدنش از بيمارستان، اميرارسلان تقريبا هر روز به او سر مي زد... اَسما اما انگار از زندگي بريده بود...و اميرارسلان تنها مي آمد و حالش را مي پرسيد و ساعتي مي نشست و مي رفت... اما آن روز فرق مي كرد... اَسما ديگر بايد عذاداري براي كودك به دنيا نيامده را تمام مي كرد... بايد عذاداري براي زندگي سوخته اش را پايان مي داد... هر چقدر كه اميرارسلان به او فرصت داده بود بلكه خودش راهش را پيدا كند، كافي بود... اگر او راهش را پيدا نمي كرد، اميرارسلان بايد نشانش مي داد... اميرارسلان آن قدر در سكوت خواهر را در آغوش نگه داشت تا صداي هِق هِق ها فرو كش كرد... به راحتي پَر كاه، بدن نحيف اَسما را چرخاند و رو به خودش قرار داد... با شصت هايش، اشك ها را از گونه هايش زدود... _ ببينم... منو نگاه كن عزيزم... اَسما نگاهش كرد... _ اگر بخواي... اگر دوست داشته باشي، مي تونم همين الان برم و بزارم تا صد سال ديگه همين جوري بشيني و زار بزني و در رو ديوار رو نگاه كني...يا مي توني به حرفام گوش كني... كمي مكث كرد... سكوت اَسما نشانه ي رضايتش دانست... _ ببين عزيزم... خواهرم... كوچولوي من...فكر نكن دنيا تموم شده يا به آخر رسيده... خيلي ها هستن كه وضعشون، بدبختياشون خيلي بيشتر از توست... انقدر كه بدبختيِ تو توش گم مي شه... منو نگاه كن... هشت، نُه سال پيش چه جوري بودم...؟! بعد از مرگ هدي، چطوري بودم...؟! اَسما در سكوت نگاهش مي كرد...و وقتي اميرارسلان بعد از مكثي نسبتا طولاني، گويي كه واقعا به آن روزهاي سياه برگشته بود، شروع به حرف زدن كرد، اَسما به وضوح لرزش صداي بم و مردانه ي برادر را حس مي كرد... * * * * * * *_ نه... نبودم... خيلي خراب بودم... خيلي خراب تر از الان تو... حال الان تو، يك صدم خرابي حال اون وقت منم نيست... حق داري كه يادت نباشه... اون موقع همه من رو تنها گذاشتن... اون موقع تو تازه پونزده سالِت بود... حاجي رفت و آمدت رو به خونه ي من غدقن كرده بود... نفسش را پُر صدا بيرون داد... _ آبجي كوچيكه... مي دوني داداشيت چي كشيد...؟! نمي دوني... نديدي... اما من برات مي گم... حالا بي تفاوتي و سرديِ نگاه اَسما، جايش را به دلسوزي و كنجكاوي داده بود... طِي همه ي اين سال ها، يك بار هم نديده بود برادرش از آن روزها حرف بزند... از آن روزهاي سياه...هيچ وقت نديده بود گلايه كند... _ تو دلِت از كتكاي نادر پُره و من دلم از پس زدن هاي هدي پُر بود... نه پس زدن اونجوري... نه... اما توي همه ي حركاتش... حتي توي بوسه هاش... انگار داد مي زد كه اميرارسلان... من نمي خوامت... من به اجبار باهات ازدواج كردم...من چي كار مي كردم...؟! يا چي كار بايد مي كردم...؟! اصلا چي كار مي تونستم بكنم...؟! مي گفتم طلاق...؟! حاجي كه هيچي، حاج عمو خون به پا مي كرد... آهي كشيد... _ نمي دونم... شايد اشتباهم همين جا بود... شايد اگه پيه ي همه چيز رو به تنم مي ماليدم و طلاقش مي دادم، الان هدي زنده بود... بگذريم... نمي دوني براي يه مرد چقدر سخته كه بدونه همسرش به اجبار باهاشه... چقدر خرد كننده و تحقير كننده ست ...من توي اون يك سال زندگي با هدي تحقير شدم آبجي... خورد شدم... ولي كي فهميد...؟! هيچ كس... حالا سفيدي چشمان اميرارسلان به قرمزي مي زد و مردمك چشمانش مي لرزيد... _ بعد از مرگش همه چيز بدتر شد... همه منو مقصر مي دونستن...همه منو قاتل مي دونستن... همه مي گفتن... بغضش را فرو داد... _ همه مي گفتن پسر حاج محمود توحيدي، زنش رو، به كشتن داد... دختر عموشو... اون وقت ها هيچ كس نبود باهاش حرف بزنم... اولا يكي دوبار سر مي زدم اينجا... حاجي به ام سركوفت مي زد...جوري نگام مي كرد كه انگار براي نگاه كردنم بايد كفاره مي داد... من همه ي اينا رو تحمل مي كردم... و باز هم مي اومدم... يادته...؟! يادش بود... آن روزها را لحظه به لحظه به خاطر داشت... روزهايي كه برادرش مي آمد و او براي آغوشش پرپر مي زد اما از ترس پدر بايد گوشه اي به تماشا مي ايستاد فقط... _ مي دوني چرا بازم مي اومدم...؟! چونكه به جز شماها كسي رو نداشتم... كي رو داشتم آخه...؟! از بچگي حاجي ما رو انقدر بسته بار آورد... انقدر روابطمون محدود بود و حتي توي دانشگاه هم نمي تونستم با دوستام برم گردش و كوه و ... كه حتي يه دوست صميمي هم نداشتم... يادت هست كه از كِي ديگه نيومدم...؟! يادت هست از كِي حاجي به كل طردم كرد...؟! يادش بود... اما اميرارسلان باز هم گفت... _ يه بار وقتي كه اومده بودم، عمو فتاح من رو ديد... يادته چه داد و فريادي راه انداخت...؟! يادته چه قاتل قاتلي راه اندخت...؟! انقدر داد زد و گفت تا دهنش كف كرد... از حال رفت... از اون موقع حاجي گفت ديگه نيام...گفت ديگه پامو تو باغ نزارم... منم ديگه نزاشتم... روز و شبم يكي شده بود...همه اش دود... همه اش دود... همه اش دود... توي همه ي اون دود كردنا و سيگار كشيدنا...فقط كتابام به دادم رسيد... دستش را دراز كرد و يكي از كتاب ها را از توي قفسه برداشت... _ انقدر خوندم و خوندم و خوندم... تا تونستم برگردم دانشگاه... تونستم يه ترم عقب افتاده ام رو جبران كنم... با اين كه سخت بود، اما برگشتم ميون آدما... بعدشم كه بالافاصله ارشدم رو قبول شدم... دستانش را بر بازوان اَسما قرار داد... _ آبجي... اون موقع كُلي طول كشيد تا من اينا رو بفهمم... كُلي طول كشيد تا بفهمم چه طوري بايد به زندگيم ادامه بدم... بدون خانواده... بدون دوست... بدون هم زبون... از سخت هم سخت تر بود، اما شد... اما تونستم... حالا بماند اين كه چقدر از همه بريده بودم، اما مهم اين بود كه سعي كردم از زندگيم عقب نيافتم... اون موقع كسي نبود كه اينا رو به ام بگه... اون موقع كسي نبود كه منو بغل بگيره و برام اينا رو بگه... يا حتي سرم داد بزنه... يا كتكم بزنه... اما تو الان منو داري... امروز بغلت كردم... نوازشت كردم... اگه فهميدي كه هيچ... اگه نفهميدي تنهات نمي زارم... دفعه ي بعدي سرِت داد مي زنم... دفعه ي بعدش حتي اگه شده به ات سيلي مي زنم تا بفهمي... تا بفهمي زندگي تموم نشده... حتي مامان و حاجي رو هم داري... درسته ته ِ دلشون با طلاق موافق نيستن، اما بالاخره طردت كه نكردن...؟! مامان كه كنارت هست... دلداريت مي ده... اما من چي آبجي...؟! من اينا رو كه نداشتم هيچ... همه برام خنجر رو از رو بسته بودن... لبخندي زد... روي موهاي اَسما را بوسيد... _ امروز توي بغل من گريه كردي... گريه كردي تا جايي كه ديگه اشكي نبود... ديگه بسه...! گريه هاتو كردي... اشكات رو ريختي... عذاداري هاتو كردي... دلم مي خواد از فردا... از فردا چيه...؟! از همين الان به بعد بشي يه اَسماي ديگه... از اَسماي قبلي هم بهتر... قبلي هم خيلي خوب بود اما محكم نبود... اين بار مي خوام محكم باشي... پر از اعتماد به نفس... پر از غرور... محكم باش اَسما... اونقدر محكم كه ديگه نزاري هيچ كس اشكات رو ببينه... حتي مامان و حاجي... اونا وقتي ببينن محكمي... وقتي ببينن ديگه مثل مريض احوالا نيستي... خيالشون راحت تر مي شه... راحت تر با طلاقت كنار ميان... وقتي ببينن مرض احوالي و ضعيف، توي دلشون خالي مي شه... حالا بخند ببينم... لب هاي اَسما به لبخندي اجباري كِش آمد... _ اين جوري نه... بيشتر بخند... لب ها بيشتر كِش آمد... _ نخير... فايده نداره... بايد به زور متوسل شم... و شروع كرد به قلقلك دادن اَسما و صداي خنده ها و جيغ هاي اَسما بلند شد...وقتي كه رنگش قرمز شد... وقتي به التماس افتاد، رهايش كرد... اميرارسلان بلند شد... به طرف در رفت.. دستش روي دستگيره بود كه اَسما صدايش زد... _ داداش...؟! اميرارسلان برگشت به طرفش... _ جانم...؟! _ براي طلاق... كِي بايد اقدام كنم...؟! اميرارسلان لبخند عميقي زد... _ من وكيل گرفتم...با مداركي كه داريم راحت مي توني طلاق بگيري اما من مي خوام مهريه ات رو بگيرم... اين ممكنه يه كم سختش كنه... اما شدنيه... اَسما ميان حرف برادر دويد... _ من مهريه نمي خوام داداش... اَخم هاي اميرارسلان رفت توي هم... _ فكر كردي من پول اون بي همه چيز رو مي خوام...؟!نه... ولي نمي خوام طلاق دادنت انقدر براش راحت باشه... بايد يه كم جز و وِلِز كنه... _ نه داداش... نه... يه كاري كن سريع تموم شه... خيلي سريع...تا وقتي اسمش توي شناسنامه امه انگار دستاش دور گردنمه و داره خفم مي كنه... يه كاري كن زود خلاص بشم... با آن كه تهِ دل اميرارسلان راضي نبود... با آن كه دلش نمي خواست طلاق براي نادر به آن راحتي ها باشد، اما براي رهاي هرچه زودتر اَسما، پذيرفت... _ باشه... عزيزم... هرچي كه تو بگي... به طرف در برگشت و اَسما دوباره صدايش زد... _ داداش... دوباره نگاهش كرد... _ جانم...؟! اَسما بعضش را فرو داد... _ چقدر خوبه كه تو هستي... چقدر خوبه كه تو رو دارم...و معذرت مي خوام... معذرت مي خوام كه اون وقت ها كنارت نبودم... اميرارسلان هم بغضش را فرو داد... _ فقط در يه صورت مي بخشمت... اين كه به خودت بياي... فردا كه مي آم اينجا همون اَسماي هميشگي باشي... اما محكم تر و پُرغرورتر... با دست به اتاقش اشاره كرد... _ اين بازار شامم جمع و جور مي كني... دخترم، دختراي قديم... خنديد... اَسما هم خنديد... و اميرارسلان تهِ دلش روشن بود... روشن بود به آينده ي آبجي كوچكش...! * * * * * * ** * * * * * * از باغ كه بيرون آمد احساس سبكي مي كرد... هر چه حال روحي اَسما بهتر مي شد، حال و هواي او هم بهتر مي شد... پشت فرمان نشست و حركت كرد... گوشي اش را برداشت و شماره ي شقايق را گرفت... _ بله...؟! _ سلام... كجايي...؟! صداي خنده ي شقايق در گوشي پيچيد... _ بابا يه حال و احوالي بپرس... بعد مثل طلبكارا سوال جواب كن... اميرارسلان هم خنديد... _ آخه مي خوام بيام دنبالت آموزشگاه... كارم يه خورده تو خونه طول كشيد... گفتم نكنه رفتي خونه... _ من هنوز آموزشگاهم... اما نمي خوام توي زحمت بيافتي... _ اين يعني اين كه نيام...؟! شقايق خنديد... _ فكر كن... يه درصد...! _ تا بيست دقيقه ديگه اونجام...! و فرصت نداد تا شقايق جمله اش را تمام كند و بگويد آرام رانندگي كند... تماس را قطع كرد و گوشي را روي صندلي كناري اش انداخت... پايش را روي پدال فشار داد... بايد تا بيست دقيقه ي ديگر به آموزشگاه مي رسيد...! ساعتي بعد، هر دو رو به روي هم در كافي شاپ نشسته بودند و نگاهشان را دوخته بودند به بخاري كه از فنجان هاي قهوه شان بلند مي شد... _ اَسما چطوره...؟! اميرارسلان آهي كشيد... _ بهتر مي شه... بايد بهتر بشه...! شقايق لبخند زد... _ مي شه... بايد به اش فرصت بدي... بايد صبر داشته باشي...! اميرارسلان نگاهش كرد... خيره در چشم هايش... _ صبر...؟! اگه صبرم سر اومده باشه چي...؟! گونه هاي شقايق، از حرف دو پهلوي اميرارسلان رنگ گرفت... نگاهش را دزديد...اميرارسلان لبخند محوي زد... _ اَسما خيلي خوشبخته كه تو رو داره... منم اگه يه برادر مثل تو داشتم، خيلي خوشبخت بودم... اميرارسلان نگاهش كرد... _ منو نگاه كن... شقايق نگاه غمگينش را به او دوخت...و اميرارسلان مي ديد كه عسليِ چشمانش تيره شده انگار... _ هر جا كه باشي... هر وقت كه باشه...كافيه بخواي تا كنارت باشم...! اما نگفت مثل يك برادر... دروغ چرا...؟! به او نمي توانست به چشم اَسما نگاه كند... شقايق برايش سواي تمام دخترها بود... _ تو خيلي خوبي...! اميرارسلان لبخند تلخي زد... _ اون قدرا هم كه فكر مي كني خوب نيستم...! شقايق با شيطنت خنديد و گفت: _ راستشو بگو شيطون... مگه چي كار كردي...؟! و تكه اي از كيك شكلاتي اش را به دهان برد... اميرارسلان نگاهش كرد... خودش هم نفهميد چه شد كه دستش به طرف لب شقايق رفت و شكلاتي را كه روي لبش نشسته بود پاك كرد... دهان شقايق از حركت ايستاد...انگشت اميرارسلان هنوز از لب شقايق جدا نشده بود... شايد چند ثانيه طول كشيد تا اميرارسلان به خودش آمد و دستش را پس كشيد... فنجان قهوه اش را برداشت و به لب برد...جرعه اي نوشيد... _ هفته ي ديگه هفته ي سختيه... اول از همه عمل ستاره... بعدشم دادگاه طلاق اَسما... تاريخ دادگاهش مشخص شده...بهزاد آشنا داشت... تاريخ دادگاه رو تونست جلو بندازه... اما براي اين كه مي ترسيدم اَسما هنوز آمادگيش رو نداشته باشه، چيزي به اش نگفته بودم... امروز به اش اميدوار شدم... فكر كنم براي هفته ي آينده بتونه آماده بشه... شقايق اضطراب را مي ديد در چشمان مرد هميشه عبوس و به ظاهر خونسرد... _ اضطراب داري...؟! اميرارسلان لبخند زد... _ اگه بگم نه... باور مي كني...؟! _ نه... براي اين كه چشمات داد مي زنه...! اَبروهاي اميرارسلان از تعجب بالا رفت... _ چشماي من داد مي زنه...؟! _ آره... چشمات با آدم حرف مي زنه...راحت مي شه خوندشون...! اميرارسلان صورتش را آورد جلوتر... نگاهش خيره شد در نگاه شقايق... _ خب...بگو ببينم... چشمام ديگه چي مي گه...؟! شقايق اما، غرق شده بود در آن دو تيله ي سياه... دلش مي خواست بگويد چشمانت فرياد مي زند كه دختر رو به رويت را دوست داري اما زبانت از كار افتاده است انگار كه حرفي نمي زند... دلش مي خواست بگويد دختر رو به رويت خسته است از آن كه حرف هايت را، دوستت دارم هايت را، دلم برايت تنگ شدن هايت را همه از توي نگاهت بخواند... پس حرف بزن...تو را به خدا بشكن اين روزه ي سكوتت را... به حرف بيا مرد اَخمالوي من... ترس برازنده ي تو و بازوان مردانه ات نيست... به حرف بيا تا بگويم... تا بگويم از چه روزي و چه ساعتي دل از كف داده ام ... تا بگويم از روياهاي شبانه ام تا كابوس هاي ترسناك اگرها و اگرها و اگرهاي رفتنت... بگو مردِ من...بگو تا بگويم... بگو تا شايد اندكي بياسايد دلِ هميشه بي قرارم... بگو تا شايد اندكي بياسايد دلِ هميشه بي قرارت... مي دانم... مي دانم كه دل تو هم بي قرار است... مي دانم... چرا كه صداي تاپ تاپ قلبت را هميشه از فرسنگ ها دورتر مي شنوم... گويي تمام آن حرف ها را بلند بلند زده بود كه اميرارسلان آن طور با چشمان مشتاق به چشمانش نگاه مي كرد و عرش را سير مي كرد انگار... * * * * * * *"شب متوجه راه افتادنش نشدم. بى سر و صدا گريخت. وقتى خودم را به اش رساندم با قيافه ى مصمم و قدم هاى محكم پيش مي رفت. همين قدر گفت: -اِ! اينجايى؟ و دستم را گرفت. اما باز بي قرار شد وگفت: -اشتباه كردى آمدى. رنج مي برى. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يك مرده را پيدا مي كنم. من ساكت ماندم. - خودت درك مي كنى. راه خيلى دور است. نمي توانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلى سنگين است. من ساكت ماندم. - گيرم عينِ پوستِ كهنه اى مي شود كه دورش انداخته باشند؛ پوست كهنه كه غصه ندارد، ها؟ من ساكت ماندم. كمى دلسرد شد اما باز هم سعى كرد: - خيلى با مزه مي شود، نه؟ من هم به ستاره ها نگاه مي كنم. همشان به صورت چاه هايى در مي آيند با قرقره هاى زنگ زده. همه ى ستاره ها بم آب مي دهند بخورم... من ساكت ماندم. - خيلى با مزه مي شود. نه؟ تو صاحب هزار كرور زنگوله مي شوى من صاحب هزار كرور فواره... او هم ساكت شد، چرا كه داشت گريه مي كرد... - خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايى بروم. و گرفت نشست، چرا كه مي ترسيد. " اين بار برعكس هميشه ، ستاره ميان كتاب خواندنش نپريد... اميرارسلان خودش خواندن را قطع كرد و كتاب را بست... حالا وقت خواندن جاهاي غم انگيز شازده كوچولو نبود... حالا كه ساعاتي مانده بود به عمل ستاره نه... حالا وقتش نبود... تا همين جايش را هم به زور و اصرار ستاره خوانده بود... صداي معترض ستاره بلند شد... _ اِ... ارسلان... بخون ديگه... ارسلان لبخندي زد... _نه ديگه... بقيه اش باشه براي بعد از عملت... از خواب كه بيدار شدي، بقيه اش رو برات مي خونم... كلافه دستي توي موهايش كشيد... شايد براي بار هزارم در آن روز بود كه اين كار را مي كرد و باز هم كلافه بود اما... بازوان كوچك ستاره را گرفت و توي چشم هايش نگاه كرد... _ نترسيا... اصلا ترس نداره...مي ري توي يه اتاق ديگه... مي خوابي... وقتي كه بيدار بشي... خوبِ خوبي... ستاره لب برچيد... _ من نمي ترسم... ولي تو مي ترسي انگار...! اميرارسلان بازوان كوچك را رها كرد... _من...؟!كي گفته...؟! كي گفته من مي ترسم...؟! _ براي اين كه همه اش دست مي كشي توي موهات... وقتي حالت خوب نيست همه اش اين طوري مي كني... اميرارسلان مانده بود كه چه بگويد... ستاره تمام حالات و رفتارش را از بَر شده بود... _ ارسلان... اميرارسلان بي حواس گفت: _ هوم...؟! _ حداقل بگو بالاخره مي ره تو آسمون يا نه...؟! اميرارسلان كه حواسش جمع نبود انگار گفت: _ كي...؟! ستاره با اعتراض گفت: _ شازده كوچولو رو مي گم... اميرارسلان نمي دانست چه كند تا ستاره دست از سر شازده كوچولو بردارد... _ به ات كه گفتم... از خواب كه بيدار شدي برات مي خونم بقيه اش رو... ستاره اما انگار نه انگار صداي اميرارسلان را شنيده باشد دوباره پرسيد... _ چرا گفت بدنش رو نمي بره... خوب اونم ببره... چي مي شه مگه...؟! اميرارسلان باز هم بي حواس گفت: _ خودش كه گفت... حتما سنگينه...! ستاره با لحن متفكري گفت: _ مي شه يه پوست كهنه...ولي گفت دروغكي مثل مرده ها مي شه... يعني اگه بره هم نميميره نه...؟! اميرارسلان نفسش را پر صدا بيرون داد... _ ستاره.. عزيزم... وِلش كن اونو... ستاره بي حوصله شد... _ چرا اين جوري مي كني...؟! خب مي خوام بدونم اگه برم تو آسمون بالاخره ميميرم يا نه...؟! اميرارسلان مات و مبهوت نگاهش كرد... اين بچه چه مي گفت... دوباره بازوانش را گرفت... _ تو قرار نيست جايي بري...اصلا كي گفته قراره جايي بري...از خواب كه بيدار شدي، بقيه اش رو برات مي خونم... كمي مكث كرد و بعد ادامه داد... _ تازه... مي برمت شمال... كنار دريا... يادت كه نرفته...؟! به ات قول دادم... ستاره ذوق زده خنديد... انگار نه انگار كه تا لحظاتي پيش دلگير بود... _ راست مي گي...؟! آخ جون... مي ريم آب بازي... اميرارسلان هم از ذوق زدگي او خنديد... كمي بعد اما... نگاه ستاره غمگين شد... _ ارسلان...؟! اميرارسلان همان طور كه لبخندش را حفظ كرده بود گفت: _ هوم...؟! _ من قلب يكي ديگه رو نمي خوام... دل در سينه ي اميرارسلان لرزيد... _ هيچ كي هم به حرف من گوش نمي ده...ولي من قلب خودمو مي خوام...! اميرارسلان نمي دانست چه بگويد... عاقبت اما ترجيح داد دروغ بگويد... _ قرار نيست قلب كسي رو بگيري... ستاره شگفت زده نگاهش كرد... _ يعني چي...؟! اميرارسلان در حالي كه با دو انگشت بيني ستاره را مي كشيد گفت: _ يعني اين كه آقاي دكتر قراره قلب خودتو خوب كنه... لب هاي ستاره به خنده باز شد و دندان هاي ريزش را سخاوتمندانه به نمايش گذاشت... _ راست مي گي...؟! اميرارسلان تنها سري تكان داد و تهِ دلش عذاب وجدان داشت به خاطر دروغي كه گفته بود... * * * * * * *لحظاتي بعد اما، خنده ي ستاره خشكيد باز هم... _ ارسلان... اين بار اميرارسلان با بغضي خفه جواب داد... _ جانم...؟! ستاره غمگين گفت: _ بابا فرهاد هيچ وقت منو دوست نداشت... چونكه مريض بودم... اما از وقتي كه فهميده قراره خوب شم، دوستم داره... دل اميرارسلان فشرده شد... ستاره چشمان غمگينش را به او دوخت...اشك در چشمانش حلقه زد... _ اي كاش تو باباي من بودي...!تو خيلي مهربوني... خيلي باباي خوبي هستي...! اميرارسلان چشمانش را بست...نفس عميقي كشيد بلكه راه گلويش باز شود... دلش مي خواست جودي اَبوتش را در آغوش بكشد...دستانش به طرف ستاره دراز شد...اين بار نمي توانست جلوي تمايل اش را براي در آغوش كشيدن ستاره بگيرد... بدنش كمي به جلو متمايل شد... كمي بيشتر...و ديگر نيازي به نزديك شدن نبود چرا كه ستاره خودش را در آغوشش انداخت و بناي گريه اي بي صدا را گذاشت... اميرارسلان ستاره را به خود مي فشرد... موهاي فر و وِز وِزي اش را مي بوييد و سر و صورتش را غرق بوسه مي كرد... ستاره او را به چشم پدر مي ديد... آن هم يك پدر خوب... مهربان... چيزي كه اميرارسلان هميشه در روياهايش دوست داشت باشد... تا آن موقع هيچ وقت ستاره را در آغوش نمي گرفت... اولايل به خاطر حساسيت هاي پوران خانم بود... بعدترش اما، به خاطر خودِ ستاره... وقتي مي ديد ستاره خيلي بيشتر از سنش مي فهمد، مي ترسيد... مي ترسيد كه اگر عادت كند به در آغوش كشيدن ستاره و او كم كم كه بزرگتر شود، نسبت به اميرارسلان احساسي پيدا كند، آن وقت او چه بايد مي كرد...؟! صورت ستاره را از سينه اش جدا كرد...اشك هايش را پاك كرد...و دوباره در آغوشش كشيد...و چقدر اگرهاي مزاحمي كه توي ذهنش مي آمد آزارش مي داد... اگرهايي كه بي رحمانه به او گوشزد مي كردند اگر بار آخري باشد كه بتواند ستاره را در آغوش بكشد چه...؟! و همين اگرها راه نفسش را بست انگار... نفس كم آورد... هواي اتاق... بوي بيمارستان خفه اش مي كرد...بايد مي رفت تا هوايي تازه كند... ستاره را از خودش جدا كرد... چشمان به خون نشسته اش را به چشمان اشكي ستاره اش دوخت... _ الان برمي گردم...! و بدون آن كه به او اجازه ي اعتراض دهد، از اتاق خارج شد كه سينه به سينه ي پوران خانم شد...ببخشيدي گفت و سعي كرد از كنارش عبور كند... پوران خانم اما صدايش كرد... _ آقاي توحيدي...؟! اميرارسلان ايستاد... _ فرهاد اين جوري كه ستاره فكر مي كنه نيست... خيلي دوسِش داره فقط... اميرارسلان حرفش را بريد... _ چرا اينا رو به من مي گيد...؟! بايد به خودش بگيد... نگاهي به دور و بَرش انداخت و آقا فرهاد را نديد...پوزخندي زد... _ پس آقا فرهاد كجان...؟! _ قبل از اين كه شما بياين، ستاره بهانه مي گرفت كه خسته شده، فرهاد رفته خونه يكي دو تا از عروسكاش رو بياره و يه سري وسيله كه من نياز داشتم... الاناست كه پيداش بشه... اميرارسلان سري تكان داد و با اجازه اي گفت تا برود... اما پوران خانم دوباره صدايش كرد و او بي حوصله به طرفش برگشت... _ مي شه بپرسم چرا انقدر نسبت به ستاره حساسيد...؟! چرا انقدر به اش علاقه داريد...؟! اين سوالي بود كه اميرارسلان بارها و بارها از خودش پرسيده بود اما جوابي برايش نمي يافت... امروز اما جوابش را پبدا كرده بود ...شايد هم قبل تر هم مي دانست اما نمي خواست به روي خودش بياورد... نمي خواست به خودش بقبولاند... تمام بغض هاي عالم به گلويش هجوم آورد انگار... تمام دردها به قلبش سرازير شد... تمام حسرت ها و نداشته هايش مثل پتك بر سرشش كوبيده شد... چشمان به خون نشسته اش را به پوران خانم دوخت... و گفت... با يك دنيا درد... با يك عالم حسرت... و با يك سينه پر از آه ...و با لحن دردمند مردانه اش... _ براي اين كه... اگر... اگر دخترِ من زنده بود، الان هم سن ستاره بود...! اين را گفت و بيشتر از آن نايستاد تا چشمان گشاد شده و متعجب پوران خانم را ببيند و با قدم هايي سريع از آن جا دور شد... * * * * * * *« از وقتي فهميده بود ب
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
Cute pig

Cute pig

Cute heo smiley 057 Cute heo smiley 056 Cute heo smiley 055 Cute heo smiley 054 Cute heo smiley 053 Cute heo smiley 052 Cute heo smiley 051 Cute heo smiley 050 Cute heo smiley 049 Cute heo smiley 048 Cute heo smiley 047 Cute heo smiley 046 Cute heo smiley 045 Cute heo smiley 044 Cute heo smiley 043 Cute heo smiley 042 Cute heo smiley 041 Cute heo smiley 040 Cute heo smiley 039 Cute heo smiley 038 Cute heo smiley 037 Cute heo smiley 036 Cute heo smiley 035 Cute heo smiley 034 Cute heo smiley 033 Cute heo smiley 032 Cute heo smiley 031 Cute heo smiley 030 Cute heo smiley 029 Cute heo smiley 028 Cute heo smiley 027 Cute heo smiley 026 Cute heo smiley 025 Cute heo smiley 024 Cute heo smiley 023 Cute heo smiley 022 Cute heo smiley 021 Cute heo smiley 020 Cute heo smiley 019 Cute heo smiley 018 Cute heo smiley 017 Cute heo smiley 016 Cute heo smiley 015 Cute heo smiley 014 Cute heo smiley 013 Cute heo smiley 012 Cute heo smiley 011 Cute heo smiley 010 Cute heo smiley 009 Cute heo smiley 008 Cute heo smiley 007 Cute heo smiley 006 Cute heo smiley 005 Cute heo smiley 004 Cute heo smiley 003 Cute heo smiley 002 Cute heo smiley 001

Cute pig
Cute pig
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman عشق و آتش(3)

roman عشق و آتش(3)

- اما جمشيد انقدر به تو بدهكار نيست ...
رضا- اره بقيه اش بين من و تو تقسيم ميشه ...هر چي هم بخواي بچه ها برات فراهم مي كنن تا مشكلي نداشته باشي...
- امديم طرف پول بده نبود؟
رضا- نامزدشو بيشتر از اين حرفا دوست داره ...
- دختر رو كجا نگه مي داريم؟
رضا- تو كار گرو گانگيري و انجام بده ...جاي نگهداريش با من ..خوبه؟...
- كار بايد از كي شروع بشه ...؟
رضا- هر چه زودتر بهتره ....رو اين جماعت نميشه حساب باز كرد ..هر روز يه اب و هوا مي خوره به سرشون .....الان ديدي تهرونن ...فردا يهو رفتن شمال ...يه بارگي ديدي رفتن اون ور اب ...
- بعد از اينكه دخترو رو تحويلت داديم چي ميشه..؟
رضا- كارتو تازه شروع ميشه...شانسمون اينكه خانواده دختره براي چندماهي رفتن سفر.... تا تحويل پول بايد پيش طرف باشي كه پاي پليس وسط كشيده نشده...
- چي؟
از جام بلند شدم ..
-اينكار مي دوني يعني چي ؟.......يعني با سر رفتن تو دهن شير .....
رضا- اروم باش فري ....تو رو كه به حال خودت ول نمي كنيم ...براش چندتا افه هم ميايم كه دست از پا خطا نكنه...
- اره اونم ترسيد و منو به حال خودم گذاشت...
رضا- از چي مي ترسي فري ...اون تنها زندگي مي كنه ..نامزدشم كه پيش ماست ....
- حالا مي خواي چطور زهرشو بتركوني ....؟
رضا- چندتا از انگشتاي نامزد عزيزشو براش مي فرستيم ...چطوره؟
- نه.... انگار تو تا منو تا اخر عمر نندازي زندون ول كن نيستي
رضا- خوب مي گي چيكار كنيم؟.... با اين كار انقدر مي ترسه كه ديگه جرات نمي كنه از كنار كلانتري هم رد بشه ..
- نمي دونم.......... ولي ادم ازاري رو من نيستم ....
سيگارشو تو جا سيگاري له كرد...
رضا- خوب چون فري نمي خواد خون از دماغ هيچيكي بچكه...يه كار ديگه مي كنم كه فقط بترسه خوبه ....
-مثلا چي؟
رضا- تو به بقيه اش كاري نداشته باش ....
كار بايد توي يه هفته اي تموم بشه ....زودتر م تموم شد...... چه بهتر....

سرجام نشستم ..دستامو تو هم مشت كردم و به سمت پايين خم شدم ..
.نامرد مي دونسته مي خواد چيكار كنه كه مي گفت راه اول سخته....
ترس تو تمام وجودم براي اولين بار زبونه كشيد....

رضا- چي شد فري؟ ...به نظرت سخت مياد.؟...هنوز دير نشده مي توني به راه دومم فكر كني ....
جمشيد سريع به من نگاه كرد ...
به جمشيد نگاه كردم و دوباره سرمو انداختم پايين ....
جمشيد- عفريته چرا قبول نمي كني؟ ....فكر مي كني خيلي مالي كه داري طاقچه بالا مي زاري به جمشيد چشم غره رفتم ... ...رضا با خنده يه سيگار ديگه روشن كرد ....
رضا- يا حالا جواب بده....... يا اينكه....
از جام بلند شدم ..دوتاشون بهم خيره شدن....

- كارو از فردا شروع مي كنيم ....فقط بايد قول بدي به كسي اسيبي نمي رسه ...

رضا فقط سرشون تكون داد...
رضا- بچه ها ساعتاي رفت و امدشو به شركت دارن ..معمولا صبحا با نامزدش تا شركت مي ره ....ولي بعد از ظهرا هميشه تنها بر مي گرده... هر كاري مي كني بايد صبح باشه...
رضا- جمشيد تو بايد با ماشين اماده باشي تا وقتي كه فري دختررو بهت تحويل ميده با دارو بيهوش كني و يه راست بياري جايي كه من ادرس مي دم ........
رضا روشو به طرفم بر گردوند ...مي دوني كه بايد چيكار كني ؟
- اره نگرمن نباش... كارمو بلدم .....قفط قبل از رفتن ميام كه نصف سفته ها رو پاره كني ..
رضا- باشه من سر قولم هستم ...
بلند شدم كه برم
رضا- فري
فقط سرمو چرخوندم طرفش
رضا- حتي ديگه نمي خواي يكم ديگه در مورد .....
- ما حرفامونو زديم.... اين جنازه رو (جمشيد )هم تا فردا رو به راه كن ....كه فردا هي ريپ نزنه
***************
تمام بعداز ظهر رو بچه ها رو بردم بيرون و حسابي گردوندمشون و كلي براشون لباس و اسباب بازي گرفتم ....براي خودمم دو دست لباس مردونه گرفتم ........
تو راه برگشت به خونه..دست دوتاشونو گرفته بودم و اروم و پياده با هم راه مي رفتيم
- بچه ها تا يه مدت بايد بريد پيش اقدس
فائزه- چرا ابجي فري ؟
-چون ابجي فري مي خواد بره يه عالمه پول بياره
طاهره- خيلي طول مي كشه كه بياي
-نميدونم شايد
طاهره - از كي بايد بريم..؟
- از امشب .... تا وقتي هم دنبالتون نيومدم با هيچ كس ديگه اي جايي نمي ريد ....حتي تو كوچه هم نيايد....
فقط هر كي اسم رمزو گفت باهاش مي ريد ...فهميديد...
سرشونو تكون دادن...
- فائزه زنم مي شي...
فائزه- من كه هنوز بچه ام ...
خنديدم رو به طاهره ..شما چي عروسك خوشگله
طاهره- منم بايد از مامانم اجازه بگيرم ...
-اين حرفا رو هم حتي جلوي اقدس نگيد ا
*********
- مي خوام يه چند شبي مراقبشون باشي به هيچ كسم نگو پيش توان ...بهشون گفتم از خونه هم بيرون نيان ...
دست تو جيبم كردم ...بيا بگيرش...
اقدس - فري احيتاجي نيست ..مثل بچه هاي خودمـ ....
-تو اره... ولي مصي شايد گير بده... نمي خوام اذيت بشي ...اينو بهش بده بقيه اشم براي خودت ..يكمم براي خرجي بچه ها ...بچه هاي ارومين ...سرشون به كار خودشون گرمه..
- اقدس تا خودم نيومدم دنبالشون.... دستشونو تو دست هيچ احدي نمي زاري
اقدس- باشه خيالت راحت....حالا مگه كجا مي خواي بري ؟
-ندوني راحتري ...
اقدس- باشه ...

فصل سوم

خوابم نمي برد...كارم درست مثل رفتن به جنگ بدون اسلحه بود ...
دم دماي صبح بلند شدم ...به موهاي بلندم تو اينه نگاه كردم ...قيچي رو برداشتم دلم نمي يومد ....
اگه كلاه بذارم كسي كه نمي فهمه
اگه فهميد چي ؟
نه بابا حساس نشو ..نمي فهمه ..قيچي رو گذاشتم كنار .......به ساعت نگاه كردم 4 صبح بود
باندارو برداشتمو و محكم دور سينه هام بستم ..شايد كارم طول مي كشيد.... نمي شد ريسك كرد ...
بعد از پوشيدن لباسام .... شده بودم پسري با شماره كمر 36 ...
باز به موهام نگاه كردم ...بزنم راحترم شايد يه هفته اي كار طو ل كشيد
قيچي رو برداشتم و خواستم موهامو بزنم كه صداي زنگ خونه در امد ...
رفتم درو باز كردم ...
عبدي بود...
اقا گفت :بيام دنبالت
- الان ميام ...
كلاه مي زارم ..ديگه وقت زدنشونو ندارم .....دعايي كه موقعه مردن بابام از گردنش باز كردمو انداختم دور گردنم ...و گرفتم تو مشتم ....
- همين يه بار ...چشممو بستمو باز كردم و به سرعت ا ز خونه زدم بيرون
وقتي رسيدم به محل قرار..جمشيد و رضا و اكبر توي يه ماشين ديگه بودن ..پياده شدم ور فتم تو ماشين اونا...
رضا- چقدر عوض شدي فري ....
جوابشو ندادم ..
رضا- بيا بگيريش....
_خشابش خاليه ....
رضا- اگه بخواي پرش مي كنم ...
-نه همين خوبه ...
رضا- بهت نمياد ترسو باشي
-ترسو نيستم .......نمي خوام باعث كشتن كسي بشم ...
رضا- ساعت الان 6.... تا يك ساعت و نيم ديگه از اينجا رد مي شه ...جمشيد ادرسو كه داري ...؟
جمشيد سرشو تكون داد..
رضا- بيا فري اين موبايلم همرات باشه ....هر كاري داشتي به جمشيد بزنگ اون بهم مي گه ...اگرم گير افتادي اسم منو نمياري ..مي فهمي كه
-اره ..........سفته ها ؟
دست كرد تو جيبش ....اينم سفته ها و جلوي چشمام پاره اشون كرد .... شيشه رو داد پايين و ريختشون بيرون
تا نزديك ساعت 7و نيم تو ماشين نشسته بوديم ..
رضا- حالا وقتشه بريد پايين ...
تپانچه رو گذاشتم بين كمر و شلوارم و روشو با كاپشنم گرفتم ...
خيابون خلوت بود.......رضا و نوچه هاش رفتن خيلي پايين تر و منتظر شدن ...جمشيد هم تو ماشين پشت فرمون نشست ...
هوا خيلي سر د بود.....تو جام كمي درجا زدم ......شماره ماشين و مدلشو مي دونستم ....پشت يه درخت قايم شده بودم ...تا به محض ديدنش دست به كارشم ..
از دور يه ماشينو ديدم كه داشت به سمتم مي يو مد ..به جمشيد نگاه كردم ..بهم اشاره كرد كه همينه ....سرعت ماشين زياد نبود ...بطري خونو از فرق سرم ريختم رو صورتم و پرتش كردم دور
از جوي اب پريدم.... و كمي به خودم حالت دو دادم ...ماشين به دست انداز رسيد ..سرعتش كم شد....و منم توي يه حركت خودمو پرت كردم رو كاپوت ماشين ..كه ماشين به شدت ترمز كرد
كمي عجله كرده بودم ..چنان پرت شدم كه احساس كردم تمام روده هام امد تو دهنم....با وجود درد به بازي كردن نقش خودم ادامه دادم ..
مرد از ماشين پياده شد ودويد به سمتم..حالا بالاي سرم بود
-اخ اخ ....مگه كوري ...بد بخت شدم ...داغونم كردي ...ننه امو به عذام نشوندي
مرد با دلهره - تو از كجا پيدات شد...
دختر- چي شده مهرداد
مهرداد- برو تو ماشين ...اقا حالت خوبه؟
-حالم خوبه؟خونو نمي بيني... تيكه تيكه ام كردي ......نمي تونم تكون بخورم ..واي خدا كمرم ...واييييييييييييييي ننه.... ننه به دادم برس..... ننه فريت مرد
مهرداد- مي توني پاشي ...؟
دختر- مهرداد
مهرداد- با داد مگه با تو نيستم برو تو ....اقا ؟
يه دفعه خودمو زدم به تشنج ...
مهرداد- اقا.... اقا
محكم منو نگه داشت ...چند نفر از عابرا براي كمك امدن
اقا حواست كجاست ؟.....بنده خدارو زدي اش لاشش كردي..
مهرداد- من نمي دونم از كجا سبز شد...
زود ببرش يه بيمارستاني ..جايي ...اينطوري تلف ميشه ...

توي يه حركت منو كشيد تو بغلش... لرزشمو كم كرده بودم... چنان منو تو بغلش كشيد ..كه .ته دلم خالي شد ....دست راستم اويزون بود
دختر- مهرداد
مهرداد- مهردادو مرض... در عقبو باز كن ....
دختر- مهرداد با من اينطوري حرف نزن
مهرداد- الان وقت كلاس تربيتي نيست
هي مي خواست منو بذاره صندلي عقب... ولي اين خانوم از دماغ فيل افتاده مگه مي زاشت هي يه زري مي زد و اين بدبخت هي بر مي گشتو جوابشو مي داد
اوففف چه ادكلي هم زده ناكس ....نخورده مست كردم ...(فري ..فري ....درد..درد..نيلا)
بلاخره منو گذاشت رو صندلي ...
مهرداد- صدامو مي شنوي اقا
به سرعت دويد و پشت فرمون نشست
مهرداد- بيا اينم از اول صبح ما
دختر- كجا مي ري؟
مهرداد- بيمارستان
دختر- پس دانشگاه من چي ميشه؟
مهرداد- دانشگاه تو واجبه تره يا جون اين...
دختر- مهرداد
مهرداد- چيه هي مهرداد مهرداد مي كني ....خانوم مي ميرن يه روز به دانشگاهشون نرسن ....
زير چشمي به دوتاشون نگاه مي كردم ..
دختر- يعني يه ادم بي ارزش ..از من مهمتره
مهرداد- ازيتا
دختر- امروز چت شده ؟...تو هيچ وقت با من اينطوري حرف نمي زدي...
مهرداد- براي اينكه نمي شناختمت..در ثاني من هميشه همين طور بودم ..............تو اصلا براي جون ادما ارزشم قائلي ....
دختر به حالت قهر روشو كرد طرف پنجره و به بيرون نگاه كرد ...
چندبار مرد برگشت و منو صدا كرد ...چند بارم تكونم داد....
خوب شد باندارو بستم وگرنه سه سوته لو رفته بودم
دختر- اصلا تقصير منه ..بهت محبت مي كنم كه مي زارم صبحا بياي دنبالم ...
مهرداد- اوه واقعا ممنون ..يادم باشه توي يه فرصت مناسب ازت تقدير كنم
دختر- مهرداد چه مرگته ...
مهرداد- من چه مرگمه؟ يا تو چه مرگته ...
دختر- تو مي خواي اونورم رفتي از اينكارا كني ...
مهرداد- هزار بار من بيا او نور نيستم ....
دختر- پس بي خود كردي كه امدي خواستگاريم ...
مهرداد- ازيتا اون روي منوبالا نيار ...اگه مجبور نبودم......
ازيتا- مجبور نبودي چي ؟
جواب ندداد
ازيتا با داد -مجبور نبودي چي ؟
مهرداد از عصبانيت با پشت دست يه كشيده خوابوند تو دهن دختر ...(اخ كه دلم خنك شد...)
مهرداد- با اين سن و سالت هنوز نفهميدي بايد چطور حرف بزني ...
دختر شروع كرد به گريه ....
مهرداد- اقا ...اقا صدامو مي شنوي طاقت بيار الان مي رسيم ....
گوشيم رو ويبره بود...با احساس ويبره گوشي فهميدم وقتشه ...اروم دستمو بردم پشتمو و تپانچه رو در اوردم ...
- اي خدا اين اخرين باره ...همين يه بارو پا باش ..بعد از اين كار توبه مي كنم ....
(اره جون خودت توبه تو مثل توبه گرگ ....نيلايي يعني برم بميرم؟...)
سريع تو جام نيم خيز شدم و دست انداختم دور گردن مرد و اسلحه رو گذاشتم رو شقيقه اش ...

از ترس دستشو از روي فرمون برداشت ....و با چشاي از حدقه در امده از توي اينه به من نگاه كرد ....
- قربون داداش به كشتنمون ندي.... فرمون بچسب.... هنوز زوده به عزرائيل عرض ارادت كنيم ...
دختر شروع كرد به جيغ كشيدن ....
- ابجي اون صدا رو مي بري يا سيمشو قطع كنم ...
ازيتا- كمك.... كمك ...
-اوه
برگشتم طرف مهرداد ..چطوري صداي اژيرشو هر روز تحمل مي كني ..اين كه دوماهه پيرت مي كنه ....
و با ارامش در حالي كه دختر جيغ مي كشيد با دسته تپانچه محكم كوبيدم رو گونش ...
يهو صداشو بريد و به هق هق افتاد
مهرداد- چيكار مي كني نامرد
اسلحه رو دوباره گذشتم رو شقيقه اش ...بده از پيري زود رس جلوگيري مي كنم ...
-حالا دوتاتون ساكت باشيد ....كه من زياد اعصاب ندارم يعني دارما... ولي بعضي وقتي اعصاب سمپاتيكم پاره سنگ بر مي داره .....انوخته كه هي سنگ پرت كنه ...
اوه خدا چه سخنراني قرايي كردم ...هزار تا نكته علمي ميشد ازش برداشت كرد ...
-به جان خودم نباشه به جان تو ... هر بار جايزه نوبلو ازم مي قاپن ...منم هي مي گم تف به روزگار ....تف به اين همه نامردي ...تف تف ..اخرشم مي فهم كه داشتم تبليغ فيلم مي كردم ...و بلند زدم زير خنده
مهرداد- تو كي هستي چي مي خواي ؟
-من نوه دختر عمه پسر خاله ننه اتم حالا هم خفه ...ماشينو ببر اون كوچه ...
مهرداد- چي از جون ما مي خواي ؟
- من كه از جون تو چيزي نمي خوام عزائيليه كه با جونا كار داره... منم تو كار فرشته هاي اوستا كريم دخالت نمي كنم ...حالاهم زياد فك نزن ...
همينجا زير درخت نگه دار....برگشتم و به عقب نگاه كردم
جمشيدم دقيقا پشت سر ماشين بود..... پياده شد...در طرف دخترو باز كرد
جمشيد- بيا پايين ...
ازيتا- مهرداد اينا كين ؟
مهرداد- با اون چيكار داريد ..
جمشيد- مي گم بيا پايين
ازيتا- من پايين نميام ...
جمشيد از روي مقنعه موهاشو گرفت و هولش داد بيرون ...
مهرداد- كثافت ولش كن..
- هي اروم..... نگران نباش چيزيش نميشه... البته اگه تو عاقل باشي و حرف گوش كن ...
مهرداد داشت غيرتي مي شد و نيرو مي گرفت و تو جاش دست و پا مي زد ...
به موهاش چنگ زدمو و سرشو به طرف خودم كشيدم و سر تفنگو گذاشتم زير چونه اش....
- مي دونم داره غيرتت فوران مي كنه ..همون چيزي كه داداش بي غيرت من نداره ..ولي بهت قول مي دم باهاش كاري نداريم.....تو هم زياد وول نخور ....اگه دختر اروم به سر به راهي باشه ..هيچ كس باهاش كاري نداره

مهرداد به ظاهر اروم شد...
مهرداد- چي مي خواي ؟
-تو هميشه عادت داري از مهمونت تو خيابون پذيرايي كني ؟
مهرداد- تو مهموني ؟

- اره يه مهمون ناخونده مهربون ...دور بزن برو طرف خونه ات ....
مهرداد- اگه الان برم خونه شركتم چي ميشه.... امروز چندتا جلسه مهم دارم..
- بزنگ بگو همشو براي امروز و چند روز اينده كنسل كردي ...
سريع به طرفم برگشت چي ؟چند روز
-عزيزم همه چي به تو بستگي داره ..هر چقدر كار منو زودتر راه بندازي تو هم زودتر خلاص مي شي...
گوشيشو در اورد ..قبل از شماره گرفتن
-اي اي زرنگ بازي در نياري ...هر تماسي با پليس مساوي است با ازيتايي ..بدون اژير ...
سر تفنگو گذاشتم رو پهلوش ..
مهرداد- سلام خانوم بختياري ...براي من مشكلي پيش امده امروز نمي تونم بيام تمام جلسه ها رو كنسل كن ...شايدم نتونم فردا بيام ....يه جور برنامه ها رو جور كن كه چيزي بهم نريزي..
............
مهرداد- اره اره مي دونم ....
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)

Cute emotions

Cute emotions

Cute smiley 086 Cute smiley 085 Cute smiley 084 Cute smiley 083 Cute smiley 082 Cute smiley 081 Cute smiley 080 Cute smiley 079 Cute smiley 078 Cute smiley 077 Cute smiley 076 Cute smiley 075 Cute smiley 074 Cute smiley 073 Cute smiley 072 Cute smiley 071 Cute smiley 070 Cute smiley 069 Cute smiley 068 Cute smiley 067 Cute smiley 066 Cute smiley 065 Cute smiley 064 Cute smiley 063 Cute smiley 062 Cute smiley 061 Cute smiley 060 Cute smiley 059 Cute smiley 058 Cute smiley 057 Cute smiley 056 Cute smiley 055 Cute smiley 054 Cute smiley 053 Cute smiley 052 Cute smiley 051 Cute smiley 050 Cute smiley 049 Cute smiley 048 Cute smiley 047 Cute smiley 046 Cute smiley 045 Cute smiley 044 Cute smiley 043 Cute smiley 042 Cute smiley 041 Cute smiley 040 Cute smiley 039 Cute smiley 038 Cute smiley 037 Cute smiley 036 Cute smiley 035 Cute smiley 034 Cute smiley 033 Cute smiley 032 Cute smiley 031 Cute smiley 030 Cute smiley 029 Cute smiley 028 Cute smiley 027 Cute smiley 026 Cute smiley 025 Cute smiley 024 Cute smiley 023 Cute smiley 022 Cute smiley 021 Cute smiley 020 Cute smiley 019 Cute smiley 018 Cute smiley 017 Cute smiley 016 Cute smiley 015 Cute smiley 014 Cute smiley 013 Cute smiley 012 Cute smiley 011 Cute smiley 010 Cute smiley 009 Cute smiley 008 Cute smiley 007 Cute smiley 006 Cute smiley 005 Cute smiley 004 Cute smiley 003 Cute smiley 002 Cute smiley 001

Cute emotions
Cute emotions
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان بوي خون1

رمان بوي خون1

به نام خدا
شادي كلاسورش را روي سرش گرفته بود و با قدمهايي سريع گام بر ميداشت تا زودتر خودش را به خانه برساند..
آب از سر و رويش مي چكيد و لرز بر بدن ظريفش افتاده بود...
پرايدي كه صداي آهنگش كل خيابان را پركرده بود و با سرعت از كنارش عبور كرد ، باعث شد آبهاي گلي خيابان به مانتوي سفيدش بپاشد....
با حرص به پرايد كه حالا خيلي دورتر از او بود نگاهي انداخت و وارد كوچه شد...زيپ ژاكت نازك صورتي رنگش را بالا كشيد ..هرچند ميدانست كمكي آن چناني به گرم شدنش نميكند...
كمي بعد با ديدن خانه و فكر نوشيدن يك ليوان چاي گرم روي كاناپه گرم و نرم جلوي تلويزيون لبخندي زد و قدمهايش را تندتر كرد...الان وقت پخش تكرار سريال مورد علاقه اش هم بود!
چاي گرم و كاناپه و سريال "عشق من"!
كلاسور را زير بغلش گذاشت و در كيف كوچك روي دوشش دنبال كليد خانه مي گشت...
انقدر داخل كيف شلوغ بود كه كليد پيدا نمي شد...چند رژ لب...پوسته شكلات..تقويم...اسكناسهاي مچاله شده ي پول....در دلش گفت:پس اين كليد لعنتي كجاست...الان فيلمم شروع ميشه..
كلافه با كيفش كلنجار مي رفت كه ....................
شادي همانطور كه يك دستش هنوز داخل كيفش بود سرجايش ميخكوب شد و با بهت و ترس به مرد جواني كه با دستهايي خوني روي سينه ي مرد ميانسالي نشسته بود نگاه كرد نگاه بي قرار شادي در نگاه يخي و بي روح "سهند" گره خورده بود...
شادي به حدي وحشتزده بود كه حتي نميتوانست نگاهش را از آنها بگيرد و فرار كند..برعكس سهند كه بيتفاوت مي نمود و گويي بود و نبود شادي برايش يكي است..
مرد ميانسال كه به ظاهر اصلا وضعيت خوبي نداشت سرش را به طرف شادي چرخاند و با صداي ضعيفي گفت:
-كمكم كن.....
سهند پوزخندي زد و شادي با خودش گفت:
آخه من چيكار ميتونم بكنم..
ذهنش قفل شده بود...
با نگاهي به قدبلند و هيكل ورزيده سهند معلوم بود كه هيچ شانسي مقابل او ندارد..اما با اين حال از آنجا فرار هم نكرد...نميتوانست آن مرد را تنها بگذارد..
سهند لحظه اي چشمهايش را از خستگي روي هم فشرد و بعد با حركتي سريع يقه مرد را گرفت و او را بلند كرد..
هنوز مرد نتوانسته بود كامل روي پاهايش بايستد كه مشت محكمي به صورتش كوبيد..مرد ناله ي ضعيفي كرد،سرش خم شد و خون از گوشه لبش بيرون مي ريخت ..
شادي كه تازه به خودش آمده بود با تمام قدرت جيغ كشيد:
-كمك...يكي كمك كنه..
اما لحظه اي بعد با ديدن پسر كه به سمتش هجوم آورد ساكت شد وخودش را به ديوار ساختمان پشت سرش چسباند..
مرد ميانسال از فرصت استفاده كرد و با سرعت از پشت سر سهند دويد و فرار كرد..
شادي با تعجب به او كه حالا به پيچ كوچه رسيده بود نگاه مي كرد..انگار نه انگار كه چند لحظه پيش در حال مرگ بود..
سهند براي گرفتن مرد تلاشي نكرد و تنها با نگاه پر از نفرتي در حالي كه صورتش منقبض شده بود او را زير نظر داشت...
بعد از چند لحظه با خشم به طرف شادي برگشت و او را ديد كه با دستهايي لرزان در خانه اي را باز مي كند..
سريع خودش را به او رساند و قبل از اينكه شادي بتواند در را ببندد، به زور وارد شد و به جيغ خفه شادي هم اهميتي نداد.. شادي خواست دوباره جيغ بكشد كه سهند با دستش جلوي دهنش را گرفت واو را محكم به ديوار پشت سرش كوبيد...شادي از درد و احساس سرگيجه بي حال شده بود...


سهند كه خشمگين بود با صداي بم و خش دارش گفت:


-گند زدي به كارم


شادي نميتوانست نگاه بي قرارش را از او بگيرد..دست بزرگ سهند نيمي از صورتش را گرفته بود و به سختي نفس مي كشيد..


سهند كمي دستش را از بيني شادي پايين تر آورد و اين بار چانه اش را در دست گرفت... انگشت شصتش را آرام روي لبهاي شادي به حركت دراورد و زمزمه وار گفت:


-من فرض مي كنم كه تو دختره ي احمق را نديدم،تو هم هرچي ديدي بيخيال ميشي،فهميدي؟


شادي اما ساكت بود...از تماس دستهاي خوني و كثيف سهند به صورتش چندشش شده بود و به انگشتهاي بلند و پهن سهند كه خون روي آن خشك شده بود و روي ناخنهايش هم گلي بودند نگاه ميكرد..


قيافه شادي هرلحظه بيشتر در هم ميرفت و باعث شده بود چيني به پيشاني اش بيافتد..


سهند انگشتش را محكم روي دندان هاي شادي فشار داد وبا حرص دوباره پرسيد:


-فهميدي؟


مزه ي خون و شوري،در دهان شادي پيچيد..احساس ميكرد هرلحظه ممكن غش كند با اين حال براي رهايي از آن وضع با تكان سر و بستن چشمهايش حرف سهند را تاكيد كرد..


سهند چند لحظه خيره نگاهش كرد و بعد زير گوشش گفت:


-خوبه..


صداي كلفتش شادي را اذيت كرد و باعث شد ناخواسته كمي سرش را به سمت ديوار خم كند...


بالاخره رهايش كرد و بدون هيچ حرفي بيرون رفت و در را محكم به هم كوبيد..شادي چند لحظه به در بسته خيره ماند و بعد آرام از ديوار سر خورد و با بيحالي روي زمين نشست..

رمان بوي خون1
رمان بوي خون1
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك خوكي ها Cute big pig

عكس متحرك خوكي ها Cute big pig

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك خوكي ها Cute big pig
عكس متحرك خوكي ها Cute big pig
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان دختر زشت(قسمت آخر)

رمان دختر زشت(قسمت آخر)

جاويد كه تا ان لحظه محو تماشاي او بود، لبخندي بر لب نشاند و آرام برايش كف زد. روزهاي پاياني شهريور ماه از راه رسيدند. و اكنون يك سال از فوت صنم مي گذشت. غزل دو ساله شده و شيطنت هايش چند برابر شده بود و بيتا كه بسيار او را دوست داشت از اينكه مي ديد شميم چقدر خوب از او نگهداري مي كند بسيار خوشحال و راضي به نظر مي رسيد و جاويد زمزمه هاي ازدواج، با شميم را براي مادرش رفته رفته از همين موضوع آغاز كرد. ديگر طاقتش تمام شده و مي خواست هر چه زودتر زندگي اش را با شميم آغاز كند. او تا آن زمان كه فكرش را هم نمي كرد، مادرش مخالفت كند، سعي كرد با دلايل مختلف او را متقاعد سازد اما بيتا راضي نمي شد. گاهي جاويد از كوره در مي رفت و با عصبانيت مي گفت: - اصلا برام نيست كه مردم چي فكر مي كنند يا حتي چي مي گن..مامان! اين زندگي منه... عمر حرفهاي مردم... حرفهاي مردم شايد فقط براي يك ماه ازدواج من و شميم باشه بعدش تموم مي شه و من مي مونم با شميم و يك زندگي كه متعلق به خودمونه و فقط به خودمون مربوط مي شه... و آنقدر گفت و گفت تا بالاخره توانست او را راضي كند. بيتا گفت: - جاويد! من شميم رو دوست دارم. اون خيلي دختر خوبيه. خيلي زيباست، خيلي دوست داشتنيه، علت مخالفت من فقط تفاوت طبقاتي ايست كه با ما داره، به غير از اين من هيچ مشكلي ديگري در شميم نمي بينم.... - من مي فهمم شما چي مي گيد، اما شميم هم با ما توي اين خونه اشرافي زندگي كرده، چيزي كم نداشته، نديده نيست، نخورده نيست، اون با امثال خودش فرق داره... بيتا در حاليكه با عجله آماده مي شد تا به دفترش برود ، شانه هايش را بالا انداخت و گفت: - خود داني! سپس خداحافظي كرد و از خانه خارج شد. جاويد كه از موافقت مادرش خوشحال و راضي به نظر مي رسيد، نزد شميم رفت و او را هم خوشحال كرد. شب كه بيتا به خانه بازگشت شميم ديگر خجالت مي كشيد پا به ساختمان آنها بگذارد و كسي كه بيشتر از او خجالت مي كشيد، محترم بود كه احساس مي كرد نمني تواند با بيتا روبه رو شود. با ناراحتي سرش را تكان داد و رو به شميم گفت: - بالاخره اون چيزي كه نگرانش بودم، اتفاق افتاد دختر! آـخه ما كجا و اون ها كجا. من ديگه با چه رويي به صورت بيتا خانم نگاه كنم! شميم سرش را زير انداخته و گفت: - به خدا، مامان! من همه اين ها رو به جاويد گفتم ولي اون حرف خودش رو مي زنه. محترم دخترش را در اغوش گرفت و موهاي بلند و مواج او را نوازش كرد و بوسيد و در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: - مي دونم چقدر دوستت دارهف از همون اول...از نگاههاش مي فهميدم. حتي قبل از اينكه با صنم ازدواج كنه... سپس خنديد و ادامه داد: - همون موقعي كه گوش تو رو مي كشيدم و مي گفتم زياد نرو اون طر همين ها رو فهميده بودم! شميم خنديد و گفت: - خب دلم براش تنگ مي شد. محترم سرش را تكان داد و در حالي كه مي خنديد گفت: - اي ور پريده! آن گاه يكديگر را در اغوش گرفتند. محترم ارام زير گوش او گفت: - قدرش رو بدونوووكاري نكني پيش بيتا خانم سرافكنده بشم. شميم لبخندي زد و گفت: - مي دوني چقدر غصه خوردم؟ مي دوني چقدر زجر كشيدم؟ مي دوني چقدر اشك ريختم تا به دستش آوردم؟ مگه ديوونه ام اذيتش كنم؟ عشقمه، همه زندگيمه، دو تا دست دارم، دو تا دست ديگه ام قرض مي كنم وبراي خودم نگهش مي دارم....تو دنيا مثل جاويد پيدا نمي شه مامان... بعضي وقتها فكر مي كنم كه هنوز همه چيز روياست! من حتي خودم ر لايق نگاههاي عاشقش هم نميدونم مامان! نمي دوني چقدر مهربونه...باورت نمي شه چطوري باهام حرف مي زنه، نمي دوني چه حرفهايي بهم مي زنه...مامان! مي ترسم...مي ترسم همه اش خواب و رويا باشه...مي ترسم از دستش بدم.... محترم او را كنار خود شناند و تا جايي كه مي توانست نصيحتش كرد. گرم صحبت بودند كه صداي كوبيده شدن در اتاقشان آنها را به خود آورد. شميم از جاي خود برخاست. در را باز كرد و بيتا را مقابل خود ديد. تپش قلبش تند شد و صورتش گل انداخت. دستهاي سرد شده اش را درهم قلاب كرد و در حالي كه سرش را زير انداخته بود، با صدايي لرزان گفت: - سلام، خانم! خوش آمديد، بفرماييد تو. بيتا لبخندي زد و با مهرباني سلام او را پاسخ گفت: ظرف زيبايي را كه در ان شيريني چيده بود را به دست شميم داد و در حالي كه وارد اتاقشان مي شد رو به محترم كرد و گفت: - محترم! مهمون نمي خوايد؟ محترم به استقبال او آمد و با دستپاچگي شروع به خوش آمد گويي كرده. پشت سر بيتا جاويد وارد شد و سلام كرد. شميم را نگاه كرد و با شيطنت چشمكي زد. يك شاخه رز قرمز بسيار زيبا را كه در دست داشت به طرف شميم گرفت گفت: - تقديم با عشق...خواستگاري به شيوه مدرن! شميم لبخند شرمناكي بر لب آورد سرش را بلند كرد و نگاه خجالت زده اش را به چشمان جاويد دوخت، با دستهاي لرزانش شاخه گل را گرفت و تشكر كرد. محترم كه بي اختيار اشك از چشمانش جاري گشته بود، خم شد تا دست بيتا را ببوسد اما او دستش را كنار كشيد. محترم با مهرباني در اغوش گرفت و گفت: - اومدم اين دختر خانم خوشگل رو ازت خواستگاري كنم. محترم از اغوش او بيرون اومد. اشكهايش را پاك كرد و گفت: - بيتا خانم! آخه شميم لايق آقا... جاويد حرف او را قطع كرد و با لحني اعتراض آميز گفت: - محترم خانم!! محترم با شرمنمدگي سرش را زير انداخت و ديگر هيچ نگفت. شميم در حالي كه همه حواسش به گفتگوي جاويد و بيتا با مادرش بود. چهار فنجان از همان چاي هاي خوش عطر و بويي كه بيتا عاشقان بد، ريخت و مقابلشان گرفت. بيتا گفت: - اول آبان چطوره؟ محترم كه سخت در فكر فرو رفته بود، با اشاره شميم به خود آمد و گفت: - چي، خانم جان؟ بيتا خنديد و گفت: - اينطور كه جاويد مي گه مي خوام سنگ تموم بگذارم. فكر مي كنم يك ماه وقت لازم داشته باشيم تا كارهامون رو انجام بديم. الان بيست و نهم شهريورهستيم، فكر مي كنم اول آبان جشن رو بگيريم خوب باشه. محترم سرش را به زير انداخت و گفت: - هر چي شما بگيد خانم جان! آن شب جاويد و شميم از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدند. هر دو تا صبح بيدار بودند. ان طرف شميم ميان رختخوابش نشسته و به اينده فكر مي كرد و به طرف ديگر چراغ اتاق جاويد روشن بود. از صبح روز بعد كارهايشان شروع شد. كارهايشان از خريد اينه و شمعدان آغاز و به كارت دعوت براي ميهمانان ختم شد. بهترين جواهرات را براي شميم خريداري رده و هر چه كه خواست برايش فراهم كردند. خانه اي بزرگ و زيبا در جايي كه شميم دوست داشت خريدند، جاويد و شميم هر روز با يكديگر بيرون رفته و براي خانه ي جديدشان وسايل مي گرفتند و با ذوق و شوق آنها را مي چيديدند. زندگي روي خوب خود را به انها نشان داده و خوشبختي را در لحظه لحظه آن حس مي كردند. انكه در اين ميان جاي مشخصي نداشت، غزل بود كه گاهي نزد بيتا مي ماند، گاهي محترم او را نگاه مي داشت. گاهي جاويد و اكثر اوقات شميم كه تلاش مي كرد براي او جاي يك مادر خوب و مهربان را پر كند. آبان 1381 او كه اكنون در يكي از بهترين آرايشگاه هاي شهر انتظار جاويد را مي كشيد، باز ديگر سر تا پاي خود را در ايينه برانداز كرد و لبخند رضايتمندانه اي بر لب نشاند. بي نهايت زيبا شده، طوري كه خودش هم از اين همه زيبايي به وجد آمده بود. موهايش بسيار ساده پشت سرش جمع شده و كلاه گرد و بسيار كوچكي را به شكلي كج روي موهايش قرار داده بودند. برليان زيبايي ميان سينه ي سفيدش مي درخشيد. دستكشهاي بلند تا زير آرنجش آمده و براي لباسش حكم آستين را داشتند و دامن پر چين لباس، كمر باريكش را نمايان تر ساخته بود. آرام دستي روي كلاهش، گردنبد زيبايش و لباسش كشيد. نمي توانست باور كند كه اين همان شميم چند ساعت پيش هست يا حتي شميم چند ماه پيش، شميم كه هنوز جاويد را نداشته و حسرت يك قطره از عشق بي كران او را مي خورد. صدايي او را به خود آورد: - خانم اميني! آقاي داماد، پشت در منتظرتون هستند. مات و مبهوت اطرافش را نگاه كرد. خانم اميني؟ من را مي گويند، خانم اميني؟ لبخندي زد دامن بلندش را كمي به طرف بالا جمع كرد و به سمت در رفت. دستهايش يخ كرده بودند. آرام در را باز كرد و قامت بلند جاويد را فرو رفته در كت و شلوار مشكي دامادي مقابل خود ديد. چقدر ان چهره مهربان را دوست داشت. نگاه گرم او در بند بند وجودش نشست. دستهاي سرد شده ي شميم را در دست هاي گرم خود فشرد و در چشمهاي درشت و مشكي او كه جذابيت فوق العاده اي يافته بودند، خيره شد. دستش را زير چانه ي او گذاشت و گفت - اي كاش فروغ فرخزاد بود و يك شعر هم براي داماد خوشبخت مي گفت....تو روياهام هم چنين عروسي نمي ديدم.... شميم لبخندي زد و گفت: - فردا صبح كه خيري از اين ارايش ها نيست هم همين ها رو مي گي؟ جاويد كه محو او بود، لبخند اطمينان بخشي زد و گفت: - بدون اين ارايش ها و اين لباست هم ديدمت! بو اين رو براي كساني بو كه فقط امشب تو رو مي بينند، نه به من كه همه جوره ديدمت و پسنديدم. شميم لبخند شرمناكي زد و سرش را به زري انداخت. ساعتي بعد هنگامي كه دست در دست يكديگر پا به سالن نهادند، صداي همان پچ پچ هايي كه بيتا را رنج مي داد فضا را پر كرد اما حق با جاويد بود. عمر حرفهاي مردم انقدر كوتاه بود كه خيلي زود ميان صداي بلند موزيك گم گشت و ساعتي بعد براي هميشه تمام شد. و اين زندگي جاويد و شميم بود كه لحظه به لحظه جان مي گرفت و با عضق بي نهايت آغاز مي شد. آن شب غزل را به دست محترم سپرده و دست در دست يكديگر قدم به خانه شان گذاشتند و صبح زود بعد براي ماه عسل راهي سفر شدند. حضور غزل بين محترم و بيتا سرگرمشان ساخته و سبب مي شد آنها كه هر دو از دوري جاويد و شميم رنج مي بردند كمتر احساس ناراحتي كنند. هر چند كه خود غزل هم گاهي بهانه اينها را، مخصوصا شميم را مي گرفت و گريه سر مي داد. آن گاه محترم و بيتا او را سرگرم مي كردند و مي گفتند پدر و مادرش به زودي بازگشته و او را با خود به خان شان مي بردند. مدتها بود كه غزل ديگر شميم را به عنوان مادر خود مي شناخت واو را مامان صدا مي كرد. خيلي زود روزهاي خوش ماه عسلشان به پايان رسيد و به خانه شان بازگشتند و اين بار غزل هم براي هميشه به جمع دو نفرشان براي هميشه پيوست. رفته رفته پاييز طلايي خود را به زمستان سرد و برفي مي سپرد و شهر رخت سفيد بر تن مي كرد. ان شب آسمان به شدت مي باريد و زمين ها يخ زده بود. شميم و جاويد همچون بقيه مردم خانه نشيني را بر بيرون رفتن ترجيح داده و در منزل مانده بودند. غزل خوابيده و سكوت كسل كننده اي ر فضا حاكم بود. شميم همچون همه ي وقت هاي ديگر كه حوصله اش سر رفته و كسل مي شد، روبروي جاويد كه روي صندلي كنار شومينه نشسته وجدول حل مي كرد، زانو زد و گفت: - جاويد! - جانم! - برام ويولن مي زني؟ جاويد سرش را از كنار صندلي برداشت و در همين حال پرسيد: - چي بزنم عزيزم؟ شميم كمي فكر كرد و با ذوق خاصي گفت: - جان مريم!جاويد لبخندي زد و آنگاه شروع به نواختن كرد و شميم محو او شد. قطرات درشت باران كه آرام بر شيشه مي خوردند گويي او را تشويق مي كردند و همزمان شعله ي آتش، ميان شومينه و هم نوا با ساز او آرام مي رقصيد.
جان مريم به پايان رسيد و شميم داشت براي درخواست آهنگ بعدي فكر مي كرد كه زنگ در به صدا درآمد. از جايش برخاست و پس از لحظاتي در را باز كرد. جاويد پرسيد:
- كي بود؟
شميم كه تا آن لحظه خيلي دلش گرفته بود، با خوشحالي آشكاري پاسخ داد:
- مامانم و مامانت!
جاويد هم خوشحال شد. سازش را كنار گذاشت و همراه شميم به استقبال آنها رفت. محترم در حالي كه دختر و دامادش را مي بوسيد گفت:
- من و بيتا خانم اينقدر دلمون گرفته بود ... دوتايي داشتيم از تنهايي مي مرديم!
بيتا خنديد و گفت:
- آره! راست مي گه! امشب از اون شب هاي بلند و دلگيره، آسمون هم كه يك نفس مي باره، به محترم گفتم بلند شو بريم بچه هامون رو ببينيم، دلمون باز بشه!
جاويد آنها را دعوت به نشستن كرد و شميم در حالي كه پالتوهايشان را به جالباسي مي زد، گفت:
- خيلي كار خوبي كرديد. اتفاقاً ما هم حوصله مون سر رفته بود.
آنگاه كنار بيتا نشست و ادامه داد:
- من كه خيلي بي برنامه ام ... واقعاً روزها و شب هاي كسل كننده رو پشت سر مي گذارم.
بيتا گفت:
- خب، اين همه كلاس ... يك كلاسي كه دوست داري برو.
شميم پاسخ داد:
- اتفاقاً كلاس زبان ثبت نام كردم.
جاويد ادامه داد:
- البته به نظر من بد نيست، براي كنكور امسال كمي هم بيشتر درس بخونه.
بيتا با خوشحالي گفت:
- مگه كنكور شركت كردي؟
شميم گفت:
- بله ... اميدوارم كه قبول بشم!
جاويد گفت:
- اگر خوب بخوني صددرصد قبول مي شي. تو استعدادت خوبه. يادمه هميشه نمره هات بالا بود.
محترم گفت:
- آره! واقعاً حيف شد. شميم سه چهار سال رو از دست داد. اگر همون موقع كه قبول شده بود، مي رفت الان ليسانسش رو گرفته بود ... قاسمِ ذليل شده نگذاشت!
شميم كه تصور مي كرد جاويد با يادآوري قاسم ناراحت خواهد شد، به سرعت نگاهش را به طرف او چرخاند. جاويد هم كه همين تصور را راجع به شميم كرده بود، رو به او لبخندي زد و گفت:
- اشكالي نداره عزيزم، ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه ست. حالا هم دير نشده ... خودم كمكت مي كنم. شك ندارم كه تو قبول مي شي. اگر درس و دانشگاه داشته باشي ديگه حوصله ات هم سر نمي ره.
سپس از جايش برخاست و براي آوردن چاي به آشپزخانه رفت. وقتي كه او در آشپزخانه بود، شميم با لحني اعتراض آميز با مادرش گفت:
- مامان! چقدر بهتون سفارش كنم كه اسم قاسم رو جلوي جاويد نياريد. من مي دونم كه چقدر روي اين موضوع حساسه، به روي خودش نمياره.
محترم با ناراحتي گفت:
- به خدا اصلاً حواسم نبود، مادر!
بيتا خنديد و گفت:
- حالا كه گفته شده و تموم شده، خودتون رو ناراحت نكنيد. از به بعد حواستون جمع باشه.
با آمدن جاويد حرفشان را عوض كردند. آن شب ساعتي را به گفتگو نشستند و شام را دور هم صرف كردند و سپس آخر شب با روحيه اي مضاعف از يكديگر خداحافظي نمودند.
از روز بعد شميم به تشويق و كمك جاويد شروع به خواندن درس هايش كرد. روزها و ماه ها به سرعت گذشتند. بالاخره روز كنكور فرا رسيد. او با اعتماد به نفس بالايي كه آن را مديون جاويد بود، امتحانش را برگزار كرد. و پس از مدتي جاويد با خوشحالي خبر قبول شدن شميم در رشته مديريت را به او داد.
از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. آن شب به مناسبت شنيدن خبر قبولي اش ميهماني كوچكي برگزار كرد و برايي مهيمان هايش ميز شام رنگارنگي چيد.
مدتي بعد دانشگاهش شروع شد. ديگر او خود را سرگرم درس و تحصيل نموده و اكثر اوقات، غزل كوچكش را به دست محترم مي سپرد.

* * *
فصل بيست و يكم

اكنون سه سال از ازدواج آن دو مي گذشت. جاويد هنوز همچون پروانه گرد همسر و دخترش مي چرخيد و هر آنچه آنها مي خواستند برايشان فراهم مي كرد و شميم ديگر آن شميم گذشته نبود. لباسهاي فاخر مي پوشيد و ميهماني هاي بزرگ برگزار مي كرد. از روزي كه قدم به دانشگاه گذاشته، دوستان زيادي اطرافش را گرفته و ديگر حتي احساس تنهايي هم آزارش نمي داد.
ديگر مثل گذشته ها به غزل توجه و رسيدگي نمي كرد و جاويد اين اجازه را به خود نمي داد كه در اين باره به او تذكر بدهد چرا كه مي دانست او مادر واقعي غزل نيست و مسئوليت خاصي در قبال او بر گردن شميم نمي باشد. هرچند وظيفه ي انساني او حكم مي كرد كه جاي خالي مادر را برايش پر كند ليكن او به وظيفه ي انساني اش هم توجهي نداشت و جاويد كه او را اينگونه مي ديد، سعي مي كرد خودش خلاءهاي عاطفي دختر پنج ساله اش را پر كند.
آن شب وقتي كه به خانه بازگشت، هنوز صداي بلند خنده هاي دوستان شميم به گوش مي رسيد. آنها پس از آمدن جاويد كم كم خداحافظي كردند و آنجا را ترك نمودند. وقتي كه آنها رفتند، جاويد كنار شميم آمد و گفت:
- شميم جان! اينها كي هستند دور خودت جمع كردي؟!
شميم شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- دوست هام!
- مي دونم دوستهات هستند ... منظورم اين بود كه چرا اينها؟! با اين قيافه هاي عجيب و غريب و رفتارهاي زننده؟! عزيزم! شخصيت تو خيلي بالاتر از اين حرفهاست. تو مي توني دوست هاي بهتري داشته باشي ...
شميم با بي حوصلگي گفت:
- تو هميشه پاپيچم مي شي ... از همه ي كارهام ايراد مي گيري ... با اين برو ... با اون نرو ... اين رو بپوش ... اون رو نپوش ... اين جا برو ... اون جا نرو ... اين كار رو نكن ... اون كار رو بكن ...
جاويد كمي جدي تر شد و گفت:
- از كارهات ايراد مي گيرم، به خاطر اينكه ايراد دارند.
شميم پوزخندي زد و با لحني كنايه آميز گفت:
- قبلاً مي گفتي! ايراد مي گيرم، چون دوستت دارم!
- هنوز دوستت دارم. مثل هميشه ... حتي بيشتر از گذشته ... اگر دوستت نداشتم برام مهم نبود كه داري چه كار مي كني ...
شميم با عصبانيت گفت:
- اگر دوستم داشتي، اجازه مي دادي هر كاري كه دلم مي خواد انجام بدم و اينقدر به پر و پام نمي پيچيدي.
آنگاه به اتاق رفت و در را محكم به هم كوبيد. آنقدر محكم كه غزل از خواب پريد و صداي گريه اش بلند شده، جاويد او را آرام كرد و سپس باز به دنبال شميم رفت. وارد اتاق شد و كنار او نشست. دست او را در دست گرفت و گفت:
- نمي شه همون شميم گذشته ها باشي؟ همون شميمي كه ساده لباس مي پوشيد و اين همه رنگ و روغن به صورتش نمي زد. همون شميمي كه ساده بود، مهربون بود، صبور بود ...
آهي كشيد و ادامه داد:
- همون شميمي كه جاويد رو دوست داشت ...
شميم دست او را كنار زد و گفت:
- هر وقت كه جاويد مثل گذشته ها شد و همون جاويدي شد كه كاري به كار شميم نداشت، اون موقع شميم هم صبور و مهربون مي شه!
جاويد با عصبانيت از جايش برخاست و گفت:
- كاري بهت نداشته باشم؟! فكر كردي بي غيرتم؟
شميم صدايش را بلند كرد و گفت:
- پس لابد اون موقع ها كه كاري بهم نداشتي، بي غيرت بودي!
- نخير! اون وقت ها شما هنوز خودت رو گم نكرده بودي.
- گذشته ي من هر چي كه بوده باشه، مهم اينه كه حالا من زني هستم با كلي ثروت و دارايي.
جاويد فرياد زد:
- خب اين دارايي ها رو كي بهت داده؟
شميم با صداي بلندتر پاسخ داد:
- هر كسي مي خواد داده باشه! برام مهم نيست! اصلاً دلت مي خواد بگم كه كي بهم داده؟ همه رو تو دادي ولي مهم اينه كه حالا همه شون به نام من و براي من هستند. تحصيلاتم رو هم از تو دارم. اما اون هم برام مهم نيست. مهم اينه كه چند وقت ديگه مدرك توي دستمه!
هيچ چيزي به اندازه ي ناسپاسي انسان ها، دل را نمي سوزاند. احساس مي كرد قلبش مي سوزد. بغض گلويش را فشرد. نمي توانست باور كند كه شميم خوب و پاكش را گم كرده است. او را در اتاق تنها گذاشت. در آن سرماي اسفندماه به حياط رفت و روي پله ها نشست. آنقدر از درون آتش گرفته و مي سوخت كه بادهاي سرد زمستاني هم خنكش نمي كردند.
ساعتها با خود انديشيد. به روزهاي گذشته و سالهاي گذشته فكر كرد و اينكه چقدر شميم تغيير كرده است. سه سال از آغاز زندگي مشتركش با او مي گذشت و در اين سه سال آنقدر شميم عوض شده بود كه جاويد گاهي حس مي كرد ديگر او را نمي شناسد و از اينكه او را فرسنگها دورتر از خود مي يافت، دلش فشرده مي شد.
بيتا كه هنوز تصور مي كرد جاويد عاشق صنم بوده است، گاهي كه او را افسرده مي ديد فكر مي كرد از دوري صنم رنج مي برد و محترم همچون گذشته كارش فقط نصيحت كردن شميم بود. نصيحت هايي كه اگر روزگاري اثر داشتند حالا ديگر بي اثرِ بي اثر بودند.
و جاويد از اين عشق بيمارگونه ي خود نسبت به شميم بعد از اين همه تغييري كه كرده بود، در عجب بود و بارها با خود گفت: اگر خونم را در شيشه كند باز هم او را دوست خواهم داشت.
از صبح تا شب روزي هزار بار به جاويد مي گفت:
- جاويد! بريم خارج زندگي كنيم.
جاويد مي خنديد و با تعجب مي گفت:
- خارج؟! مثلاً كجا؟! قرقيزستان خوبه؟!
شميم عصباني مي شد و با جديت مي گفت:
- نه! مثلاً آلمان، انگليس، فرانسه ...
اما جاويد باز به حرف او مي خنديد و مي گفت:
- آخه براي چي؟ مگه ما تو زندگيمون چيزي كم داريم؟ چرا بايد بريم خارج زندگي كنيم؟ آدم بايد براي هر كاري يك دليلي داشته باشه. براي مسافرت هر جاي دنيا كه بخواهي مي ريم ولي براي زندگي، بهترين جا وطن آدمه.
شميم عصباني مي شد و مي گفت:
- تو اصلاً باكلاس نيستي!
و جاويد هر چه مي خواست به او بفهماند كه به قول او كلاس آدمها، همان فرهنگ بالاي آنهاست و فرهنگ چيزي نيست كه با خارج رفتن به دست بيايد، «نمي رفت ميخ آهنين بر سنگ!» و به اين ترتيب فقط نيمي از مشاجرات آن دو بر سر همين مسأله بود.
به هر حال روزها و شب ها مي گذشتند. شميم بدخلقي مي كرد و جاويد همچنان منت او را مي كشيد. طرز لباس پوشيدن شميم و ميهماني هايي كه بدون توجه به جاويد در آنها شركت مي كرد، او را رنج مي داد.
آن روز باز هم قرار بود شميم در يكي از اين ميهماني ها شركت كند. بار ديگر خود را در آيينه برانداز كرد و سپس عزم رفتن نمود. اما جاويد مقابل او ايستاد.
شميم با بي حوصلگي گفت:
- باز چي شده؟!
جاويد با خونسردي گفت:
- كجا مي ري؟
- مي دوني كه دوره داريم. اين هفته نوبت ماراله. برو اون طرف مي خوام برم. دير شده ...
جاويد دستهايش را دو طرف چارچوب در گذاشت و مانع رفتن او شد. شميم با عصبانيت گفت:
- جاويد! مي دوني كه بايد برم، پس برو كنار ...
نفس عميقي كشيد و در حالي كه سعي مي كرد با او بلند حرف نزند، گفت:
- لباست رو عوض كن، بعد برو.
شميم كه گويي مي خواست سر او را شيره بمالد، گفت:
- آرايشم رو كمرنگ مي كنم، به جاش لباسم رو عوض نمي كنم!
جاويد هم با خونسردي پاسخ داد:
- آرايشت رو كمرنگ مي كني، لباست رو هم عوض مي كني.
شميم عصباني به طرف كمدش رفت. با حرص لباسهايش را عوض كرد و در حالي كه دستمال نم داري را روي صورتش مي كشيد از خانه خارج شد. وقتي كه وارد خانه مارال شد، صداي موسيقي اولين چيزي بود كه به گوشش خورد و بعد از آن صداي مارال و دوست ديگرش سحر كه به استقبالش آمدند. سحر با تعجب شميم را برانداز كرد و گفت:
- شميم! مگه اومدي مجلس عزا! چرا آرايش نكردي؟
و مارال در ادامه حرف او گفت:
- اين چيه پوشيدي؟! مگه مي خواي نماز بخوني!
و بعد شروع كرد با صداي بلند خنديدن. شميم كه در اثر معاشرت با آنها در جمعشان مثل خود آنها حرف مي زد،گفت:
- خفه شو! مي دوني كه جاويد گير مي ده!
سحر با بدجنسي گفت:
- تازه خبر نداره كه تو مهموني هامون چه خبره!
شميم با ناراحتي گفت:
- اگه بفهمه خودشو مي كشه!
مارال گفت:
- آخي! چه شوهر خوبي، تازه اگر بفهمه خودش رو مي كشه ...
سحر در ادامه حرف او گفت:
- آره بابا! بازم خوبه تو رو نمي كشه!
مارال گفت:
- شوهرت مثل مردهاي عهد قجر فكر مي كنه! تو چطوري با اون زندگي مي كني؟!
شميم در مقابل حرفهاي آنها سكوت كرد و به فكر فرو رفت.
آنگاه مارال او را به اتاق خودش برد. مقابل ميز آرايش نشاندش. رژ لب او را پررنگ كرد و تا زير ابروهايش را براق كرد. شميم اعتراض كرد و گفت:
- مارال! نكن تو رو خدا! جاويد دوست نداره ...
سحر با صداي بلند خنديد و گفت:
- خَره! حالا كو جاويد؟!
مارال گفت:
- من اگر جاي تو بودم، لباسم رو هم مياوردم اينجا عوض مي كردم!
سحر با مسخرگي اداي شميم رو درآورد و گفت:
- نگو تو رو خدا! جاويد ناراحت مي شه!
آنگاه هر سه شروع به خنديدن كردند و به همين ترتيب شميم پاك و معصوم جاويد از دستش مي رفت، بدون اينكه او قادر باشد جلوي از دست رفتنش را بگيرد.
چهارشنبه ي آخر سال بود و از هر گوشه و كناري سر و صدايي به گوش مي رسيد. آن شب جاويد پس از پشت سر گذاشتن يك ترافيك سنگين، خسته و نالان به خانه بازگشت. هنوز صداي ترقه ها در سر و گوشش مي پيچيد.
غزل با خوشحالي به طرفش دويد. او با مرهباني دخترش را در اغوش كشيد و پرسيد: - مامانت كجاست؟ - نمني دونم! - نمي دوني؟ مگه خونه نيست؟ غزل با صداي كودكانه ي خود پاسخ داد: - نه! اخم هايش درهم رفت . نزد ريحانه خانم خدمتكار خانه رفت و پرسيد: - شميم كجا رفته؟ - بچه رو سپردند دست من...با دوستهاشون رفتند چهارشنبه سوري. جاويد با عصبانيت گفت: - چهارشنبه سوري؟ اين موقع شب؟ با دوستهاش؟ حداقل صبر مي كرد من ميومدم همگي با هم مي رفتيم... با شنيدن صداي زنگ تلفن، حرفش را قطع كرد و به طرف تلفن رفت. گوشي را برداشت. صداي يكي از دوست هاي شميم را از ان طرف خط شنيد. او كه بسيار هراسان و وحشت زده به نظر مي رسيد، گفت: - آقاي اميني! سلام...شميم...شميم...يعني چيزي نشده! ففقط...مثل اينكه...مثل اينكه يك طرف صورتش سوخته...بچه ها برنش بيمارستان.... گوشي تلفن هنوز در دست لرزان جاويد قرار داشت. رنگش مثل گچ ديوار، سفيد شده بود. احساس مي كرد از درون خالي شده... ريحانه با ديدن حال و روز او با عجله به طرف تلفن دويد و گوشي را از دستش گرفت. صداي دوست شميم را شنيد كه داشت مي گفت: - آقاي اميني! صداي من رو مي شنويد؟ ريحانه پاسخ داد: - ايشون حالشون خوب نيست خانم! اگر چيزي هست به من بگيد. دوست شميم همه چيز را براي او توضيح داد و بعد از گفتن اسم و ادرس بيمارستان گوشي را قطع كرد. جاويد با عجله دكمه هاي پيراهنش را بست و باراني اش را دوباره بر تن كرد. غزل را به دست ريحانه سپرد و خود به بيمارستان رفت. همه ترسش از اين بود كه نكند حقيقت چيزي بيش از ات باشد كه دوست شميم مي گفت. وقتي كه به بيمارستان رسيد و شميم را ديد كه صحيح و سالم روي تخت نشسته استف ناخودآگاه اشك شوقش سرازير شد. دوست شميم درست گفته بود. يك طرف صورت او به شدت سوخته بود و حالا پانسمان شده بود. شميم از شدت ناراحتي اشك مي ريخت و پشت سر هم مي گفت: - جاويد! زشت شدم، جاويد! زشت شدم. جاويد سر او را بر سينه اش چسباند و موهايش را نوازش كرد و به ارامش دعوتش كرد. و او كه حالا همچون شميم گذشته ها جاويد را دوست مي داشت، يك لحظه دست او را رها نمي كرد. سراغ غزل را گرفت: جاويد گفت: - همون جايي كه تو سپرديش و رفتي! - يعني پيش ريحانه خانم! و جاويد به علامت تاييد سرش را پاين آورد. لحظاتي سكوت بينشان برقرار شد و ان گاه جاويد پرسيد: - دوستهات كجا رفتند؟ شميم در ميان گريه گفت: - بي انصاف ها! خودشون اين بلا را سرم آوردند ، هر چند مي گفتند قصدشان شوخي بوده و نمي دونستند كه اينطوري مي شه، اما هيچ كدومشون پيشم نموندند. جاويد با لحني ملامت بار گفت: - بهت نگفتم دوست خوب براي خودت پيدا كن؟ شميم سرش را زير انداخت و گفت: - جاويد سرزنشم نكن. - مي خوام اشتباهات رو يادت بيارم كه ديگه تكرار نكني. شميم كه همچنان گريه مي كرد، دست او را فشرد و گفت: - تكرار نمي كنم.... مدتي گذشت و پانسمان را از روي صورتش برداشتند. نيمي از زيباييش را به خاطر ان چروكهاي چندش آور ه يك طرف چانه و گونه اش را فرا گرفته بودند از دست داده بود. اشك هايش تمامي نداشتند و علي رغم رفتار خوبي كه جاويد در برابرش نشان مي داد، احساس مي كرد كه ديگر واقعا دوستش نخواهد داشت، در حاليكه حقيقتا اينگونه نبود و اين مساله انقدرها كه شميم فكرش را مي كرد براي جاويد آزار دهنده نمي نمود. او فقط براي خود شميم ناراحت بود كه به خاطر اي موضوع بسيار افسرده شده و بيش از حد خود را اذيت مي كرد. غزل روزهاي اول از شميم مي ترسيد و از او فاصله مي گرفت اما با دلگرمي هاي پدرش كم كم همچون گذشته به او نزديك شد. محترم در خفا اشك مي ريخت و در حضور شميم از بي اهميتي اين موضوع برايش مي گفت و دلداري اش مي داد. و بيتا سخت به دنبال پزشكي حاذق مي گشت تا صورت شميم را به خوبي جراحي پلاستيك كند. بالاخره كسي كه تحقيقات و نگراني او را پايان داد، محمد سام بود كه به او پيشنهاد داد: - دكتر جهان! برادر دوست...صنم! شماره تلفنش رو دارم. بيتا فورا اين خبر را به جاويد رساند. ابروان او درهم گره خورد از فرهاد خوشش نمي آمد. اما به قول بيتا، چاره نداشتند. او بهترين جراحي بود كه انها سراغ داشتند و به وسيله ان مي توانستند، شميم را خوشحال كنند. اين بود كه جاويد پذيرفت و در اولين فرصت همسرش را نزد او برد. دكتر جهان با ديدن او لبخندي عصبي و بلندي سر داد و با اين كار تعجب جاويد را برانگيخت اما از انجا كه او فرهاد را خوب مي شناخت به اين رفتار او اهميتي نداد و بدون مقدمه اصل مطلب را كه همان مشكل شميم بود، براي او توضيح داد وش ميم تمام مدت از خجالتش سكوت كرده و سرش را زير انداخته بود. مدتي بعد او را در بيمارستان بستري كرده و دو مرحله عمل جراحي روي پوست او انجام دادند. هنگامي كه او را مرخص مي كردند و جاويد براي رداخت صورت حساب به قسمت حسابداري بيمارستان رفته بود، دتر چهان به شميم سفارش كرد كه تا سه ماه، هفته اي يك بار به مطب او مراجعه كند تا دوره درمانش كامل شده و ديگر كوچكترين اثري از سوختگي روي پوستش باقي نماند و شميم كه از جراحي اش بسيار راضي به نظر مي رسيد با خوشحالي دستور او را پذيرفت و خداحافظي كرد. هنگامي كه شميم از بيمارستان خارج شد و در اتومبيلشان نشست، دكتر جهان نزد جاويد رفت و مدتي به او خيره شد! جاويد كه مشغول مرتب كردن محتويات جيب پيراهنش بود، سرش را بلند كرد و با تعجب او را نگاه كرد. ان گاه فرهاد در حالي كه هنوز نگاه نفرت بار خود را به او دوخته بود، گفت: - دزد سر گردنه....ازت متنفرم! جاويد پوزخندي زد و با لحني تمسخرآميز گفت: - دل به دل راه داره آقاي دكتر، اما مي شه بفرماييد چي از شما زدديم ه چنين نسبتي به من مي ديد؟ فرهاد پس از مكثي طولاني گفت: - دوبار عاشق شدم، هر دو بار تو عشقم را ازم دزديدي...اول صنم و بعد شميم.. جاويد با عصبانيت گفت: - اسم شميم رو بدون پسوند نيار... سپس پشتي را به او كرد و رفت. چند قدم بيشتر نرفته بود كه دوباره سرش را ب طرف او چرخاند و گفت: - در ضمن اقاي دكتر، عشق يك بار بيشتر اتفاق نمي افته...كسي تا حالا دوباره عاشق نشده! پس در صحت عشقت شك كن... آن گاه از ان جا خارج شد و به شميم پيوست. يك هفته گذشت و شميم از جاويد خواست كه او را نزد دكتر جهان ببرد. اما جاويد قاطعانه مخالفت كرد و گفت: - اين همه دكتر پوست! مي ريم پيش يكي ديگه. شميم با سماجت گفت: - جاويد! دكتر جهان من رو جراحي كرده،خودش هم گفته كه هفته اي يك بار بيا.... جاويد با عصبانيت حرف او را قطع كرد و گفت: - خودش غلط كرده! دكتر جهان..دكتر جهان...ديگه حالم از اين اسم به هم مي خوره. شميم عصباني شد و گفت: - چرا قبل از جراحي حالت از اين اسم به هم نمي خورد؟ - حالا بهم مي خوره...اشكالي داره؟ آن گاه با عصبانيت از خانه خارج شد و شميم بدون توجه به مخالفت او راهي مطب دكتر جهان شد. يك هفته گذشت و شميم باز هم پس از يك مشاجره شديد با جاويد بي توجه به حرف او براي با دوم نزد جهان رفت. او شميم را به نشستن دعوت كرد و آن گاه موذيانه گفت: - چرا چشمهات پف كردند؟ گريه كردي؟ شميم سكوت كرد و هيچ نگفت. جهان ادامه داد: - نكنه از دست ججناب مجنون گريه كردي؟ شميم سرش را تكان داد و گفت: - دوست نداره بيام اينجا! - چه بي فرهنگ! آدم جلوي دكتر رفتن زنش رو كه ديگه نمي گيره/ - خيلي متعصبه. - قبلا اينقدر تعصبي نبود. سپس چرخي با صندلي اش زد و در ميان خنده گفت: - خب! مي دوني...علتش اينه كه تا حالا خارج زندگي نكرده...مردهايي كه اون جا زندگي كرده باشند، اين رو مي دونند كه بنايد به خانم شون سختگيري كنند! آن گاه بسيار موذيانه افزود: - اشكالي نداره، باهاش مدارا كن...بيچاره خيال مي كنه كه خيلي دوستت دارخ. شميم سرش را بلند كرد و گفت: - يعني شما مي گيد دوستم نداره؟ - نمي دونم ولي خودم من شخصاً ...اگر كسي رو دوست داشته باشم اجازه مي دم هر طوري كه دلش مي خواد زندگي كنه... هر كاري كه خوشحالش مي كنه و دوست داشته باشه كه انجام بده، مانعش نمي شم! ولي خب... شايد اون فكر مي كنه معني دوست داشتنه كه آدم چهار دستي معشوقش رو بچسبه و مواظب باشه كه گربه ها نبرنش! آن گاه با صداي بلند خنديد و گفت: - خب! جوجو كوچولو، صورتت چطوره؟ و به اين ترتيب دكتر جهان رفته رفته شميم را به جان جاويد انداخته و زيركانه او را به طرف خود مي كشيد. حالا ديگر شميم چنان از زيبايي ها و خوبي هاي المان براي جاويد تعريف مي كرد كه گوي از كودكي در ان جا بزرگ شده است! و جاويد كه از ملاقات پنهاني او با دكتر جهان بي اطلاع بود، از اين همه تغيير ناگهاني او در فكر مانده و هر چه براي او توضيح مي داد و سعي مي كرد قانعش كند كه در زندگي كنوني شان چيزي كم ندارند، بي فايده بود. او بهانه مي گرفت. دكتر جهان طوري مغزش را شست و شو داده بود كه حالا ديگر همسرش را سر تا پا نقص و عيب مي ديد هر چه جاويد به او محبت مي كرد با راه انداختن يك مشاجره طولاني محبتش را پاسخ مي گفت. محترم و بيتا از دست او عاصي شده بودند اما جاويد همچنان از خود صبر و استقامت نشان مي داد و تصور مي كرد كه مي تواند شميم گذشته را برگرداند. اما او حالا انقدر به دكتر جهان نزديك شده بود كه ديگر او را فرهاد خطاب مي كرد و روزي نبود كه با او ملاقات نداشته باشد. فريبا خواهر فرهاد كه يك بار به طور اتفاقي مكالمات ان دو را شنيده و از روابطشان مطلع شده بود، يك روز با فرهاد حرف زد به او گفت: × ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman سفر به ديار عشق (22)

roman سفر به ديار عشق (22)

 

 

 

با لبخند نگاش ميكنمو ميگم: اگه مزاحمم برم؟

مامان: ســــروش

بابا: سروش بشين اينقدر مادرت رو حرص نده

با لبخند رو به روي بابا ميشينم

بابا: شنيدي چي شد يا دوباره بگم؟

-شنيدم

بابا: يه عذرخواهي به آلاگل و خونوادش بدهكاري

به زمين خيره ميشمو چيزي نميگم

مامان حرف بابا رو ادامه ميده: من و پدرت امروز از جانب خودمون از خونواده ي آلاگل عذرخواهي كرديم... هر چند باهامون سرسنگين بودن ولي حق داشتن... بهتره تو هم براي معذرت خواهي پيش قدم بشي.... هم به خاطر بهم زدن نامزدي هم بخاطر رفتاراي بدي كه با آلاگل داشتي

بابا: البته نه الان كه همه به خونت تشنه هستن... مخصوصا آيت و دخترخاله ي آلاگل كه اگه دستشون به تو برسه زندت نميذارن

-شما دارين زيادي شلوغش ميكنيد

مامان: اونجا نبودي رفتار دخترخاله ي آلاگل رو ببيني

-رابطه ي من با آلاگل ربطي به دخترخالش نداره

سها وسط حرفم ميپره و ميگه: كدوم دختر خالش؟

مادر: اسمش رو يادم نيست... مهلا هم چيز زيادي در موردشون نگفته بود فقط خيلي وقت پيش بهم گفته بود آلاگل و دختر خالش خيلي با هم صميمي بودن ولي چند سال پيش مهديه خواهر مهلا با شوهر و بچه هاش زندگيشون رو ميفروشند و براي هميشه از ايران ميرن... اينجوري بين آلاگل و دخترخالش هم جدايي ميفته... اصلا از دختره خوشم نيومد برعكس آلاگل اصلا آداب معاشرت بلد نيست

بابا: توقعت خيلي بالاست ساراجان... بالاخره دختر خاله ي آلاگله... خودت كه شنيدي آرش آخرش چي گفت... گفت مثله دو تا خواهر براي همديگه عزيز هستن پس نبايد انتظار برخورد بهتري رو ميداشتيم

مامان: بيچاره مهلا... چقدر از كار آخرش خجالت كشيدم بخاطر رفتار اون دختر از ما عذرخواهي كرد... با اينكه از دست ما ناراحت بود ولي باز اظهار شرمندگي كرد

بابا آهي ميكشه و با لحن گرفته اي ميگه: من هم واقعا از رفتارش شرمنده شدم... آرش و مهلا خيلي بزرگواري كردن كه هيچي بهمون نگفتن... حتي آرش بابت رفتار آيت هم از من عذرخواهي كردو گفت باز جاي شكرش باقيه كه آقا سروش قبل از ازدواج به بي علاقگي خودش نسبت به آلاگل پي برد

سكوت بدي تو سالن حكم فرما ميشه

بعد از چند لحظه سكوت مامان چند تا سرفه ي مصلحتي ميكنه و زهراخانم رو براي چيدن ميز شام صدا ميكنه

بابا هم كه قيافه ي ماتم زده ي من رو ميبينه حرف رو عوض ميكنه

بابا: سروش نميخواي كارت رو از سر بگيري؟

با بي حوصلگي جواب ميدم

-فعلا حوصله ي شركت و كار و اين حرفا رو ندارم

بابا: اينجوري هم كه نميشه

بي مقدمه ميپرسم: از منصور و دار و دسته اش خبري نشده؟

بابا به نشونه ي نه سري تكون ميده

-معلوم نيست اين پليسا دارن چه غلطي ميكنند

مامان: سروش دوباره خودت رو تو دردسرنندازي... من ديگه تحمل يه ضربه ي ديگه رو ندارما

سري تكون ميدمو هيچي نميگم

بعد از چند دقيقه با صدايزهرا خانم همگي به خودمون ميايم

زهرا: خانم شام آماده ست

مامان: ميتوني بري

زهرا: بله خانم

مامان: بلند شين بريم يه چيز بخوريم... با اينجا نشستن و ماتم گرفتن كه مشكلي حل نميشه

دلم عجيب گرفته.... قاتلين ترنم راست راست دارن تو خيابون ميگرن و اونوقت من توي رختخواب گرم و نرمم دراز كشيدم و غذاهاي رنگا ورنگ ميخورم

آهي ميكشمو از جام بلند ميشم... باز خدا رو شكر كه آلاگل سالمه تحمل يه مصيبت ديگه رو نداشتم

بقيه هم بلند ميشن و همگي به سمت آشپزخونه ميريم... پشت ميز روي يكي از صندلي ها ميشينمو يه خورده غذا براي خودم ميكشم... مامان طبق معمول به زهرا خانم سفارش كرده كه غذاي مورد علاقه ي من رو درست كنه... خورشت كرفس.... ولي من هيچ اشتهايي ندارم... ده دقيقه اي ميگذره ولي من به زور چند قاشق رو ميخورم... مامان و بابا نگاهي به هم ميندازن

مامان: سروش مگه خورشت كرفس دوست نداري؟

چون جدا از خونوادم زندگي ميكنم هر بار كه نهار يا شام ميمونم مامان سفارش غذاهايي رو به زهرا خانم ميده كه من دوست دارم

- چرا

همونجور كه با غذام بازي ميكنم ادامه ميدم: خوبه

مامان: پس چرا نميخوري؟

-ممنون ميل ندارم... سيرم

با تموم شدن حرفم از پشت ميز بلند ميشمو در برابر چشمهاي بهت زده ي خونوادم راهيه اتاق ميشم... همين كه وارد اتاق ميشم خودم رو به تخت ميرسونمو طاق باز روي تخت دراز ميكشم

زير لب زمزمه ميكنم: ميبيني آخرين آرزوي من چه كم حرف است...«تو»

آهي ميكشم... آخرين اس ام اسي بود كه ترنم 4 سال پيش برام فرستاد... لبخند تلخي رو لبام ميشينه... چشمام رو ميبندمو به اين فكر ميكنم چه دير فهميدم كه آرزوهامون مشترك بود

-------------------

 

فصل بيست و چهارم

با تكون هاي دستي چشمام رو به زحمت باز ميكنم

اشكان: سروش بيدار شو مگه با طاهر قرار نداري؟... ديرت شدا از من گفتن بود بعد نگي چرا بيدارم نكردي

به سرعت روي تخت ميشينم و به ساعت نگاه ميكنم... ساعت هنوز هشته.. با خشم بالش رو برميدارمو به طرفش پرت ميكنم كه بالش رو روي هوا ميگيره

-بميري اشكان... هنوز دو ساعت تا قرار مونده

اشكان: گفتم زودتر بيدار بشي تا خودت رو براي فحش شنيدن و كتك خوردن آماده كني

-چه غلطي كردم گفتم تو هم باهام بياي

اشكان: اتفاقا تنها كار درستي كه تو اين چند وقته انجام دادي همين بود

دوباره رو تخت دراز ميكشم و به سقف خيره ميشم

يه هفته از اون روزا ميگذره... يه هفته كه به اندازه ي يه قرن برام گذشته... تو اين هفته هيچ اتفاق خاصي نيفتاده فقط آلاگل از بيمارستان مرخص شد و اينجور كه از زبون بابا شنيدم حالش خوبه... هنوز بهش سر نزدم... چرا دروغ... ميترسم... واقعا ميترسم برم يهش سر بزنم دوباره كنه بازي دربياره...

با پرت شدن يه چيزي روي صورتم به خودم ميام... باز اين پسره مسخره بازياش رو شروع كرد... باليش رو كه اشكان روي صورتم پرت كرد برميدارمو زير سرم ميذارم

-اشكان خواهشا يه امروز رو آدم باش باور كن الان حوصله ي خودم رو ندارم

اشكان: آخه كار سختيه... آدم باشم اون هم نه يه ثانيه نه دو ثانيه بلكه يــــــك روز... حرفشم نزن كه راه نداره

-اشـــكان

صداش رو نازك ميكنه و با لحن بامزه اي ميگه:واه... واه... چرا صداتو برام بلند ميكني... مظلوم گير آوردي

-اشكان گم ميشي بيرون يا بيرونت كنم

ميخواد چيزي بگه كه روي تخت نيم خيز ميشمو اشكان هم با خنده پا به فرار ميذاره و در رو پشت سرش ميبنده... دوباره خودم رو روي تخت پرت ميكنمو به اين هفته فكر ميكنم... بابا كه هر چقدر اصرار كرد نتونست راضيم كنه به شركت برگردم... حتي حوصله ي دستور دادن و حرف زدن ندارم

چه برسه بخوام به كاراي شركت سر و سامون بدم... سيم كارت ترنم رو هم به گوشيه سياوش زدم... حدسم درست بود يكي از شماره هاي سيو نشده براي دكتر بود... بقيه ي شماره ها يا به اسم خيره شده بودن يا مربوط به تماسهاي كاريه ترنم بودن.... با ماندانا هم بارها و بارها تماس گرفتم ولي وقتي ميفهميد من هستم اول همه ي عقده هاش رو سر من خالي ميكرد و كلي فحش نثارم ميكرد بعد هم بدون توجه به حرفام تماس رو قطع ميكرد واقعا نميدونم چه پدركشتگي با من داره طوري با من حرف ميزد انگار مرتكب قتل شدم... با طاهر قرار گذاشتم كه امروز به خونه ي ماندانا بريم بايد تكليفم رو با اين دختره ي زبون دراز روشن كنم... اشكان هم كه از كل ماجرا باخبره از ديشب اومده تو خونه ي من بدبخت بسط نشسته و قراره باهام بياد

زير لب زمزمه ميكنم: ايكاش حداقل يه راهي برام باز بشه... بعد از يك هفته به هيچي نرسيدم.. با همه ي شماره هاي غريبه ي گوشيش تماس گرفتم هيچي دستگيرم نشد... ماندانا هم كه كمكم نكرد... خونواده ي بنفشه هم كه كلا خونشون رو عوض كردن... طاهر هم از اونا بيخبره... دكتر هم كه مسافرت بود... از همه طرف بدشانسي آوردم...

صداي اشكان رو ميشنوم كه با داد ميگه: سروش بيا يه چيزي كوفت كن تا براي كتك خوردن جون داشته باشي

خندم ميگيره... اين پسره هم پاك خل و چل شده

روي تخت ميشينم و خميازه اي ميكشم...

اشكان: پسر كجايي بيا صبحونمون يخ كرد

-پسره ي ديوونه

كش و قوسي به بدنم ميدمو ا روي تخت بلند ميشم... به سمت دستشويي ميرم و بعد از شستن صورتم از دستشويي خارج ميشم... بعد از عوض كردن لباسام گوشيم رو از عسلي كنار تخت برميدارمو داخل جيبم ميذارم... چند روز پيش يه سيم كارت خريدمو شماره اش رو به اشكان و طاهر و خونوادم دادم از اين لحاظ هم خيالم راحته... بعد از برداشتن سوئيچ ماشين از اتاقم خارج ميشمو به سمت آشپزخونه ميزم

با ديدن اشكان كه تند تند داره صبحونه ميخوره چشمام گرد ميشن

-خفه نشي

با شنيدن صداي من دست پاچه ميشه لقمه تو گلوش ميپره

با تاسف سري تكون ميدمو چند بار محكم به پشتش ميكوبم... همونجور كه سرفه ميكنه دستش رو بالا مياره به معنيه اين كه بسه ولي من به تلافي ايت و آزاراش چند بار ديگه محكم به پشتش ميكوبمو بعد پشت ميز ميشينم... چند جرعه چايي ميخوره و چپ چپ نگام ميكنه

اشكان: قاتل... جاني.... اين چه كاري بود كه كردي؟... نزديك بود به كشتنم بدي

اون همونجور حرف ميزنه و من با كمال خونسردي چند لقمه ي گوچيك ميخورم

اشكان: اگه ميمردم تو جوابه عشق منو ميدادي

...

اشكان: نفسم خودش نفست رو ميگرفت آدم كش

...

اشكان: هي...

...

اشكان: هوي... با تواما

-من صبحونم رو بخورم ميرم... حالا اگه ميخواي با من بياي بهتره بري آماده بشي

با لبخند خبيثانه اي ميگم: ولي اگه ميخواي بموني خونه و به پخت و پزت برسي............

با خشم ميگه: نه دادا... اشتباه گرفتي...

ميخندمو ميگم: ولي خونه داري عجيب بهت مياد

اشكان: اين شغل شريف شايسته ي خودته

-ولي اين صبحونه كه يه چيز ديگه نشون ميده

اشكان: بچه پررو

-آفرين اشكان... عجب صبحونه ايه... راستي نهار هم بلدي درست كني؟

اشكان: ســـروش

-باشه بابا... چه مرگته... حقوق هم بهت ميدم

اشكان: تو اول حقوق همين صبحونه رو بده

-صبحونه كه اشانتيون محسوب ميشه... اگه همينجور به كارت ادامه بدي آيندت تضمين شده ست...

همونجور كه از پشت ميز بلند ميشه ميگه:لازم نكرده جنابعالي نگران آينده ي من باشي شما نگران كتكايي باش كه فراره از ماندانا خانم نوش جان كني

اخمام در هم ميره

-من عمرا از زن جماعت كتك بخورم... گم شو برو لباست رو عوض كن بايد بريم

اشكان: خواهيم ديد داداش... خواهيم ديد

با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج ميشه... سري به نشونه ي تاسف تكون ميدمو مشغول خوردن ادامه ي صبحونم ميشم... چون ميل زيادي به غذا ندارم يه ليوان آب پرتقال رو لاجرعه سر ميكشمو همون جا پشت ميز منتظر اشكان ميشم

-------------

 

روي ميز اشكال متفاوت ميكشمو به دوست ترنم فكر ميكنم... طاهر ميگفت چند بار براش زنگ زده جواب نداده آخرين بار هم كه براش زنگ زد يه نفر گفت اين خط واگذار شده...

با تكون هاي دستي به خودم ميام... سرمو برميگردونم و اشكان رو ميبينم كه با شدت تكونم ميده

-چه مرگته؟... چيكار داري ميكني؟

دست از تكون دادنم بر ميداره و نفسي از سر آسودگي ميكشه

با تعجب نگاش ميكنم

وقتي تعجبمو ميبينه ميگه: طبق معمول تو هپروت سير ميكردي... نميشه دو دقيقه تنهات گذاشت

با حرص از پشت ميز بلند ميشم

-حرف اضافه نزن... راه بيفت

اشكان: باشه بابا... چرا ميزني؟

بي توجه به حرف اشكان ازخونه خارج ميشمو راه پاركينگ رو در پيش ميگيرم... اشكان هم خودش رو به من ميرسونه و ديگه حرفي نميزنه..

وقتي به ماشين ميرسم سريع سوار ميشمو ماشين رو روشن ميكنم.. با سوار شدن اشكان به سرعت ماشين رو از پاركينگ خارج ميكنمو به سمت مقصد ميرونم

اشكان: آرومتر... اينجور كه تو ميروني زنده به مقصد نميرسيم

بي توجه به حرفش ميگم: اشكان اونجا حرف اضافه نميزنيا

اشكان: چرا مثله پدربزرگا نصيحت ميكني

-نصيحت نميكنم دارم بهت هشدار ميدم كه اگه از اون خزعبلاتي كه تحويل من ميدي تحويل بقيه هم بدي با دستاي خودم ميكشمت

اشكان: اوه... اوه... چه خشن

-اشكان باهات شوخي ندارما... دارم جدي ميگم اگه بخواي حرف بيخود بزني حسابت رو ميرسم

اشكان: برو بابا... من كي حرف بيخو.............

-اشـــكان

اشكان: جان اشكان

نفسمو با حرص بيرون ميدمو تا رسيدن به مقصد باهاش حرف نميزنم

نزديكاي خونه ي ماندانا با طاهر قرار گذاشتم با ديدن ماشين طاهر سريع ترمز ميكنم از اونجايي كه اشكان كمربند نبسته سرش محكم به شيشه برخورد ميكنه و دادش بلند ميشه

اشكان: مرتيكه اين چه وضع رانندگيه

بدون اينكه جوابشو بدم ماشينو خاموش ميكنم و از ماشين پياده ميشم... طاهر هم با ديدن من از ماشين پياده ميشه و به طرفم مياد

طاهر:بالاخره اومدي؟

سري تكون ميدم

-آره... خيلي وقته رسيدي؟

طاهر: نه بابا... ده دقيقه اي ميشه

-خوبه

اشكان هم تو همين لحظه از ماشين پياده ميشه

طاهر با ديدن اشكان متعجب نگام ميكنه

-مثله كنه بهم چسبيد مجبور شدم بيارمش... مثله سياوش برام عزيزه... بهترين دوستمه از همه چيز خبر داره

اشكان با لبخند ميگه: حالا بده باديگاردت شدم

طاهر: اما.....

اشكان نگاهي به طاهر ميندازه و ميگه: اشكانم... قبلنا چند باري باهات حرف زده بودم يادت نيست

طاهر متفكر به اشكان نگاه ميكنه

اشكان: همون كه سه چهار بار تلفني در مورد هك ايميلا از من پرسيده بودي

لبخندي رو لباي طاهر ميشينه... سرشو به آرومي تكون ميده

طاهر: آها... يادم اومد

دستش رو جلو مياره و ميگه: از آشنايي باهات خيلي خيلي خوشبختم

اشكان: منم همينطور

طاهر: با همه ي اينا دليلي نداشت خودت رو به زحمت بندازي

اشكان: سروش داداشمه... براي داداشم هر كاي ميكنم... تو اين شرايط ت و سروش زيادي احساساتي برخورد ميكنيد فكر كنم وجود من به عنوان يه غريبه كمك بزرگي براتون باشه

طاهر سري تكون ميده و هيچي نميگه

-طاهر كدوم خونه هست؟

طاهر: اون آپارتمانه

-بريم ببينيم چي ميشه

طاهر: سروش زياد تند برخورد نكن... بارداره... ميترسم مشكلي براش پيش بياد

بي حوصله سرمو تكون ميدمو ديگه اجازه ي صحبت به هيچكدومشون رو نميدم... به سرعت به سمت آپارتماني كه طاهر اشاره كرد ميرم... همينكه به جلوي آپارتمان ميرسم دستمو بي اراده بالا ميارم تا زنگ رو فشار بدم... اما دو تا زنگ وجود داره... نگاهي به طاهر ميندازم

-كدوم زنگو فشار بدم

طاهر: اولي براي آپارتمان امير و مانداناست دومي براي آپارتمانه مهرانه

دستمو ميوام به سمت زنگ اولي ببرم كه اشكان اجازه نميده و با خونسردي زنگ دومي رو فشار ميده

-اشكان چيكار ميكني؟

اشكان: كاري كه شماها بايد از اول انجام ميدادين

-اشكان

صداي مرد غريبه اي رو از پشت آيفون ميشنوم

مرد: بله

اشكان :بدون توجه به من و طاهر ميگه: آقا اگه ميشه چند لحظه بياين جلوي در كار واجبي باهاتون دارم

مرد: شما؟

اشكان: آشنا ميشين

مرد: چند لحظه صبر كنيد

طاهر: آقا اشكان چيكار دارين ميكنيد؟

اشكان: اولا آقا رو فاكتور بگير و با من راحت باش... همون اشكان صدام كن... دوما مگه نميبيني ماندانا اضي نيست شماها رو ببينه پس بايد اول اطرافيانش رو قانع كنيد تا اونا بتونند راضيش كنند

طاهر: اما....

اشكان دستش رو روي شونه ي طاهر ميذاره و به آرومي ميگه: طاهر به من اطمينان كن

طاهر لبخندي ميزنه... توي همين لحظه در باز ميشه و پسري جلوي در ظاهر ميشه

----------------

 

طاهر: آقا اشكان چيكار دارين ميكنيد؟

اشكان: اولا آقا رو فاكتور بگير و با من راحت باش... همون اشكان صدام كن... دوما مگه نميبيني ماندانا اضي نيست شماها رو ببينه پس بايد اول اطرافيانش رو قانع كنيد تا اونا بتونند راضيش كنند

طاهر: اما....

اشكان دستش رو روي شونه ي طاهر ميذاره و به آرومي ميگه: طاهر به من اطمينان كن

طاهر لبخندي ميزنه... توي همين لحظه در باز ميشه و پسري جلوي در ظاهر ميشه

پسر ميخواد چيزي بگه كه با ديدن طاهر حرف تو دهنش ميمونه

اشكان: ببخش...

پسر بي توجه به اشكان ميگه: باز هم اين طرفا پيدات شد

طاهر: آقا مهران باور كنيد اگه مجبور نبودم نميومدم

مهران: نميخوام باور كنم آقا... نميخوام... داشتين بچه ي خواهرم رو به كشتن ميدادين... دكتر گفته اگه يه بار ديگه شك عصبي بهش وارد بشه ممكنه بچه اش رو از دست بده

اشكان: آقا ما اومدم حرف.....

مهران وسط حرف اشكان ميپره: ولي من حرفي با شماها ندارم

اخمام تو هم ميره تا همين الان هم زيادي ساكت موندم... ميخوام چيزي بگم كه اشكان ميفهمه و بهم اشاره ميكنه ساكت باشم... با اخمايي در هم به زحمت خودم رو كنترل ميكنم... اشكان به سمت مهران ميره و اون رو با خودش به گوشه اي ميكشه... شروع به حرف زدن ميكنه.. مهران اولش با اخم و سردي يه چيزايي ميگه ولي بعد از چند لحظه مكث با تاسف به من و طاهر نگاه ميكنه و سري تكون ميده

طاهر: دوستت چي داره به مهران ميگه

-نميدونم ولي حس ميكنم حرفاش هر چي كه هست داره روي مهران اثر مياره

طاهر: آره

بعد از چند دقيقه مهران و اشكان شونه به شونه ي هم به طرف ما ميان... صداي مهران رو ميشنوم كه ميگه: از همين حالا ميگم هيچ قولي نميدم فقط سعيم رو ميكنم

اشكان: همين هم براي شروع خوبه... فقط باهاش حرف بزن شايد راضي شد

مهران: هر چند چشمم آب نميخوره ماندانا كله شقتر از اين حرفاست ولي باهاش حرف ميزنم... چند دقيقه اي منتظر بمونيد ببينم چيكار ميتونم كنم اول بايد با امير حرف بزنم

اشكان سري تكون ميده و به سمت من و طاهر مياد مهران هم بي توجه به ما به داخل ميره

-چي بهش گفتي؟

اشكان: در مورد ترنم.. اينجور كه فهميدم ماندانا همه چيز رو در مورد زندگيه ترنم بهش گفته بود من هم بهش گفتم ما فهميديم كه ترنم بيگناهه و ميخوايم ثابت كنيم... يادتون باشه در حضور ماندانا حرفي از اون فيلمي كه پيدا كردين نزنيد خيلي روي ترنم تعصب داره... ميترسم يه چيزي بگيد بعد بگه شماها هنوز باورش ندارين

طاهر آهي ميكشه و با لبخند تلخي ميگه: خجالت آوره... يه غريبه اين همه روي خواهرم تعصب داره اونوقت منه بي غيرت تمام اين سالها هيچ كاري براش نكردم... حالا كه افتاده گوشه ي قبرستون در به در دنبال اثبات بيگناهيش هستم

دلم عجيب از اين حرف طاهر ميسوزه... بهش حق ميدم... من هم به ماندانا غبطه ميخورم... مگه ميشه تمام اين سالها يه لحظه هم به ترنم شك نكرده باشه... من كه عشقش بودم باورش نكردم بعد ماندانا يه دوست معمولي چطور ميتونه اين همه به ترنم وفادار بمونه... حتي بعد از مرگ ترنم هم براي ترنم دل بسوزونه

اشكان: طاهر همه چيز درست ميشه

طاهر: نه اشكان جان... ديگه هيچي درست نميشه..

به سمت ديوار ميرمو به ديوار تكيه ميدم

طاهر: حتي اگه بيگناهي ترنم هم ثابت بشه باز ترنم زنده نميشه... تو اين هفته خيلي رو حرفاي سروش فكر كردم... به نظر من هم يكي از نزديك ترينها اين كار رو كرده ميتونم قسم بخورم 4 سال پيش وقتي كه ترانه مرد ترنم عاشق بود.. ولي نه عاشق سياوش بلكه عاشقه سروش... فقط ميتونم بگم يكي از علاقه ي اوليه ي ترنم نسبت به سياوش خبر داشت و اين طور با زندگيه همه ي ما بازي كرد

زيرلب زمزمه ميكنم: ايكاش ميبخشيدمش.. ايكاش بهش فرصت حرف زدن ميدادم

حق با طاهره.. حتي اگه بيگناهي ترنم رو هم ثابت كنيم باز هم ترنم زنده نميشه... عشق من رفت.. براي هميشه...

تو همين موقع يه مرد ديگه كه حدس ميزنم اميره جلوي در ظاهر ميشه و با ديدن طاهر ميگه: انتظار ديدن دوبارت رو داشتم

طاهر: امير بذار باهاش حرف بزنم

امير: حالش زياد خوب نيست ولي خوب ميشناسمش بخاطر ترنم حاضره جونش رو هم بده

واقعا چرا... چرا حاضره از جونش مايه بذاره

-چرا؟

تازه متوجه ي من و اشكان ميشه

لبخند تلخي رو لباش ميشينه

امير: بايد سروش باشي

فقط نگاش ميكنم چيزي نميگم

امير: نديده هم ميشناختمت... ترنم زياد ازت ميگفت ولي با همه ي اينا خيلي دوست داشتم از نزديك ببينمت

بهت زده بهش خيره ميشم و هيچي نميگم... نه اينكه نخوام نگم... نه... اصلا زبونم نميچرخه... نميدونم چرا؟... واقعا نميدونم چرا

-----------------

 

امير: تعجب نكن... همه زندگيش بودي... هر وقت كه براي ماندانا زنگ ميزد از هر ده تا كلمه نه تاش سروش بود...

آهي ميكشه و ادامه ميده: در مورد علاقه ي ماندانا هم به ترنم بايد بگم ترنم فوق العاده بود واقعا يه دوست واقعي براي من و ماندانا بود... اين همه علاقه براي يه دوست اونقدرا هم تعجب آور نيست... ما اون رو دوستمون نميدونستيم ترنم براي من و ماندانا يه خواهر بود....بارها و بارها اصرار كرديم كه با ما بياد

طاهر با تعجب ميگه: كجا؟

امير: كاندانا

-چـــي؟

پوزخندي ميزنه

امير:گفتم كاندانا... آره گفتم بارها و بارها بهش اصرار كرديم با ما به كانادا بياد اما قبول نكرد... به خاطر خونوادش... به خاطر عشقش... ميگفت اگه بيام ممكنه همين پيوند هم ازبين بره

باورم نميشه

امير: تا لحظه ي آخر هم منتظر سروش بود

به من نگاه ميكنه و تو چشمام زل ميزنه

امير: منتظرت بود... هميشه ي هميشه... حتي اون روز آخر هم كه ديدمش عشق تو چشماش بيداد ميكرد... هر چند اون روز خيلي چيزا رو ميشد از تو چشماش خوند... عشق... سرخوردگي... حقارت... شكستگي... چشماش پر بودن... پر از غم... پر از درد... عجب دلي داشت ترنم....

سري تكون ميده و ميگه: عجب دلي داشت اون دختر بيچاره... واقعا مثله خواهرم برام عزيز بود... وقتي ماندانا ماجراي زندگيش رو برام گفت براي اولين بار توي زندگيم پرپر شدن احساس يه نفر رو با تمام وجودم لمس كردم... لمس احساس ترنم خيلي آسون بود... چون رفته رفته شادابيش رو ازش گرفتين.. شيطنت كلامش خيلي زود از بين رفت... نگاهش خيلي زودتر از اونچه كه فكر ميكردم رنگ باخت... وقتي براي ماندانا زنگ ميزد و با عشق از سروش و خونوادش حرف ميزد من و ماندانا اشك تو چشمامون جمع ميشد... واقعا برامون جاي تعجب داشت با اون همه بي محلي با اون هم بدرفتاري چطور هنوز هم با عشق حرف ميزنه.... از علاقه ي ماندانا تعجب نكنيد ترنم مظهر عشق و محبت بود به دوستاش به خونوادش به غريبه به آشنا محبت ميكردو انتظار هيچ چيزي رو در قبال محبتش نداشت... همين مهربوني و سادگيش هم بود كه توجه ي من و ماندانا رو جلب كرد... ماندانا دوستاي زيادي داشت ولي ترنم يه چيز ديگه بود... من اجازه نميدم ماندانا با هر كسي دوست بشه ولي براي ترنم احترام زيادي قائل بودم... مطمئن بودم دروغه.. همه ي اون حرفا در مورد ترنم دروغ بود

به طاهر نگاه ميكنه و ميگه: بارها خودم همراه ماندانا جلوي در خونه تون اومديم يادته؟... يادته طاهر؟... اما شماها چيكار كردين حتي به حرفاي ما هم گوش ندادين... من تا قبل از اينكه اين اتفاقات براي ترنم بيفته آشنايي زيادي با ترنم نداشتم فقط به آشنايي جزئي كه نشون دهنده ي اين بود كه ترنم دوست خوبي براي مانداناست اما وقتي اين اتفاقات افتاد و من از زبون ماندانا اون حرفا رو شنيدم تو رفتار ترنم دقيق شدم... بارها و بارها تو چشماش زل زدم تا حرف نگاش رو بخونم ولي هيچ چيز تو چشماش نديدم به جز حقيقت... حرف نگاش با حرف زبونش يكي بود... وقتي با ترس و استرس از از دست دادن سروش حرف ميزد ميشد بيگناهيش رو از توي چشماش خوند... من به راحتي همه ي اينا رو تشخيص ميدادمولي حيف كه هيچكدومتون نخواستين بشنوين

به سختي تكيه مو از ديوار ميگيرم... بغض بدي تو گلوم ميشينه... نگام به طاهر ميفته... چشماش سرخه سرخه... معلومه خيلي داره جلوي خودش رو ميگيره كه اشك نريزه... كه بغض نكنه... كه نشكنه... كه از اين داغون تر نشه... مثله من كه دارم همه ي سعيم رو ميكنم كه از بيشتر خورد نشم

دستاي اشكان رو روي شونم احساس ميكنم

به آرومي زمزمه ميكنه:هيس... سروش آروم باش

خيلي سخته آروم بودن... ولي من ميتونم... بايد بتونم... بغضم رو قورت ميدم... به سختي دست اشكان رو كنار ميزنمو ميگم: آرومم

امير كه انگار تازه متوجه ي حال خراب من و طاهر ميشه

سري با تاسف تكون ميده و از جلوي در كنار ميره... راه رو براي ما باز ميكنه و ميگه: بياين داخل... تو اين هفته خيلي روي ماندانا كار كردم... نه به خاطر شماها... فقط و فقط به خاطر ترنم... بايد به همه ثابت بشه كه اون دختر تمام اين سالها بيگناه متهم شده بود... ماندانا هم زودتر از اين منتظر شما بود... فقط يادتون باشه رفتار تندي نشون ندين... ماندانا از مرگ ترنم خيلي ناراحته ممكنه يه چيزي بگه كه باب ميلتون نباشه... همين الان هم كه قبول كرده باهاتون حرف بزنه فقط به خاطر ترنمه... پس خواهشا برخورد تندي باهاش نداشته باشين... اين روزا به خاطر شرايط روحي و جسميش خيلي عصبي ميشه كه همه ي اين عصبانيتا براش مثل سم ميمونه

طاهر سري تكون ميده و وارد ميشه... من هم و اشكان هم بعد از طاهر وارد خونه ميشيم... دلم بدجور گرفته... حرفاي امير بدجور داغونم كرد... نميدونم چرا هر لحظه كه ميگره حال و روزم بدتر ميشه

-------------

 

اشكان پشت سرش در رو ميبنده و بعد هم همگي پشت سر امير راه ميفتيمو به داخل خونه ميريم... همين كه داخل ساختمون ميشم صداي گريه ي دختري رو ميشنوم كه حدس ميزنم ماندانا بايد باشه

دختر: مهران اونا باعث مرگ ترنم شدن

مهران: خواهري آروم باش... مگه نميخواي بيگناهي ترنم ثابت بشه

با كلمه ي خواهر كه مهران براي اون دختر به كار ميبره مطمئن ميشم كه صدايي كه شنيدم صداي ماندانا بود... قبلا چند باري ديده بودمش ولي الان چيز زيادي ازش يادم نيست... با صداي ماندانا به خودم ميام

ماندانا: مهران تو چه ساده اي... من كه ميدونم باز اين احمقا هيچ غلطي نم...........

با وارد شدن ما به سالن حرف تو دهن ماندانا ميمونه

طاهر و اشكان سلام ميكنند... من هم بعد از مكثي نسبتا طولاني يه سلام زير لبي ميكنم... بهم خيره شده.... نگاهش پر از كينه و نفرته... نميدونم چرا؟... حس ميكنم دوست داره با دستاي خودش خفه ام كنه.... حتي نگاهش به طاهر هم اين همه كينه رو به همراه نداره

امير: ماندانا، عزيزم يادته كه بهم چه قولي دادي؟

ماندانا پوزخندي ميزنه و ميگه: نگران نباش... نگران نباش امير... آرومم... قولم هنوز يادم نرفته... نبايد اين آدما رو از خونه ام بيرون كنم

تمام مدتي كه حرف ميزد نگاهش به من بود... يه نگاه پر از خشم... پر از كينه... پر از دشمني... پر از نفرت

بي توجه به نگاه و لحن تلخش به سمت مبلا حركت ميكنم... يه مبل يه نفره رو واسه نشستن انتخاب ميكنمو به آرومي ميشينم

اشكان و طاهر هم به سمت مبلا ميان و كنار هم ميشينند...امير هم در برابر جواب ماندانا چيزي نميگه و به سمت آشپزخونه ميره

بعد از چند دقيقه سكوت بالاخره ماندانا همونطور كه پوزخندش رو حفظ ميكنه با لحني بي نهايت سرد ميگه: چي ميخواين بدونيد

بدون لحظه اي مكث ميگم: همه چيز رو

پوزخندش پررنگ تر ميشه

ماندانا: جالبه... واقعا جالبه... آقاي سروش راستين جلوي من نشسته و ميخواد همه چيز رو در مورد ترنم بدونه

اخمام تو هم ميره

ماندانا: راستي از نامزدتون چه خبر؟

دستام مشت ميشه....

ماندانا: ترنم ميگفت قراره چند ماه ديگه عروسي كنيد فكر نميكنيد الان بايد مشغول خريد عروسيتون باشين

مهران: مانـــدانا

رگ گردنم متورم ميشه و با اخم ميگم: فكر نميكنم زندگي خصوصي من به شما ربطي داشته باشه

ماندانا: من هم فكر نميكنم مسائل مربوط به ترنم به شما ربطي داشته باشه

-ترنم در گذشته نامزد من بود

ماندانا: خوبه خودتون هم داريد ميگيد بود

خيلي دارم خودم رو كنترل ميكنم كه يه چيزي بهش نگم

-من اينجا نيومدم كه با شما بحث كنم

ماندانا: من هم علاقه ي چنداني براي بحث با شما نميبينم

از شدت خشم به نفس نفس افتادم

-پس بهتره زودتر در مورد ترنم بگي تا بيشتر از اين مجبور به تحمل همديگه نباشيم

ماندانا: من موندم ترنم عاشق چيه تو شده بود كه بعد از 4 سال هم نتونست فراموشت كنه... تو يه موجود نفرت انگيزي كه حتي لايق بخشيدن هم نيستي.. هيچوقت به خاطر بلايي كه سر ترنم آوردي نميبخشمت

نميدونم در مورد چي حرف ميزنه... لعنتي بدجور داره عصبانيم ميكنه

با صداي تقريبا بلندي ميگم

-من به بخشش جنابعالي احتياجي ندارم

تو همين موقع امير وارد سالن ميشه و جلوي هر كدوم ما يه ليوان شربت ميذاره... بعد از تموم شدن كارش كنار ماندانا ميشينه و به آرومي زيرگوشش چيزي زمزمه ميكنه

اشكي از گوشه ي چشم ماندانا سرازير ميشه

ماندانا با بغض ميگه: خيلي سخته امير... خيلي...

امير به آرومي ماندانا رو بغل ميكنه و نوازشش ميكنه و ميگه: اينجوري داغون ميشي خانمي... نكن با خودت... ترنم هم به اين همه ناراحتيه تو راضي نيست

ماندانا: امير دلم براش يه ذره شده... دلم ميخواد الان كنارم باشه

تو تك تك كلماتش محبت و علاقه نسبت به ترنم موج ميزنه... دستش رو روي شكمش ميذاره و به آرومي ميگه: عاشق بچه ها بود... شاي چون خودش هم مثله بچه ها پاك بود... معصوم و مهربون... دلتنگ مهربونياش هستم

امير: خانمي پس كمكش كن... نذار بعد از مرگش هم همه اون رو يه گناهكار بدونند

ماندانا: امير تو كه ميدوني اين آقاي به اصطلاح عاشق پيشه چه بلايي ميخواست سر ترنم بياره... يادته گفتي اگه اون لحظه اونجا بودي خودت گردنشو ميشكستي... خودت دستشو خورد ميكردي به خاطر كاري كه با ترنم كرد و بخاطر كارايي كه ميخواست بكنه... كاري كه برادراي ترنم بايد ميكردن و نكردن

-----------------

 

بعد با دست به طاهر اشاره ميكنه و ميگه: اين آقا اون شب اونجا بود و هيچ غلطي نكرد... امير ميفهمي؟... هيچ غلطي نكرد... من اگه جاي ترنم بودم به خاطر داشتن چنين خونواده اي خودم رو حلق آويز ميكردم

امير: هــيس... خانمي... آروم باش

نميدونم از چي حرف ميزنه... با تعجب نگاش ميكنم... طاهر هم متعجب به ماندانا نگاه ميكنه... هر چند از عصبانيت رگ گردنش متورم شده... ميدونم اون هم مثله من خودخوري ميكنه

ماندانا: چه جوري امير... ترنم مرده و قبل از مرگش كلي عذاب كشيده

طاهر ديگه طاقت نمياره و با لحن خشني ميگه: ما اينجا هستيم تا بتونيم كسايي رو كه مايه ي عذاب ترنم شدن گير بندازيم اما جنابعالي.........

ماندنا با خشم از بغل امير بيرون ميادو با خشونت ميگه: واقعا ميخواين گيرشون بندازين

طاهر با ناراحتي سري تكون ميده و صداي گرفته اي ادامه ميده: مطمئن باش

پوزخند ماندانا بدجور رو اعصابمه... با دست به من اشاره ميكنه و ميگه: اين مرد مايه ي عذاب ترنم شده بود

بهت زده بهش خيره ميشم

ماندانا بي توجه به نگاه خيره ي من ادامه ميده:اون ميخواست اون شب ته اون باغ لعنتي به ترنم تجاوز كنه خب تو چيكار كردي؟

نوك انگشتام يخ زده... باورم نميشه ترنم همه ي اون ماجراها رو براي ماندانا تعريف كرده... نگاهم به امير و مهران ميفته تو چشماشون تاسف رو ميبينم

ماندانا با نفرت نگام ميكنه و ميگه: اومدي تو خونه ي من نشستي و ميخواي در مورد گذشته ي كي بدوني

از جاش بلند ميشه و با داد ميگه: هان؟... در مورد كي؟... مگه نميگفتي ترنم خائنه؟

نفسم به سختي بالا مياد

امير بازوشو ميگيره و اون رو مجبور ميكنه بشينه

ماندانا:آقاي مهرپرور در برابر كار سروش چيكار كردي... هان؟

طاهر هيچي نميگه

ماندانا با نيشخند ميگه: لازم به گفتن نيست خودم ميگم هيچ غلطب نكردي... فقط ترنم رو مقصر دونستي...

مهران:م........

نميذاره مهران حرف بزنه خودش ادامه ميده: دليلش هم روشنه چون ديواري كوتاه تر از ترنم پيدا نكردي... همه ي دق و دليت رو سر ترنم بدبخت خالي كردي... اون شب ترنم پر از ترس بود... تنهاي تنها... بعد از اون همه ترسو لرز به خاطرتجاوز اين آقا

با دست به من اشاره ميكنه و بعد هم با تاسف سري تكون ميده

ماندانا: از عكس العمل تو و خونوادت ميترسيد... پس تو هم مايه ي عذابش ببودي... تو اون مادرت كه ترنم تا آخرين لحظه بهش بي حرمتي نكرد... مادري كه حق مادري رو به جا نياورد...

همونجور كه صورتش از اشكاي بي امونش خيس شده ادامه ميده: حالا اومدين اينجا كه چي بشه... كه كيا رو پيدا كنيد؟... دنبال قاتل ميگردين؟... دنبال عامل نابوديه ترنم ميگردين؟... دنبال دليل مرگ ترنم ميگردين؟... اين همه راه لازم نبود... توي خونه ي خودتون هم آينه پيدا ميشد... كافي بود ميرفتين جلوش مينشستين و به خودتون زل ميزدين... شماهايي كه هر روز هر روز هر روز مهر هرزگي رو به پيشونيش چسبوندين شماها قاتلين...دليل مرگش شماها هستين... شماهايي كه باورش نكردين... روياشو ازش گرفتين... آرزوهاشو زير پاهاتون له كردين

امير: ماندانا تو رو خدا آروم بگير

ماندانا با صداي بلند زير گريه ميزنه و ميگه: ميخوام ولي نميتونم... تك تك جمله هاي ترنم تو ذهنم تكرار ميشن... امير نميدوني چه سخته... نميدوني... وقتي با حسرت از عشقش ميگفت... از التماساش... از اون شب... از اون برادراي بي غيرتش كه به جاي اينكه سروش رو شماتت كنند اون رو خار و ذليل كردن... از نامادريش كه براش حكم مادر رو داشت

نگاهي به طاهر ميندازم...از شدت ناراحتي سرخ شده... هيچي نميگه... معلومه فشار زيادي روشه...

ولي ماندانا بي توجه به حال من و طاهر ادامه ميده: نه امير... تو نميفهمي ترنم چه جوري از تيكه تيكه شدن قلبش حرف ميزد... كسايي كه ترنم رو كشتن اون دزدا نبودن قاتلاي اصلي الان رو به روي من نشستن و تازه دنبال اثبات بيگناهي ترنم ميگردن... اون بدبخت تا زنده بود محتاج كمك بود حالا كه رفت ديگه چه فايده اي داره

نگاي پراز نفرتشو به من و طاهر ميدوزه و ميگه: همين آقاي برادر كه جلوي در خونه ي من براي شنيدن گذشته ي ترنم بسط نشسته نخواست حرفاي ترنم رو بشنوه... آره امير نخواست و بدبختي اينجاست ترنم بارها و بارها التماس كرد كه بشنويد كه به حرف من گوش كنيد... اما هيچكس نشنيد هيچكس گوش نكرد... مگه من چي ميخوام بگم...

با داد رو به طاهر ميگه: آخه لعنتي حرفاي من همون حرفاي ترنمه... تو حرفه من غريبه رو باور داري بعد حرف ترنم كه از گوشت و خون خودت بود رو باور نداشتي

سرم داره منفجر ميشه... حرفاي ماندانا... دلسوزي امير... التماساي ترنم... نگاه هاي مهران بدجور داغونم ميكنند

ماندانا همينجور ميگه و ميگه... در هم و برهم از گذشته از حال... از 4 سال پيش... از همه ي اتفاقاتي كه ما در عين دونستن نميدونستيم... از ترساي ترنم... از سختي هاي ترنم... از اشك هاي ترنم... از غصه هاي ترنم... از تلاش ترنم براي اثبات بي گناهيش.... از همه چيز ميگه با همه ي درد و نجي كه براي خودش داره دست از گفتن نميكشه و من شكستن طاهر رو لحظه به بحظه با چشم هاي خودم ميبينم و خورد شدن خودم رو با تك تك سلولهاي بدنم احساس ميكنم... ماندانا با بي رحمانه ترين كلمات خودخواهي ما رو به رخمون ميكشه و ما رو داغون تر از گذشته ميكنه... نگراني رو تو چشماي اشكان، امير و حتي مهران ميبينم... ولي ماندانا مراعات نميكنه اصلا براش مهم نيست با همه ي اشتباهات گذشته مون ما هم داغداريم...

صداش رو ميشنوم كه با هق هق ميگه: حق با ترنم بود جمله ي قشنگي رو كه وصف حال و روزش بود روز آخر به خورد من داد و رفت ... اون روز نفهميدم چي گفت... اون روز دركش نميكردم... مثله خيلي از روزا... درسته خيلي وقتا سعي ميكردم دركش كنم ولي بيشتر وقتا موفق نميشدم... به قول ترنم بعضي حرفا رو نميشه گفت بايد خورد...ولي بعضي حرفا رو نه ميشه گفت ،نه ميشه خورد ..ميمونه سردلت..ميشه دلتنگي ميشه بغض..ميشه سكوت!!

وضع ترنم همين بود... تك تك لحظه هاش همين طور گذشت... چه سخت بود پر از حرف باشي و هيچكس حرفات رو نشنوه...

جمله ي آخر ماندانا بدجور دلم رو ميسوزونه

ماندانا: ترنم توي اين دنيا فقط و فقط عذاب كشيد... شايد مرگ بهترين راه نجاتش بود

ديگه تحملش رو ندارم... با حالي خراب از جام بلند ميشمو بدون توجه به اشكان كه صدام ميكنه با سرعت از سالن و بعد از خونه خارج ميشم... سريع خودم رو به ماشينم ميرسونم ميشم... دستام عجيب ميلرزن... قلبم تند ميزنه... سرم از شدت درد داره منفجر ميشه با حالي داغون سوار ماشين ميشمو اون رو روشن ميكنم... اشكان تو همين لحظه از خونه خارج ميشه ولي من به سرعت از كنارش رد ميشم و به سمت مقصد نامعلومي كه خودم هم ازش بي خبرم ميرونم

----------------

 

 ۲

 

فقط وقتي به خودم ميام كه كنار قبر ترنم نشستم و به سنگ قبرش زل زدم نميدونم چقدر طول كشيد... چه جوري خودم رو به اينجا رسوندم... فقط ميدونم با حرفاي تلخ ماندانا شكستم و بعد از شكستن فقط و فق دنبال يه مرهم ميگشتم و هيچ مرهمي بهتر از ترنم پيدا نكردم... نميدونم چه جوري خودم رو به اين گور سرد رسوندم فقط ميدونم وقتي اسم ترنم رو ديدم فهميدم اينجام... جايي كه ترنم براي هميشه ي هميشه موندگار شده

با دستهاي لرزون سنگ قبر ترنم رو لمس ميكنم

لبخند تلخي رو لبم ميشينه

ب
roman سفر به ديار عشق (22)
roman سفر به ديار عشق (22)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
Cool

Cool

Cool smiley 054 Cool smiley 053 Cool smiley 052 Cool smiley 051 Cool smiley 050 Cool smiley 049 Cool smiley 048 Cool smiley 047 Cool smiley 046 Cool smiley 045 Cool smiley 044 Cool smiley 043 Cool smiley 042 Cool smiley 041 Cool smiley 040 Cool smiley 039 Cool smiley 038 Cool smiley 037 Cool smiley 036 Cool smiley 035 Cool smiley 034 Cool smiley 033 Cool smiley 032 Cool smiley 031 Cool smiley 030 Cool smiley 029 Cool smiley 028 Cool smiley 027 Cool smiley 026 Cool smiley 025 Cool smiley 024 Cool smiley 023 Cool smiley 022 Cool smiley 021 Cool smiley 020 Cool smiley 019 Cool smiley 018 Cool smiley 017 Cool smiley 016 Cool smiley 015 Cool smiley 014 Cool smiley 013 Cool smiley 012 Cool smiley 011 Cool smiley 010 Cool smiley 009 Cool smiley 008 Cool smiley 007 Cool smiley 006 Cool smiley 005 Cool smiley 004 Cool smiley 003 Cool smiley 002 Cool smiley 001

Cool
Cool
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://newfilms.zaminblog.com
شارژر اختاپوسی همه کاره
سونی باکس 2013
آموزش خیاطی زنانه
کارتون معاون کلانتر